من با یک کارآگاه صحبت کرده بودم و برایش صفت گذاشته بودم؟ حضورش برای همصحبتی با من، همهاش الکی بود؟ تظاهر کرد که همکارم هست برای پیدا کردن اطلاعات؟ چه جور اطلاعاتی؟
حس بدی پیدا کردم و همان موقع پیامکی از شمارهی محدودشده برایم آمد:
«جای گشتن درمورد سیلاس، بیا شام بخوریم بانو!*»
حیرتزده به پیام نگاه کردم. این نوع کشیدگی را به خوبی به یاد دارم که چه معنیای داشت و در همان حال پیام دوم آمد:
«باید درمورد خیلی چیزها صحبت کنیم!»
از روی تخت بلند شدم. دور خودم میچرخیدم که الان باید چیکار کنم! چیکار میتوانم بکنم وقتی یک طرف داستان یک کارآگاه با سابقهی درخشان ایستاده بود و این طرف...
خلاصه:
جسیکا مُرد یا دستکم همه فکر میکنند مرده است.
در حقیقت او فقط جای خودش را با جسدی سوخته عوض کرد؛
اما مرگ مثل دروغ دوام زیادی ندارد!
حالا کسی میداند، کسی که نباید بداند!
و جسیکا میفهمد، فرار از قبر آسانتر از گذشته است.