معرفی °°معرفی کتاب بانوی میزبان | اثر فئودور داستایفسکی °°

••به نام یزدان پاک ••

کتاب بانوی میزبان نوولایی خواندنی از فئودور داستایوفسکی است. غول ادبیات روسیه شما را در این داستان با ماجراهای اُردینُف، فردی عزلت‌نشین و کتاب‌خوان، همراه می‌کند که گرفتار عشقی پیچیده و وسوا‌س‌گونه می‌شود.
 
درباره‌ی کتاب بانوی میزبان:

کتاب بانوی میزبان، داستانی نیمه بلند از یکی از مهم‌ترین نویسنده‌های جهان را پیش روی خواننده قرار می‌دهد.
فئودور داستایوفسکی نویسنده‌ی شهیر روس، در این رمان کوتاه از مضمون‌های انزوا، خیال‌پردازی و عناصر روانشناسانه برای روایت داستان بهره گرفته است. بسیاری از منتقدان برجسته‌ی ادبی، داستان بانوی میزبان را به عنوان نشانه‌ای از آغاز نبوغ داستایوفسکی می‌دانند. این نبوغ در آثار بعدی وی مانند جنایت و مکافات به شکوفایی می‌رسد.
 
داستان کتاب بانوی میزبان با ماجراهای اُردینُف آغاز می‌شود.
شخصیت اول داستان، فردی است منزوی که دنبال اتاق جدیدی برای زندگی می‌گردد.
اردینف، روحیه‌ای ناامید دارد و زندگی بدون عشق و آینده را سپری می‌کند.
در این سردرگمی، راه کلیسا را در پیش می‌گیرد. پس از رسیدن به کلیسا، حس و حالی غریب به وی دست می‌دهد و مشغول گریستن می‌شود.
ایلیا مورین، پیرمردی مذهبی و کاترینا، همسرش نیز در این کلیسا حضور دارند. کاترینا، زنی جوان و زیبارو است. چشم اردینف به این زن جوان می‌افتد. به دنبال اتفاق‌هایی، اردینف متوجه می‌شود که ایلیا و همسرش، اتاقی برای اجاره دارند. بی‌خانمان بودن اردینف، این انگیزه را در وی تقویت می‌کند که ارتباط خود را با ایلیا و همسرش افزایش دهد.
 
بخشی از کتاب بانوی میزبان:

اُردینُف کتابى برداشت و مدتى دراز آن را ورق مى‌زد و مى‌خواند و سعى مى‌کرد معنى آنچه را که چند بار خوانده بود دریابد. سرانجام به ستوه آمد و کتاب را به کنارى انداخت و بار دیگر کوشید اسباب‌هایش را مرتب کند. اما عاقبت کلاهش را برداشت و پالتوش را پوشید و به کوچه رفت. بى‌هدف مى‌رفت و از پریشانى چیزى از آنچه در اطرافش مى‌گذشت نمى‌دید. مى‌کوشید که تا ممکن است فکر خود را متمرکز سازد و افکار پراکنده‌اش را سامان دهد و اندکى بر وضع خود بیندیشد. اما این تلاش فقط اسباب عذابش بود. تب و لرز در او متناوب مى‌شد و گاهى قلبش چنان به‌شدت مى‌تپید که مجبور مى‌شد به دیوار تکیه دهد. با خود مى‌گفت: «نه، اى کاش مى‌مردم.» لرزان و با لبانى سوزان، بى‌آن‌که به آنچه مى‌گوید بیندیشد، تکرار مى‌کرد: «مرگ بهتر از این است!» مدتى دراز راه رفت و عاقبت وقتى حس کرد که مثل موشِ آب‌کشیده شده است تازه دریافت که رگبارى شدید مى‌بارد و ناچار به خانه بازگشت. در نزدیکى خانه به سرایدار آشنایش برخورد. به نظرش رسید که مرد تاتار مدتى به او زل زده و با کنجکاوى به او نگاه مى‌کند و عاقبت چون دید که حریف متوجه کنجکاوى‌اش شده است به راه افتاد.
 
عقب
بالا پایین