دلنوشته

fariba

کاربر انجمن
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1
پسندها
پسندها
0
امتیازها
امتیازها
1
سکه
0
عصر تابستون بود و هوا دلگرم کننده و کشدار تایم ناهار تمام شده بود با عجله خودمو به مغازه می‌رسونم ، عارفه رو از این طرف خیابون میبینم منتظره تا نزدیکش بشم . لبخند بزرگش تو اون صورت کوچولو با موزیک کریس دی برگ که از هدفونم تو مغزم پلی میشه تناقص عجیبی ایجاد می‌کنه انگار که پاییزه...! زیر پاهام اسفنجه انگار که قدم هام سبکه . میرسم به اون طرف خیابون لبخندش هنوز تموم نشده سعی میکنم لبخند بزرگتری بهش هدیه کنم امروز گل های تو دستش مریم و رز سرخ بود . عارفه میدونست من عطر مریم رو میپسندم خرمن موهاشو انداخت راست شونش جوری که دلم میخواست التماسش کنم بگم بیا و دختر من شو...همون لحظه گل تازه ترشو از دسته ی گلهاش جدا کرد و با ذوقی که تو چشمهاش بود گفت اینو برای تو جدا کردم منتظر بودم که بیای ، خندیدم... پولشو دادم ، کنارشم پول بستنی.. انگار که لاتاری برده یه تکونی قشنگی از ذوق به خودش داد و مثل گربه ای که موفق شده ماهی صید شده ی توی سطل ماهیگیری و بقاپه لی لی کنان رفت ... کاش دخترم میشد ! . انگار که پله هارو دوتا یکی رفته باشم نفس هام به شماره افتاد ، ضربان قلبم با ضرب آهنگ قاطی شده بود ، دوباره زیر پاهام سبکه ، تا به خودم بیام از پله ها پرت شدم همه جا تاریک بود ! چه طولانی بود این سقوط ، بیدار شدم ، خودم و پشت در خونه ی مامان دیدم با خواهرم دور موتور عمو می‌دویدیم خوشحال بودم سرشار از ذوق مثل سنجاقکی شاد توی تالاب می‌پریدم از نیلوفری به نیلوفری ! از دویدن نفسم به تنگ اومد اما خوشحال از دیدن مامان تندتر نفس کشیدم ؛ نیومد ! غم و خشمی که نمی‌شناختم و تو صورت عمو می‌دیدم سوار موتور شدیم و تو راه برگشت غمگین و گمشده و خسته بغض های بزرگی و قورت میدادم, کاش دختر مادرم میشدم ، گریه نکردم ، دیگه بچه نشدم , بیدار شدم... پله های مغازه رو رفتم بالا و گم شدم تو هیاهوی زندگی و روز مرگی ! به امید فردا به امید لبخند عارفه ..
 
عقب
بالا پایین