مشاوره فعال مشاوره رمان |HIIIS

Mah.sa

مدیر تالار مشاوره+مدیر آز تالار گرافیک
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
گرافیست
مترجم
مشاور
نوشته‌ها
نوشته‌ها
253
پسندها
پسندها
1,167
امتیازها
امتیازها
134
سکه
1,050
img_7582bf07_1789326664.jpg

نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند اما مشاورین، پیمانکاران رمان، داستان و آثار مهم می باشند!

- نویسنده عزیز لطفا با مشاور خود نهایت همکاری را داشته باشید.

- در صورتی که با مشاور همکاری نکنید و مشاور گزارش دهد، رمان شما تا زمان ارتقا، قفل خواهد شد.

درخواست کننده: @Emarat_BiTolo
مشاور: @عجیبه خانوم
 
سلام وقت بخیر.
چه کمکی ازم برمیاد؟
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mah.sa
دلم میخاد همه چیزایی ک تو ذهنم میگذره رو کاغذ بیارم و بنویسم ولی همین ک میخام شروع کنم ب نوشتن نمیتونم ذهنم خالی میشه نوشتن رو دوست دارم دوست دارم اما نمیتونم بنویسم نمیتونم کلامت رو بزارم کنار هم
 
دلم میخاد همه چیزایی ک تو ذهنم میگذره رو کاغذ بیارم و بنویسم ولی همین ک میخام شروع کنم ب نوشتن نمیتونم ذهنم خالی میشه نوشتن رو دوست دارم دوست دارم اما نمیتونم بنویسم نمیتونم کلامت رو بزارم کنار هم
خب این با تمرین کردن حل میشه.
مثلا من خودم وقتی ذهنم زیاد آشفته میشه میلم سه کلمه از بچه‌ها می‌پرسم و آزادنویسی ۱۵ دقیقه‌ای انجام میدم.
به نحوی که ۱۵ دقیقه روی تایمر زمان بگیر و فقط بنویس:
بدون توجه به پیرنگ
داستان
پایانش
شخصیتاش
غلط املایی
علائم نگارشی

هر چی بیشتر انجام بدی این تمرین رو مثلا هر روز
باعث میشه هم سرعتی‌تر بشی هم بتونی متن بنویسی و وسواس رو تاحدی کنترل می‌کنه
و اگه در کنارش کتاب هم بخونی می‌تونی دایره لغاتی که استفاده می‌کنی هم کنترل کنی
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mah.sa
ممنونم چشم حتما انجام میدم. باید براتون ارسالش کنم؟
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mah.sa
صبح روز بعد دیگرخبری از آن دخترو پسر هایی ک هر روز توی کوچه بازی میکردندنبود. چشم بهم زدنی قد کشیدیم و بزرگ شدیم. یادمه وقتی بارون می بارید، هممنون با ذوق میپریدیم توی کوچه، باکلی ذوق و خوشحالی بالا و پایین میپریدیم. چاله های کوچیک کوچه ک پر از اب بارون شده بودن رو از عمد لگد میکردیم، کلی اب روی لباس هامون میپاشید، کفش هامون خیس و گلی میشد، ولی اصلا برامون مهم نبود. ما عاشق بارون بودیم، عاشق خیس شدن و دویدن توی کوچه. زیر قطره های ریز و درشت بارون دست های یخ زده کوچیکمون رو بهم میدادیم حلقه کوچیکی میزدیم وبلندبلند عمو زنجیر باف میخوندیم، صدای بلند آوازمون کوچه رو پر کرده بود وصدای خنده هامون گوش آسمون رو کر. حالا ک ب اون روز ها فکر می کنم چقدر زود گذشت. اون کوچه هنوز سر جاشه، بارون هنوز میباره، اما ما دیگه اون بچه های کوچیکی نیستیم ک با دیدن قطره های بارون از این سر کوچه تا اون سر کوچه بدویم و برای آسمون بارونی ذوق کنیم.
 
عقب
بالا پایین