آموزش تفاوت تروپ و کلیشه

نوشته‌ها
نوشته‌ها
782
پسندها
پسندها
6,101
امتیازها
امتیازها
348
سکه
3,661
۱

تروپ چیست؟ 🎭

اگر در دنیای نویسندگی با اصطلاح تروپ برخورد کرده باشید، احتمالاً آن را با «کلیشه» یکی دانسته‌اید. در حالی‌ که این دو یک چیز نیستند.
تروپ (Trope) یعنی یک الگوی روایی، موقعیت، رابطه، شخصیت یا ایده‌ای که در داستان‌های مختلف تکرار می‌شود.
مثلاً:
• دشمنانی که عاشق هم می‌شوند (Enemies to Lovers)
• عشق ممنوعه (Forbidden Love)
• قهرمان برگزیده (The Chosen One)
• دو شخصیت متضاد که مجبورند با هم همکاری کنند (Forced Proximity)


تروپ به خودی خود نه خوب است، نه بد.
درواقع، تقریباً هیچ داستانی کاملاً بدون استفاده از الگوهای آشنا نوشته نمی‌شود.
مسئله این نیست که از چه تروپی استفاده می‌کنید، مسئله این است که چطور از آن استفاده می‌کنید.
پس اگر نویسنده‌ای از «دشمنانی که عاشق هم می‌شوند» استفاده کرد، نمی‌توانیم صرفاً به خاطر وجود این ایده بگوییم داستانش کلیشه‌ای است.
کلیشه از جایی شروع می‌شود که یک الگوی آشنا، بدون خلاقیت و به شکلی قابل‌پیش‌بینی تکرار شود.
در پست بعدی، دقیقاً می‌رسیم به همین تفاوت:
تروپ کجاست و کلیشه از کجا شروع می‌شود؟
 
آخرین ویرایش:
۲

تروپ ≠ کلیشه


یکی از اشتباهات رایج در نقد داستان این است که هر عنصر تکرارشونده‌ای را «کلیشه» بدانیم.
اما:
تروپ = الگوی آشنا
کلیشه = استفادهٔ تکراری و به دور از تازگی از یک ایده یا بیان
مثلاً «عشق ممنوعه» یک تروپ است.
دو شخصیت از دو خاندان دشمن عاشق یکدیگر می‌شوند، این هم می‌تواند یک تروپ باشد.
اما اگر داستان دقیقاً همان مسیر آشنای همیشگی را طی کند، همان دیالوگ‌ها را داشته باشد، همان سوءتفاهم‌های قابل‌پیش‌بینی را تکرار کند و همان پایان را تحویل بدهد، با یک اجرای کلیشه‌ای رو به رو هستیم.

بنابراین:

آشنا بودن ≠ کلیشه‌ای بودن

یک تروپ آشنا می‌تواند با قلم نویسنده‌ای خلاق، تبدیل به داستانی کاملاً تازه شود. و برعکس حتی ایده‌ای که در ظاهر بسیار خاص و جدید است، اگر بد اجرا شود، می‌تواند نتیجه‌ای کلیشه‌ای داشته باشد.
پس در نقد یک اثر، به‌جای اینکه بپرسیم:
«این قبلاً وجود داشته؟»
بهتر است بپرسیم:
«این نویسنده با چیزی که قبلاً وجود داشته، چه کار تازه‌ای کرده؟»
 
۳

کلیشه فقط در پیرنگ نیست


وقتی می‌گوییم «کلیشه»، نباید فقط به اتفاقات داستان فکر کنیم. کلیشه می‌تواند در چندین سطح داستان اتفاق بیفتد:

۱. شخصیت‌پردازی
دخترِ بی‌دست‌وپا و معصوم + پسرِ سرد و مغرور و ثروتمند.

۲. روابط
پسر مدام آزار می‌رساند، اما داستان از ما می‌خواهد این رفتارها را به‌ عنوان «عشق» یا «غیرت» ببینیم.

