امروز قرار نیست به خودم فشار بیارم که باید همهچیز را تموم کنم. قرار نیست منتظر بمونم تا انگیزه بیاد، حوصلهام سر جاش قرار بگیره یا ناگهان تبدیل به منظمترین آدم دنیا بشم. امروز فقط قرار است مغزم را کمی گول بزنم.
اول از پارت سوم ترجمه شروع میکنم. نه با این فکر که دو پارت ترجمه دارم، چون همین جمله کافی است تا مغزم درخواست استعفا بده. فقط فایل پارت اول را باز میکنم و چند دقیقه جلو میرم. هدفم فعلاً تمام کردن نیست، هدفم شروع کردن است. وقتی کمی جلو رفتم، قهوهام را میخورم نه به عنوان فرار از کار، بلکه به عنوان جایزهی اولین مرحله ☕
امروز قرار نیست با رمانم وارد جنگ شوم. نه خبری از باید پارت را تمام کنم هست، نه اگر امروز ننویسم عقب میافتم، نه حتی آن جملهی خطرناک فقط بشین و بنویس چون مغز من به محض شنیدن این جملهها، خیلی محترمانه استعفا میدهد. امروز یک نقشهی دیگر دارم. به مغزم میگویم فقط میخواهم یک سر به رمان بزنم. فایل را باز میکنم، میروم سراغ شخصیتها، صحنه را نگاه میکنم و اجازه میدهم چند دقیقه در دنیای خودم پرسه بزنم. قرار نیست بنویسم؛ حداقل فعلاً این را به مغزم نمیگویم. بعد، وقتی حواسم پرت شد و شروع کردم به فکر کردن که اگر این شخصیت اینجا این حرف را بزند چی؟، همانجا دام را میاندازم. یک جمله مینویسم.
بعد یکی دیگر.
بعد شاید یک دیالوگ.
و اگر مغزم متوجه نشد چه اتفاقی افتاده، ممکن است ناگهان ببینم چند صفحه نوشتهام. هدف امروز نوشتن یک پارت نیست، هدفم این است که مغزم نفهمد چطور یک پارت نوشته شد.
اگر وسطش خسته شدم، متوقف میشوم. اگر ایده آمد، دنبالش میکنم. اگر نیامد، مجبورش نمیکنم.
امروز قرار نیست به زور نویسنده باشم.
قرار است فقط در را برای داستان باز بگذارم و ببینم خودش چقدر جلو میآید.
و اگر همهچیز خوب پیش رفت، قهوه هم هست.
چون هر نقشهی جدیای بالاخره به یک رشوهی کوچک نیاز دارد. ☕📖