نویسندگان کانونی سازی در روایت

نهایتاً راوی همه چیز را در روایت باز می گوید و برای دستیابی به هر گونه تغییری در زاویه دید باید به گزارش او متوسل شویم.
پس نقطه شروع کار در مطالعات مربوط به کانون سازی همان متن راوی است.
در متن راوی در پی شناخت ادراکی بر می آییم که به اطلاعات بازگویی شده جهت داده است و چنانکه گفته شد می‌توان آن را هم در راوی و هم در درون شخصیت‌ها جست.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Ghal'e
منفردیان معتقد است که ژنت مفهوم کانون سازی خود را از چهار رویکرد سنتی در این‌باره اقتباس کرده که عبارت است از :
۱. رویکرد دیدگاه وارن و بروکس (١٩٥٩/١٩٤٣)
که حول این سوال شکل یافته است که «چه کسی داستان را می بیند؟
۲. رویکرد دید بویون که بر تمایز بین سه شیوه دید استوار است؛ یعنی دید همراه یا دیدی که از طریق چشم شخصیت حاصل می شود دید از پشت سر که همان زاویه دید راوی دانای کل است و دید از بیرون
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Ghal'e
فرض کنید داستانی درباره یک قتل داریم که با راوی سوم‌شخص روایت می‌شه.
راوی می‌دونه قاتل کیه، اما داستان رو از نگاه کارآگاهی دنبال می‌کنیم که هنوز قاتل رو نمی‌شناسه.
در این حالت راوی می‌تونه اطلاعات بیشتری داشته باشه، اما کانونی‌سازی روی کارآگاه قرار گرفته.
ما اتفاقات رو از زاویه ادراک کارآگاه تجربه می‌کنیم؛ چیزهایی رو می‌بینیم که او می‌بینه و همراه با او دنبال سرنخ می‌گردیم.​
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Ghal'e
اینجا اگر نویسنده ناگهان وارد ذهن قاتل بشه و چیزی رو به ما بگه که کارآگاه از اون خبر نداره، مرکز ادراک داستان تغییر کرده.
این تغییر اگر آگاهانه و هدفمند باشه، می‌تونه یک تکنیک روایی مؤثر باشه.
اما اگر نویسنده بدون توجه به کانونی‌سازی این کار رو انجام بده، ممکنه داستان دچار یک مشکل جدی بشه: لغزش کانونی‌سازی.
مثلاً اگر تمام یک صحنه از نگاه کارآگاه روایت بشه، اما ناگهان نوشته بشه:
«کارآگاه به قاتل نگاه کرد. قاتل از اینکه نقشه‌اش تا اینجا خوب پیش رفته بود، خوشحال بود.»
اگر قرار بوده تمام صحنه فقط از نگاه کارآگاه باشه، ما چطور از احساس واقعی قاتل خبر داریم؟
کارآگاه نمی‌تونه ذهن قاتل رو بخونه.
پس اینجا نویسنده بدون اینکه متوجه باشه، از محدوده ادراک کانونی‌ساز خارج شده.​
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Ghal'e
این مثال‌ها نشون می‌دن که شناخت تفاوت راوی و کانونی‌ساز فقط یک بحث تئوری نیست؛ بلکه مستقیماً روی نحوه نوشتن داستان تأثیر می‌ذاره.
وقتی این دو نقش رو از هم جدا کنیم، می‌تونیم آگاهانه‌تر تصمیم بگیریم که:
راوی چه چیزی رو به ما بگه؟
کانونی‌ساز چه چیزی رو ببینه؟
شخصیت چه چیزهایی رو بدونه؟
مخاطب چه چیزهایی رو زودتر از شخصیت بفهمه؟
و چه چیزهایی تا پایان از چشم هر دو پنهان بمونه؟​
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Ghal'e
عقب
بالا پایین