بخشی از کتاب بانوی میزبان:
اُردینُف کتابى برداشت و مدتى دراز آن را ورق مىزد و مىخواند و سعى مىکرد معنى آنچه را که چند بار خوانده بود دریابد. سرانجام به ستوه آمد و کتاب را به کنارى انداخت و بار دیگر کوشید اسبابهایش را مرتب کند. اما عاقبت کلاهش را برداشت و پالتوش را پوشید و به کوچه رفت. بىهدف مىرفت و از پریشانى چیزى از آنچه در اطرافش مىگذشت نمىدید. مىکوشید که تا ممکن است فکر خود را متمرکز سازد و افکار پراکندهاش را سامان دهد و اندکى بر وضع خود بیندیشد. اما این تلاش فقط اسباب عذابش بود. تب و لرز در او متناوب مىشد و گاهى قلبش چنان بهشدت مىتپید که مجبور مىشد به دیوار تکیه دهد. با خود مىگفت: «نه، اى کاش مىمردم.» لرزان و با لبانى سوزان، بىآنکه به آنچه مىگوید بیندیشد، تکرار مىکرد: «مرگ بهتر از این است!» مدتى دراز راه رفت و عاقبت وقتى حس کرد که مثل موشِ آبکشیده شده است تازه دریافت که رگبارى شدید مىبارد و ناچار به خانه بازگشت. در نزدیکى خانه به سرایدار آشنایش برخورد. به نظرش رسید که مرد تاتار مدتى به او زل زده و با کنجکاوى به او نگاه مىکند و عاقبت چون دید که حریف متوجه کنجکاوىاش شده است به راه افتاد.