تاریخ‌نگار تمدنی که‌ هرگز وجود نداشت، دکتر آرش نوروزی ایران زاد

دکتر آرش نوروزی ایران زاد

مترجم آزمایشی+ جادوگر سپید
منتقد ادبی
مشاور
مقام‌دار آزمایشی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
97
پسندها
پسندها
360
امتیازها
امتیازها
53
سکه
265
صبح هنوز نرسیده بود. اما آرشیان نوروز دیگر نمی توانست بخوابد. از نیمه شب تا سپیده دم، همان کتاب روی میز سنگی مقابلش بازمانده بود. هیچ چیز در آن تغییر نکرده بود. جز یک چیز. هر بار که آرشیان نگاهش را از صفحه بر می داشت و دوباره به آن نگاه می کرد جمله پایانی، اندکی تغییر می کرد.
نخست نوشته بود: تو. بعد: تو باید به یاد بیاوری و اکنون: تو قبلا اینجا بوده یی. آرشیان برای چندمین بار دستش را روی پیشانی گذاشت: غیر ممکن است. صدایش در اتاق سنگی پیچید. اما خودش بهتر از هر کس دیگری می دانست که واژه غیر ممکن، خطرناک ترین واژه برای یک تاریخ نگار است. تاریخ نگار نباید چیزی را غیر ممکن بداند. فقط باید بپرسد: چه مدرکی وجود دارد؟ او کتاب را بست. سپس از جیب ردایش، کلید کوچکی بیرون آورد. کلیدی که هیچکس در کافوارتز، از وجودش خبر نداشت. کلید آرشیو سیاه. قدیمی ترین بخش آرشیو اعظم. آرشیان به سمت دیوار شرقی رفت. هفت سنگ سیاه روی دیوار قرار داشت. سنگ اول را لمس کرد. هیچ اتفاقی نیفتاد. سنگ دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم. وقتی انگشتش به سنگ هفتم رسید، دیوار با صدایی آهسته شکافت. راهرویی تاریک در برابرش پدیدار شد. آرشیان، چراغش را برداشت و وارد شد. این راهرو در هیچ نقشه یی وجود نداشت. هیچ استاد یا دانش آموزی درباره اش نمی دانست و شاید مهمتر از همه، هیچکس نباید می دانست. پس از چند دقیقه، به دری آهنین رسید. روی آن نوشته شده بود: آرشیو تاریخ های حذف شده. آرشیان مکث کرد. این بخش را خودش سالها پیش پیدا کرده بود. اما هیچگاه جرئت نکرده بود واردش شود. زیرا تاریخ های حذف شده صرفا تاریخ هایی نبودند که کسی دوست نداشت درباره شان صحبت کند. آنها تاریخ هایی بودند که از تمام نسخه های جهان پاک شده بودند. نام پادشاهان، نام جنگ ها، شهر ها، تمدن ها و گاهی نام انسان ها. آرشیان، کلید را وارد قفل کرد. در باز شد. هوای سردی به صورتش خورد. اتاقی عظیم پشت در قرار داشت. قفسه ها تا سقف، بالا رفته بودند. هزاران لوح، میلیون ها صفحه، نقشه هایی از سرزمین هایی دیگر وجود داشتند و در انتهای اتاق، ستون بزرگی از سنگ سفید. روی ستون، فهرستی از تمدن ها حک شده بود. آرشیان نزدیک شد. با انگشت، خطوط را دنبال کرد. تمدن سوم، چهارم، پنجم، ششم و بعد هیچ. آرشیان اخم کرد: تمدن اول کجاست؟! سکوت... او دوباره فهرست را خواند: تمدن دوم وجود داشت، تمدن سوم وجود داشت اما تمدن اول نبود. آرشیان کتاب را از زیر ردایش بیرون آورد. صفحه مربوط به تمدن نخست را باز کرد. در همان لحظه، صدایی از پشت سرش آمد: بالاخره پیدا یش کردی... آرشیان خشک شد. آرام برگشت. مردی جوان در ورودی ایستاده بود. ردای آبی رنگ تاریخ نگاران دانش آموز بر تن داشت. آرشیان او را می شناخت. سامین، یکی از شاگردان خودش. آرشیان با صدایی سرد گفت: چطور وارد شدی؟! سامین لبخند زد: شما همیشه می گفتید تاریخ، متعلق به کسانی نیست که آن را پنهان می کنند... این جواب سوال من نبود... می دانم... سامین جلو آمد: اما سوال مهمتری دارم. آرشیان ساکت ماند. سامین به کتاب نگاه کرد: آیا واقعا فکر می کنید تمدن اول وجود داشته ؟! آرشیان پاسخ نداد. سامین ادامه داد: چون اگر وجود داشته، یک مشکل بزرگ داریم... چه مشکلی؟! سامین به ستون سفید اشاره کرد: چرا همه چیز درباره اش پاک شده؟! آرشیان به آرامی گفت: این سوال من هم هست. سامین سرش را پایین انداخت: نه... آرشیان به او خیره شد. سامین گفت: سوال واقعی این نیست که چرا تاریخش را پاک کرده اند. لحظه یی سکوت کرد: سوال واقعی این است که چه کسی هنوز زنده است و نمی خواهد ما آن را پیدا کنیم؟! چراغ آرشیان لرزید. برای نخستین بار، متوجه چیزی شد. در انتهای ستون سفید، علامتی وجود داشت. همان علامتی که روی درب اتاق مخفی دیده بود. دایره، سه ستاره. اما این بار یک تفاوت داشت. در مرکز دایره، یک چشم حک شده بود. آرشیان به آن نزدیک شد. ناگهان کتاب در دستش شروع به لرزیدن کرد. صفحات با سرعت ورق خوردند. سامین عقب رفت: استاد! ... آرشیان چیزی نگفت. کتاب، خودش باز شده بود. تصویری روی صفحه شکل گرفت. یک شهر، شهری عظیم، ساختمان هایی بلندتر از کوه ها. رودهایی از نور ، سازه هایی که در هوا شناور بودند و در آسمان، نه یک خورشید بلکه سه خورشید. زیر تصویر نامی ظاهر شد: الاریون. آرشیان زیر لب خواند: الاریون...
 
عقب
بالا پایین