دست راستم را به صورت مشتی پر قدرت به دهانش کوبیدم تا خفه شود. اینطور هم شد و خونی که از لثهی بالایش هم روی لبانش مزین شده بود، باعث شد تا لبانم به یک سمت بالا بروند. با دستی که کنار بدنش آزاد بود، خون روی صورتش را پاک کرد. خواست به خودش جان دوباره بدهد تا بلند شود که یقهاش را گرفتم و از جایش بلند کردم. در برابر هیکل صد و پنجاه پوندی من، حکم موش را داشت و همین باعث شد تا آن ترسی که دلم میخواست در چشمان دودوزدهاش ببینم. مجبورش کردم تا بایستد. خاکهای فرضی کراواتش را نمادین تکاندم و کمی به سمت گوشش خم شدم.
«داشتی میگفتی... »
ظاهراً همین حرفم باعث شد تا دوباره در مقابلم شیر شود. تفی به سمتم پرتاب کرد و گفت:
«چرا فکر کردی باید به تو جواب پس بدم؟ برو بمیر نیک!»
دستم را بالا بردم تا نشانش دهم کی هستم که با حفاظ شدن دستانش مقابل صورتش، نفس عمیقی کشیدم. اینجوری جواب نمیداد، باید با این پسر جور دیگهای برخورد کنم. در جیب شلوارم به دنبال دستکشهای چرمیام گشتم که مشتی که به سمتم پرتاب کرد را به راحتی با دست چپم که آزاد بود، دفع کردم و بیخیال دستکشهایم شدم.
«که میری راپورت کسی که از خیابون جمعت کرد رو به رئیسم میدی؟»
گشادشدن مردمک چشمانش هم نتوانست دلم را به رحم بیاورد. بالاخره چشمم به آن چرمیهای نازنینم افتاد. تا پسرک از بهت بیرون بیاید آن چرمیهای مشکی که مختص مشتزنی بود را از روی زمین که در سمت چپم افتاده بود را برداشتم و احتمال دادم از جیبم افتاده باشد.
دستکشها را به دستم کردم و امیدوار بودم که لازم نباید دوباره رد چسبنده خون را از رویش پاک کنم که همزمان میلهی فلزی که نمیدانم از کجا پیدا کرده را درون دستان لرزیدهی پسرک دیدم. حتی بلد نبود میله را با زاویهی درستی بگیرد و حالا میخواست با آن، من را بزند؟
خندهای کردم که با سرعت آن میله را به سمتم آورد و من باید جاخالی میدادم. دم و بازدمهای عمیق هم نتوانست از میزان جنون آنی که دچارش شده بودم، من را نجات دهد.
دیگه داشت این بازی حوصلهام را سر میبرد که در حرکت تند، آن میله را که قطرش میتوانست پدر اجزای داخلی بدنش را دربیاورد را از او گرفتم. نگاه شوکهشدهاش حس خوبی به من میداد. آن را با حالتی که دوست داشتم و بدون لحظهای تردید در شکمش فرو کردم. دیگر کشسانی مردمکش را نمیتوانستم اندازه بگیرم و یکم فشار دادن آن تکه فلز در حالی که دیگر خون روی صورت، دستکشهایم و حتی لباس مشکیام رد انداخته بود هم میتوانست آن را بکشد، دقیقاً سزای آدم خیانتکار در سیستم من بود.