چالش تمرین نویسندگی {۲۳}

.YEGANEH..YEGANEH. عضو تأیید شده است.

مدیرتالارموسیقی+مدیرآز نویسندگان+مترجم‌آز
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مدیر آزمایـشی تالار
ژورنالیست
رمان‌خـور
مقام‌دار آزمایشی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,872
پسندها
پسندها
11,903
امتیازها
امتیازها
523
سکه
2,958
به نام تعالی

تمرین نویسندگی
«قاتل حرف می زند»

صحنه ی قتل رو از زبان قاتل بنویس اما اجازه نداره از خودش دفاع کنه یا اعتراف کنه.
فقط باید طوری روایت کنه که خواننده کم کم به قضاوتش شک کنه. مثلا یه جاهایی با قاتل احساس همدلی کنه

این تمرین بهت یادت میده راوی های پیچیده و چند لایه خلق کنی
 
دست راستم را به صورت مشتی پر قدرت به دهانش کوبیدم تا خفه شود. این‌طور هم شد و خونی که از لثه‌ی بالایش هم روی لبانش مزین شده بود، باعث شد تا لبانم به یک سمت بالا بروند. با دستی که کنار بدنش آزاد بود، خون روی صورتش را پاک کرد. خواست به خودش جان دوباره بدهد تا بلند شود که یقه‌اش را گرفتم و از جایش بلند کردم. در برابر هیکل صد و پنجاه پوندی من، حکم موش را داشت و همین باعث شد تا آن ترسی که دلم می‌خواست در چشمان دودوزده‌اش ببینم. مجبورش کردم تا بایستد. خاک‌های فرضی کراواتش را نمادین تکاندم و کمی به سمت گوشش خم شدم.
«داشتی می‌گفتی... »
ظاهراً همین حرفم باعث شد تا دوباره در مقابلم شیر شود. تفی به سمتم پرتاب کرد و گفت:
«چرا فکر کردی باید به تو جواب پس بدم؟ برو بمیر نیک!»
دستم را بالا بردم تا نشانش دهم کی هستم که با حفاظ شدن دستانش مقابل صورتش، نفس عمیقی کشیدم. این‌جوری جواب نمی‌داد، باید با این پسر جور دیگه‌ای برخورد کنم. در جیب شلوارم به دنبال دستکش‌های چرمی‌ام گشتم که مشتی که به سمتم پرتاب کرد را به راحتی با دست چپم که آزاد بود، دفع کردم و بیخیال دستکش‌هایم شدم.
«که میری راپورت کسی که از خیابون جمعت کرد رو به رئیسم می‌دی؟»
گشادشدن مردمک چشمانش هم نتوانست دلم را به رحم بیاورد. بالاخره چشمم به آن چرمی‌های نازنینم افتاد. تا پسرک از بهت بیرون بیاید آن چرمی‌های مشکی که مختص مشت‌زنی بود را از روی زمین که در سمت چپم افتاده بود را برداشتم و احتمال دادم از جیبم افتاده باشد.
دستکش‌ها را به دستم کردم و امیدوار بودم که لازم نباید دوباره رد چسبنده خون را از رویش پاک کنم که همزمان میله‌ی فلزی که نمی‌دانم از کجا پیدا کرده را درون دستان لرزیده‌ی پسرک دیدم. حتی بلد نبود میله را با زاویه‌ی درستی بگیرد و حالا می‌خواست با آن، من را بزند؟
خنده‌ای کردم که با سرعت آن میله را به سمتم آورد و من باید جاخالی می‌دادم. دم و بازدم‌های عمیق هم نتوانست از میزان جنون آنی که دچارش شده بودم، من را نجات دهد.
دیگه داشت این بازی حوصله‌ام را سر می‌برد که در حرکت تند، آن میله را که قطرش می‌توانست پدر اجزای داخلی بدنش را دربیاورد را از او گرفتم. نگاه شوکه‌شده‌اش حس خوبی به من می‌داد. آن را با حالتی که دوست داشتم و بدون لحظه‌ای تردید در شکمش فرو کردم. دیگر کشسانی مردمکش را نمی‌توانستم اندازه بگیرم و یکم فشار دادن آن تکه فلز در حالی که دیگر خون روی صورت، دستکش‌هایم و حتی لباس مشکی‌ام رد انداخته بود هم می‌توانست آن را بکشد، دقیقاً سزای آدم خیانت‌کار در سیستم من بود.
 
