دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات دکتر ارش نوروزی]

دستان

مدیر تالار ادبیات + خون‌آشام
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مشاور
تیم‌تعیین‌سطح
نوشته‌ها
نوشته‌ها
206
پسندها
پسندها
6,551
امتیازها
امتیازها
298
سکه
793
°°•به نام یزدان نیک‌خواه•°°
img_a94988fe_1781261908.jpg

ﻫﺮ ﺁﺩمی ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻭﺩ...

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ، ﯾﮏ جایی و به ﯾﮏ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺑﺮمی‌گردد.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﺴﺖ؛
ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ!


این تاپیک متعلق به @دکتر آرش نوروزی ایران زاد می‌باشد..
از ارسال اسپم در آن خودداری نمایید.


°• مدیریت تالار ادبیات •°
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
فکر می کنم برای خودم و نسل جوان بهتر است کمی راحت تر و خودمانی تر بنویسم که بعد از هشت دختر قد و نیم قد خانواده، بالاخره آرزوی دیرینه پدر و تا حدی هم مادر را تحقق بخشیدم که به دنیا آمدم و این خانواده صاحب پسر هم شدند. البته دوقلو بودیم و شش ماهه و بی طاقت به دنیا آمده بودیم و پزشکان گفته بودند که برادرم زنده می ماند ولی متأسفانه به من امیدی نیست. چه حکمتی بود که برای من شناسنامه نگرفتند و برادرم که نارسایی قلبی و تنفسی داشت در آغاز سه سالگی از دنیا رفت ولی همچنان برای من شناسنامه گرفته نشد تا هشت نه سالگی که دیدند زنده مانده ام و بالاخره دارای شناسنامه شدم.
خانه خودمان که هشت دختر داشت. منزل عمه ها و عموها و خاله ها و دایی ها هم محض نمونه تا قبل از من و برادرم هیچ پسری به دنیا نیامده بود. پس ما را زیادی تحویل گرفتند و زمین اربابی و باغ و ملک و چه و چه به نام ما زدند و هفت شب و هفت روز هم به جشن و شادی و پایکوبی و ریخت و پاش پدربزرگ ها که خان و خانزاده بودند گذشت. هرچه هم که برای برادرم آرشام بود چون زنده نماند به نام من زدند و وقتی قرار شد در حدود ۱۵ سالگی به حوزه علمیه اراک بروم یکی از هزاران دختر عموهایم را به عقد من درآوردند که سنت حسنه خدا و پیغمبر ص هم جاری شده باشد. فاطمه خانم دختر عمو محمد علی آقا، فقط سیزده سال داشت. خیلی زیبا و کم حرف و معصوم و مظلوم بود. یک عروسک پارچه یی که بی بی برایش درست کرده بود هم همراهش بود که رفتیم زیر یک سقف. ظاهرا همه چیز داشتم و کم و کسری نبود. البته فاطمه خانم تا سه سال ،پیش مادربزرگم و عمه هایم بود و بعد که رسما آخوند شدم رفتیم خانه خودمان. دخترم زهرا، یک سال بعد به دنیا آمد...
 
زهرا جانم که حالا خودش به تازگی صاحب دختر های دوقلو شده و سالهاست به ظاهر از هم دور ولی به قلب و جان، فاصله نداریم در آن سوی دنیا هم مشغول وظیفه سنگین و خطیر مادری است هم برای فوق تخصص پزشکی سرطان، مشغول درس است. هر شب زنگ می زند.
زهرا خیلی سخت به دنیا آمد. مادرش طفلک تا پای مرگ رفت و به لطف خدا برگشت. مادربزرگم که از سادات حسینی بودند سه بار خواب دیده بود که این دختر، هدیه حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها است و یک بار هم نزدیک به دنیا آمدنش خودم خواب مشابه آن دیدم و چه اشکها ریختم و واقعا بهترین احساسات دو جهان را با تولدش به من هدیه داد.
حالا دیگر همه می دانند که اسم زهرا می آید تمام ذرات وجودم از عشق این فرشته مهربان پدر، لبریز می شود. اما اینهمه عشق و دلبستگی هم برای هیچکدام ما شاید خوب نیست.
همه چیز خیلی سخت تر می شود. وقتی برای همیشه از این خانه و سرزمین می رفت حال بسیار بدی بود. مثل ابر بهار گریه می کردیم. خیلی خیلی محکم و طولانی دخترم را در آغوش گرفتم عصا از دستم افتاد. از فرق سر تا نوک پاهایش را بوسیدم. همه گریه می کردند. نمی خواست برود ولی دیگه نمی شد. قرار بود خیلی زود بروم پیشش. حالا دارد سیزده سال می شود که آرزوی دیدارش و حسرت بوسیدن و در آغوش کشیدنش کنج دلم مانده و دارد دیوانه ام می کند.
هر شب حداقل یک ساعت و بیشتر حرف می زنیم. موقع خداحافظی میگه بابا من نمیخوام قطع کنم. ای روزگار.
پیپ را که چاق می کنم می فهمد حالم خراب شده. بالاخره بوس می فرستد و نمی گذارد قطره های اشک همدیگر را ببینیم.
هر شب می گویم هنوز امیدوارم به فیض دیدار. الهی بمیرم برای قلب مادران و پدرانی که جگرگوشه ها را به خاک سپردند و داغ عجیبی به جگرشان خورده. پس آنها چه کنند با این حجم از غم و غصه و دلتنگی و بی قراری؟! ...
 
عقب
بالا پایین