تاریخ‌نگار سندی که نباید وجود می داشت

دکتر آرش نوروزی ایران زاد

مترجم آزمایشی+ گرگینه
منتقد ادبی
مشاور
رمان‌خـور
مقام‌دار آزمایشی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
147
پسندها
پسندها
601
امتیازها
امتیازها
93
سکه
409
نیمه شب گذشته بود. برج ساعت کافوارتز سیزده بار نواخت. هیچکس نمی دانست چرا. در تاریخ رسمی آکادمی، ساعت بزرگ فقط دوازده زنگ داشت. دوازده زنگ برای دوازده ساعت شبانه روز، دوازده نماد برای دوازده خاندان نخستین و دوازده سنگ بنیاد برای قدیمی ترین بنای کافوارتز. اما آن شب برای نخستین بار در هزار و هفتصد و بیست و سه سال گذشته، زنگ سیزدهم به صدا در آمد.
صدایش از میان راهروهای سنگی گذشت. از تالار های خاموش، از کتابخانه شرقی، از برج های متروک و سرانجام به عمیق ترین بخش آکادمی رسید. جایی که هیچ دانش آموزی اجازه ورود به آن را نداشت. آرشیو اعظم، جایی که تاریخ، پیش از آنکه به داستان تبدیل شود نگهداری می شد.
مردی سالخورده پشت میزی از چوب سیاه نشسته بود. ردای خاکستری بلندش تا زمین می رسید و نشان طلایی تاریخ نگاران کافوارتز روی سینه اش می درخشید. نام او در اسناد رسمی چنین ثبت شده بود: آرشیان نوروز، تاریخ نگار ارشد کافوارتز.
او نزدیک به چهل سال از عمرش را صرف مطالعه تاریخ کرده بود. هزاران کتاب خوانده بود. صدها کتیبه را رمزگشایی کرده بود. به ویرانه های تمدن های فراموش شده سفر کرده بود و از میان تمام کسانی که در کافوارتز به تاریخ علاقه داشتند، تنها کسی بود که جرئت کرده بود یک پرسش ممنوع را مطرح کند: اگر تاریخ رسمی اشتباه باشد چه؟
آن شب، آرشیان مشغول بررسی پرونده یی درباره نخستین تمدن های جهان بود. پرونده یی که هزاران بار مطالعه شده بود. اما ناگهان صدای عجیبی شنید. تق... سرش را بلند کرد. تق... صدا دوباره آمد. از پشت یکی از قفسه ها.
آرشیان چراغ روغنی را برداشت و به سمت قفسه رفت. تق... این بار صدا واضح تر بود. او دستش را روی کتاب های قدیمی کشید. هیچ چیز. دوباره گوش داد. سکوت... لبخند تلخی زد.
خستگی... آرشیان برگشت. اما پیش از آنکه قدم دوم را بردارد قفسه پشت سرش لرزید. تمام کتاب ها همزمان تکان خوردند. چراغ در دستش خاموش شد و در تاریکی، صدایی شنید. نه صدای انسان، نه صدای باد، صدایی شبیه زمزمه هزاران نفر که از فاصله یی بسیار دور با او سخن می گفتند. آرشیان بی حرکت ماند. زمزمه، فقط یک جمله داشت: تاریخ را اشتباه نوشته اند.
چراغ دوباره روشن شد. قفسه کنار رفته بود. پشت آن، دری سنگی ظاهر شده بود. آرشیان آن در را هرگز ندیده بود و این تقریبا غیر ممکن بود. او تمام نقشه های آرشیو اعظم را می شناخت: این بخش از ساختمان را بهتر از خانه خودش می شناخت. آهسته جلو رفت. روی در، هیچ قفل یا دستگیره یی وجود نداشت. فقط یک نماد حک شده بود. دایره یی در میان ستاره، آرشیان با دیدن آن نماد، رنگ از چهره اش پرید. آن را می شناخت. البته نه از تاریخ کافوارتز بلکه از قدیمی ترین سندی که در تمام عمرش دیده بود: نشان تمدن اول.
تمدنی که طبق تمام کتاب های تاریخی، هرگز وجود نداشته است. دستش را روی سنگ گذاشت. در باز شد. پشت در، اتاقی کوچک قرار داشت. در مرکز اتاق، یک میز سنگی بود و روی میز، تنها یک کتاب بود. کتابی بسیار قدیمی. جلدش از ماده یی ساخته شده بود که آرشیان نمی توانست آن را شناسایی کند. نه چوب بود نه فلز، نه سنگ. روی جلد فقط یک جمله نوشته شده بود: برای تاریخ نگاری که هنوز حقیقت را باور دارد.
آرشیان نفسش را حبس کرد. کتاب را برداشت. در همان لحظه، صدای زنگ سیزدهم دوباره در سراسر کافوارتز پیچید. این بار اما چیزی تغییر کرده بود. روی نخستین صفحه کتاب، جمله یی ظاهر شد. حروف یکی یکی شکل گرفتند. آرشیان آنها را خواند و برای نخستین بار در تمام عمرش از تاریخ ترسید. نوشته بود اگر این کتاب را پیدا کرده یی یعنی جهان ششم هم به پایان خود نزدیک شده است. آرشیان کتاب را رها نکرد. صفحه بعد را باز کرد و آنجا نخستین حقیقت نوشته شده بود: کافوارتز نخستین جهان نبود. صفحه بعد: انسان نخستین موجود هوشمند نبود. صفحه بعد: ستارگان نخستین چراغ های آسمان نبودند و صفحه آخر: و تاریخ، آن چیزی نیست که به تو آموخته اند. آرشیان، مدت زیادی به کتاب خیره ماند. سپس آرام گفت پس چه کسی تاریخ را نوشته است؟ کتاب خودش ورق خورد. صفحه یی سفید پدیدار شد و جمله یی تازه روی آن نوشته شد: تو
درهمان لحظه، تمام چراغ های کافوارتز خاموش شدند و در جایی بسیار دور، پشت مرزهایی که هنوز هیچ نقشه یی آنها را ثبت نکرده بود نخستین ستاره مرد.
 
عقب
بالا پایین