دستم روی دستگیره در مانده بود. ارزشش را دارد؟ اصلا چگونه این کار را انجام دهم؟ نباید انقدر بی‌عرضه باشم. مگه نمی‌خوام نجاتش بدم؟
نفسی عمیق کشیدم، شاید من هم بتوانم مثل خواهرم خوش بگذرانم. دستگیره در را آرام به پایین فشار دادم. این مرتیکه روی تخت آرام خوابیده، بی‌خیال از اینکه با خواهرم چکار کرده. فقط کافیست مانند خواهرم این را انجام بدهم. به سمتش می‌روم و چاقو را محکم‌تر در دستانم نگه‌‌ می‌دارم. دستم را بالا می‌برم و چشمانم را روی هم می‌گذارم. تمام بدنم می‌لرزد. چاقو را فرود می‌آورم. چشمانم باز می‌شوند، چیزی دستم را نگه‌داشته. چگونه بیدار شد. چشمانش متعجب هستند، از این فرصت استفاده می‌کنم و به عقب می‌جهم. از روی تخت بلند می‌شود و به سمتم هجوم می‌آورد. لحظه‌ای خشکم می‌زند ولی سریع به یاد خواهرم می‌افتم. سرم را پایین می‌آورم و از کنارش می‌گذرم. تفنگ را از روی میز بر ‌میدارم و به سمتش می‌گیرم. دستش را بالا می‌برد.
هیچ‌وقت به اینکه مثل خواهرم بشوم، فکر نمی‌کردم. ولی حالا دارم از آموزشات اون بهره می‌برم.
با پوزخندی چندش آور به سمتم گام بر می‌دارد. فریاد می‌زنم:
«نزدیک نیا.»
«سخت نگیر، جفتمون می‌دونیم که تو اینکار رو نمی‌کنی. مثلا تو عاشقمی.»
«اون دهن نجست رو ببند. من عاشقت بودم.»
روی بودم تاکید می‌کنم و ادامه می‌دهم:
«قبل اینکه با خواهرم اونکار رو بکنی عاشقت بودم. تو ازش دختر بودنش رو گرفتی! تو با من تهدیدش کردی. باورم نمی‌شه حالا هم با اون عکسا تهدیدش می‌کنی!»
از این مرد متنفرم. از خودم هم متنفرم. چرا انقدر عرضه نداشتم تا نزارم منو گروگان بگیره؟
انگشتم را فشار می‌دهم و صدایی وحشتناک تفنگ که با جیغ یکی شده به گوشم می‌رسد. چشم هایم را باز می‌کنم، روی زمین زانو زده و دست‌هایش را روی پایش قرار داده. خون تا نزدیک کفشم می‌آید. انتقام حس خوبی دارد. بالاخره من هم خوش می‌گذرانم. پاهایم را روی خون می‌گذارم و به سمتش می‌روم. دست هایش را از روی رونش، به روی زمین می‌گذارد تا خودش را از من دور کند. کفشم را روی رونش، جایی که زخم تفنگ قرار دارد می‌گذارم. فریادش مرا یاد جیغ هایی می‌اندارد که آنشب می‌زدم. تفنگ را روی سرش می‌گذارم و چیزی گرم روی صورتم پاچیده می‌شود.
سپس چاقور را بر می‌دارم و گردنش را برش می‌دهم. چشم هایش که چرخیده و سفیدی مطلق به جا گزاشته. این را برای تولد خواهرم هدیه می‌برم.
تازه متوجه لرزش شدیدم می‌شوم. من چیکار کردم؟
 
عقب
بالا پایین