شعر اشعار والت ویتمن | شاعر آمریکایی

پناه.

مدیر آزمایشی تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایـشی تالار
منتقد
ناظر ارشد آثار
ناظر همراه
داور آکادمی
رمان‌خـور
فرشته زمینی
برترین ارسال کننده ماه
نوشته‌ها
نوشته‌ها
883
پسندها
پسندها
5,085
امتیازها
امتیازها
348
سکه
3,473
سفرِ دشوار ما به پایان رسیده
ای ناخدا، ناخدای من!
کشتی
از پسِ همه‌‌ی صخره‌ها برآمده
و اینک
این پاداشی که در پی‌اش بودیم؛
لنگرگاه نزدیک است
آوای زنگ‌ها را می‌شنوم
جماعت هلهله می‌کنند
و هیبتِ کشتی را
نظاره می‌کنند…
اما ای دل! ای دل من!
ای قطره‌های سرخ خونی که فرو‌می‌چکید!
جایی بر عرشه‌ی کشتی
ناخدای من دراز کشیده
سرد و بی‌جان
فرو افتاده‌ست.
ای ناخدا، ناخدای من!
برخیز!
و صدای زنگ‌ها را بشنو
پرچم‌ها برای تو می‌رقصند
شیپورها
برای تو می‌خوانند
دسته‌گل‌ها و روبان‌ها
برای پذیره از تو
به هم آمیخته‌اند،
ازدحام ساحل برای توست،
تو را می‌خوانند جماعتی
که بی‌قرار به هر سو می‌روند و سرک می‌کشند…
ناخدا، پدر عزیز من این‌جاست
سرش را
بر بازوان‌ام می‌گذارم.
انگار خواب می‌بینم
که تو سرد و بی‌جان
بر عرشه‌ی کشتی افتاده‌یی…

ناخدای من
لبان‌اش سنگ و رنگ‌پریده،
پاسخ‌‌ام نمی‌گوید.
بازوان مرا درنمی‌یابد
در او نه تپشی‌ست، نه تصمیمی…
کشتی به سلامت پهلو گرفته
از سفرِ هول
کشتیِ فاتح
به پیش می‌آید
با بار غنیمت‌هایش
هلهله کن ای دریاکنار!
بخروشید ای جرس‌ها…
من اما
غرقِ اندوه قدم می‌زنم
بر عرشه‌ای که بر آن
ناخدای من دراز کشیده،
سرد و مرده افتاده است.
 
۱

بودنم را به بزم می‌گیرم، و می‌سرایم خویشتن را
و آنچه می‌پندارم، خود پندار توست
هر ذره از من، به نیکی همانا ذرّات توست
روان‌َم را فرامی‌خوانم و می‌پراکنم‌َش،
می‌خوانم‌َ و می‌پراکنم خویش را، به تماشای یگانه‌ای نی‌ از علف‌هایِ تابستان می‌شتابم،
زبان من، هر قطرهٔ خون‌َم، از این خاک برآمده، وز این هوا،
و این‌جا، از والدین خویش زاییده شده‌م، و بدان‌سانِ هم‌نیاکان‌َم،
اینک، سی‌و‌هفت ساله‌ام، در آغازَش، در اوجِ سلامت،
امید با من است تا مرگ‌هنگام دست برندارم.
از باورهای‌َم و آموخته‌های‌َم که در تعلیق نایند،
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 3)
عقب
بالا پایین