۳. پیرنگ
یک سوءتفاهم ساده که با یک گفت‌ و گوی دو دقیقه‌ای قابل حل است، اما کل داستان را جلو می‌برد.

۴. دیالوگ
جمله‌هایی که بارها در آثار مختلف شنیده‌ایم و دیگر صدای شخصیت مشخصی ندارند.

۵. توصیف
مثلاً «اشک‌هایش چون مروارید بر گونه‌هایش غلتید.»

۶. پایان‌بندی
هر تعارضی دقیقاً در آخرین لحظه حل می‌شود و همه‌چیز به شکلی بی‌دردسر به خوبی و خوشی تمام می‌شود.

بنابراین ممکن است یک داستان از نظر ایده کاملاً تازه باشد، اما به دلیل شخصیت‌پردازی یا زبان کلیشه‌ای، حس تکراری ایجاد کند. پس منظور از کلیشه فقط یک ایدهٔ تکراری نیست، یک شیوهٔ تکراری برای روایت کردن هم هست.
 
۴

چطور یک تروپ را غیرکلیشه‌ای کنیم؟ ✍🏻

برای خاص بودن، لازم نیست از تروپ‌ها فرار کنیم.
وقتی می‌خواهید از یک تروپ استفاده ‌کنید، چند سؤال مهم از خودتان بپرسید:
چرا این تروپ برای داستان من مناسب است؟
چرا این شخصیت‌ها دقیقاً درگیر آن شده‌اند؟
خواننده از شناختن این تروپ چه انتظاری خواهد داشت؟
و مهم‌تر از همه: این تروپ قرار است در داستان من چه معنایی داشته باشد؟


برای درک بهتر بیایید با چند تروپ‌‌ بازی کنیم. یک تروپ‌ می‌تواند:

۱. حفظ شود
تروپ آشناست، اما اجرای آن متفاوت است.

تروپ: «Chosen One» یا قهرمان برگزیده
در داستانی آشنا، یک نوجوان متوجه می‌شود که پیشگویی می‌گوید او تنها کسی است که می‌تواند جهان را نجات دهد.

حالا همان تروپ را نگه داریم، اما تغییرش بدهیم:

قهرمان ما از همان ابتدا می‌داند «برگزیده» است، اما اصلاً آدم شجاع یا بااستعدادی نیست. چیزی که او را به قهرمان تبدیل می‌کند، قدرت ویژه‌اش نیست؛ بلکه این است که برخلاف همه، از مسئولیتی که به او داده شده فرار نمی‌کند. تروپ همان است. اما شخصیت، انگیزه و مسیر داستان متفاوت شده.

۲. ترکیب شود
چند تروپ آشنا را با هم ترکیب کنیم و از ترکیبشان چیز تازه‌ای بسازیم.


تروپ‌ها:
«Enemies to Lovers» + «Fake Dating» + «Royalty»
یک شاهزاده مجبور می‌شود برای حفظ تاج‌ وتختش وانمود کند با دشمن سیاسی‌اش نامزد کرده است.

تا اینجا چند تروپ آشنا داریم.
اما حالا یک لایهٔ دیگر اضافه می‌کنیم:

دشمن او، در واقع جاسوسی است که برای سرنگونی همان حکومت وارد قصر شده؛ و شاهزاده هم مخفیانه قصد دارد از این نامزدی برای پیدا کردن خائن داخل دربار استفاده کند. در نتیجه، هر دو نفر هم‌زمان دارند از رابطهٔ جعلی‌شان برای رسیدن به هدف متفاوتی استفاده می‌کنند.

هیچ‌کدام از تروپ‌ها به‌تنهایی جدید نیستند،
تازگی از ترکیب و نحوهٔ اجرای آن‌ها به وجود آمده.

۳. وارونه شود
انتظاری را که تروپ ساخته، عمداً برعکس کنیم.

