سپید‌جادوگر پرسه زدن در رویاها

گربه خاکستری=))

مدیر آز تالار هنر ومذهب+ مترجم‌آز+شایعه+جادوگرسپید
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایـشی تالار
ژورنالیست
ویراستار
کپیـست
رمان‌خـور
مقام‌دار آزمایشی
نویسنده نوقلـم
نوشته‌ها
نوشته‌ها
461
پسندها
پسندها
2,179
امتیازها
امتیازها
203
سکه
1,954
توجه:
این تاپیک با تمام تاپیک‌های دیگری که خوانده‌اید تفاوت دارد.
اگر نمی‌خواهید خواننده واقعی باشید و چالش‌‌ها را دنبال کنید، لطفاً همین الان این تاپیک را ترک کنید. وگرنه شب‌های تاریکی را گذری خواهید کرد.



رویا، یک آدم معمولی بود. درست مثل همه آدم‌های دیگر.
اما وقتی یک غریبه برادرش را دزدید و به زندان آزکابان در دنیای جادویی کافه نویسندگان برد، همه چیز عوض شد.
او تصمیم گرفت به دنیای جادویی قدم بگذارد. با انجام چالش‌ها به او کمک کنید تا مکان‌ها را پیدا کند و برادرش را نجات دهد و در مدرسه کافوارتز ثبت‌نام کند.
هم‌چنین برای نقل مکان بین مکان‌های مختلف دنیای جادویی می‌توانید از اژدهایتان و جادوگر کمک بگیرید.


نکات:
*فقط ۵ بار می‌توانید از جادوگر کمک بگیرید. جادوگر اطلاعاتی درباره مکان‌های مختلف دارد. اما بعضی از مکان‌ها اطلاعات ناقصی دارند یا کلاً ندارند. بهتر است از انتخاب خود مطمئن باشید. انتخاب شما برگشتنی نیست.
*اژدها همیشگی است، اما به شرطی حرکت می‌کند که به او غذا دهید. هم‌چنین باید اول آن را از فروشگاه بخرید.
*انجام هر چالش، به شما امتیاز می‌دهد. می‌توانید با امتیازها از فروشگاه خرید کنید.

(موضوع توسط خود آقای گربه خاکستری نوشته‌ شده است، اما تاپیک با هماهنگی مدیر انتشار شده است.)


جوایز:
نفر اول: ۲۰۰ سکه
نفر دوم: ۱۲۰ سکه
نفر سوم: ۸۰ سکه

 
آخرین ویرایش:
فصل اول
«نگهبانا! بگیرینش!»
داخل کوچه پیچید و پشت سطل آشغال قایم شد. برای اولین بار غذا دزدیده بود، اما گیر نگهبان‌ها افتاده بود. تازه وارد این دنیای جادویی شده بود، فقط برای نجات برادرش.
نگهبان‌ها از جلوی کوچه گذشتند و هم‌چنان به دنبال دخترک می‌گشتند.
دخترک از پشت سطل آشغال بیرون آمد و آرام‌آرام از آن طرف کوچه بیرون رفت. حال واقعاً نمی‌دانست کجا است. وسط مکانی شبیه به بازاری شلوغ و پر از جادوگرهای مشتاق و فروشنده‌هایی که مشتاق تر به آن‌ها خیره شده بودند. خودش را بین مردم قاطی کرد و به ویترین مغازه‌ها نگاه کرد، هم‌زمان با خوردن ساندویچی که دزدیده بود.
وسوسه شد کمی غذای خوشمزه دیگر بخورد. اما خیلی علاقه نداشت که از مردم چیزی بدزد.
با این حال، وارد مغازه شد تا ارزان ترین غذی کافه رستوران را بخرد. به اندکی پولی که در دستش داشت نگاه کرد، ۴ دلار.
به قیمت‌های رستوران نگاه کرد، ارزان ترین غذا کمی سیب زمینی بود با ۱۱ دلار.
با ناچاری منتظر ایستاد، و وقتی ظرف بزرگ سیب زمینی روی پیشخوان را دید، چشمانش برق زد. وقتی کسی که پشت میز ایستاده بود برای لحظه‌ای برگشت، رویا غذا را برداشت و با سرعت تمام از مغازه بیرون رفت و خودش را بین جمعیت قاطی کرد.
صدای فریاد از مغازه پیچید: «دزد! دزد اومد و اینو برداشت!... نمی‌دونم کجا رفته! پیداش کنین!»
درحالی که پرسنل داشتند با عجله نزدیک مغازه را می‌گشتند، او داشت از سیب‌ زمینی‌اش لذت می‌برد. رویای ساده لوح با خودش فکر کرد شاید اگه گرسنه باشی دزدی اشکالی نداشته باشد!
ناگهان چشمش به پوستر روی دیوار افتاد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: marym
عقب
بالا پایین