مشاوره فعال مشاوره رمان |HIIIS

ممنونم. بازم باید همون متن رو ادامه بدم؟
میتونی از یک زاویه دیگه اون متن رو بنویسی
چرا؟ چون باعث میشه ذهنت از جاهات دیگه هم متمرکز یک داستان بشه.

یک هفته روی همین داستان کار میکنیم که بتونی متن آخر رو با متن اولت مقایسه کنی.
 
صبح روز بعد دیگر خبری از آن همه نوه نتیجه، دختر و پسر، درخانه مادربزرگ نبود. انگار با ب خاک سپردن مادربزرگ شادی و ذوق و شوق ما بچه ها هم با اون دفن شد. دیگر برادر با برادر غریبه شده است، دختر دایی ، پسر عموها، همان هم بازی های همیشگیمان باهم غریبه شده ایم، جوری ک انگار هیچوقت همدیگر را نمیشناختیم. انگار نه انگار ک ی زمانی تمام ذوق و شوقمان دیدن یکدیگر و بازی در حیاط کوچک مادر بزرگ بود. حال بزرگ شده ایم، و زندگی خودمان را داریم. دیگر کسی مثل دوران بچگی مثل گذشته ها برای دیدن دیگری لحظه شماری نمی کند. فقط گاهی ک یاد آن روز های شیرین می افتم. دلم برای ان دورهمی های ساده، شلوغی و بچه های شیطون خانه مادر بزرگ تنگ میشود. کاش میتوانستم زمان را ب عقب برگردانم، ب زمانی ک در خانه کوچک مادر بزرگ همیشه ب رویمان باز بود همیشه چشم انتظار دخترو پسر و نوه هایش دم در مینشست. کاش زمان دقیقا وقتی در آغوش پر از محبتش جا میشدم متوقف میشد تا تا ابد. 🖤
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mah.sa
عقب
بالا پایین