اگر بخوایم بفهمیم چرا این داستان با وجود ایدهی جذابش همیشه به یک اندازه خوب پیش نمیره، باید از رابطهی آتش و لیلا شروع کنیم. از همان ابتدا تضاد این دو نفر مشخصه؛ آتش بعد از سالها دوری از خانواده، آدمی شده که به کسی راحت اعتماد نمیکنه، در حالی که لیلا برای رسیدن به هدفش عادت کرده نقش بازی کنه و حقیقت زندگیاش رو پنهان نگه داره.
بنابراین رابطهی این دو نفر از همان اول یک تناقض درونی داره: آدمی که از دروغ متنفره، به کسی نزدیک میشه که زندگیاش با دروغ گره خورده. همین تضاد، بهترین ایدهی دراماتیک داستانه، چون هر قدمی که این دو نفر به هم نزدیکتر میشن، خطر فرو ریختن رابطه هم بیشتر میشه. مشکل از جایی شروع میشه که فیلمنامه همیشه از این تضاد استفادهی عمیق نمیکنه و گاهی به جای اینکه کشمکش روانی بینشون رو جلو ببره، دوباره به راز، سوءتفاهم یا پنهانکاری متوسل میشه. یعنی موتور داستان خوبه، ولی فیلمنامه همیشه بهترین استفاده رو ازش نمیکنه.