تروپ: «Mentor Dies» یا مرگ استاد و راهنما
قهرمان در طول داستان، زیر نظر استادش آموزش می‌بیند. خواننده انتظار دارد استاد در نقطه‌ای حساس کشته شود تا قهرمان مجبور شود جای او را بگیرد یا مستقل شود.
و داستان دقیقاً همین مسیر را می‌سازد:
نبرد نهایی می‌رسد، استاد زخمی می‌شود و همه منتظر مرگ او هستند.
اما نمی‌میرد.
شاگرد می‌میرد.
حالا استاد، که تمام داستان قهرمان جوان را برای تبدیل شدن به جانشین خودش آماده کرده بود، باید با مرگ شاگردش و شکست تمام باورهایش رو به ‌رو شود.
تروپ حذف نشده.
انتظار ساخته‌شده توسط آن وارونه شده است.

۴. زیر سؤال برود
خودِ تروپ و معنایی که معمولاً پشت آن قرار دارد، به چالش کشیده شود.

تروپ: «شاهزاده‌ای که باید با ازدواج، سرزمین را نجات دهد.»
در داستان‌های معمول، ازدواج سیاسی راهی برای پایان دادن به جنگ و متحد کردن دو سرزمین است.
اما فرض کنید داستان از خودمان بپرسد:
چرا باید ازدواج دو نفر، مشکل سیاسی میلیون‌ها نفر را حل کند؟
شاهزاده با ازدواج موافقت می‌کند و جنگ متوقف می‌شود. اما خیلی زود مشخص می‌شود که این اتحاد فقط قدرت دو خاندان سلطنتی را بیشتر کرده و مردم عادی همچنان تحت فشارند. در نهایت، قهرمان تصمیم می‌گیرد این ساختار را کنار بزند و به‌جای اینکه خودش بخشی از معامله‌ی سیاسی باشد، اساس این سنت را زیر سؤال ببرد.
اینجا داستان فقط تروپ را تغییر نداده. دارد دربارهٔ این سؤال حرف می‌زند که چرا اصلاً این تروپ را منطقی و رمانتیک می‌دانیم.

پس مسئله این نیست که:
«چطور هیچ تروپی در داستانم نداشته باشم؟»
سؤال بهتر این است:
«چطور از یک الگوی آشنا، داستانی بسازم که امضای خودم را داشته باشد؟»

نویسندهٔ خوب لزوماً کسی نیست که همیشه انتظار خواننده را بشکند. کسی است که بداند چه انتظاری ساخته، چرا آن را ساخته و چه زمانی باید به آن وفادار بماند یا غافلگیرش کند. تروپ نقطهٔ پایان خلاقیت نیست، نقطهٔ شروع آن است.
 
آخرین ویرایش:
۵

پس تروپ دشمن داستان نیست. 🎭


دفعه‌ی بعد که با یک تروپ آشنا مواجه شدید، بیخیالش نشوید و نگویید: این قبلاً نوشته شده.
از خودتان بپرسید: من چه چیزی می‌توانم به آن اضافه کنم که قبلاً ندیده‌ایم؟

حتی نویسندگان بزرگی مثل جین آستین، جرج آر. آر. مارتین و سوزان کالینز هم از الگوهای روایی آشنا استفاده کرده‌اند.
غرور و تعصب جین آستین، از الگوی «دشمنانی که عاشق هم می‌شوند» استفاده می‌کند.
بازی ‌های گرسنگی سوزان کالینز، از الگوهایی مثل «جامعهٔ پادآرمان‌شهری»، «شورش علیه حکومت» و «مثلث عشقی» بهره می‌گیرد.
حتی هری پاتر هم از الگوهایی مثل «قهرمان برگزیده»، «پیشگویی» و «نبرد خیر و شر» استفاده می‌کند.

چیزی که این آثار را متمایز می‌کند، اختراع یک تروپ کاملاً جدید نیست. نحوهٔ استفاده نویسنده از آن است.
پس در نویسندگی، همیشه قرار نیست چیز تازه‌ای اختراع کنید. گاهی کافی است با دیدِ تازه‌ای به همان چیز‌های آشنا و همیشگی نگاه کنید. ✍🏻
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین