چالش مونولوگ برتر هفته (۵)

وِلیاوِلیا عضو تأیید شده است.

مدیر نویسندگان +مترجم‌آزمایشی
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
منتقد ادبی
رمان‌خـور
مقام‌دار آزمایشی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,085
پسندها
پسندها
13,083
امتیازها
امتیازها
598
سکه
3,801
تعالی
همانطور که از اسم مسابقه مشخص هست، به برترین مونولوگ این هفته جوایز اهدا خواهد شد.
تنها رعایت یک موضوع برای شرکت در این مسابقه مهم است
«لطفاً مونولوگ انتخاب شده از آثار خودتون باشه»
آثار شامل: رمان، داستان، رمان کوتاه، داستان کوتاه، داستانک، فیلم نامه، فن فیکیشن و...
📌در همین تاپیک با ذکر عنوان اثر ارسال کنید

📌جوایز:
۱_ نفر اول: 40 سکه
۲_ نفر دوم: 30 سکه
۳_ نفر سوم: 20 سکه

📌زمان ارسال:
۳مهر الی ۹ مهر
​
 
بوی سوختگی می‌آمد. نمی‌شد فهمید بوی غذاست، موهای شوالیه یا زندگی من.

رمان تب
 
آخرین ویرایش:
صدای فغان و نفیر به گوش ام می رسد، نمی دانم
سرچشمه این صدا چیست و از کجا به گوش می‌رسد؟ صدایی هر روز مرا بیدار می کند، چشمانم را می‌بندم تا این فریاد در دل ام بمیرد و آرام گیرد.
اما این آواز درون سینه ام حبس شده و بازهم نفیر می‌کند دستانش را محکم بر قفس سینه‌ام می‌کوبد، آوار این ویرانه خانه از آغاز ابدیت همراه من بوده،
بر دل سیاه من نگاه او نقش بسته همگِنان هرگز متوجه سخنانی که از چشم ها گفته می‌شود، نخواهند شد.
می‌گویی با دیدار هر روزه من خاطرات معشوقه سابقت در دلت زنده می‌ماند؟ اشتباه می‌کنی، من تنها شبیه خودم هستم.

«از اثر من به روایت سکوت »
 
آهی کشیدم و به سقف نگاه کردم. وقتی در بستر مرگ باشی متوجه زیبایی جهان می‌شوی. هر روز در ذهنم کارهایی را که نکرده‌ام مرور می‌کنم.

لوکاتیانا
 
خودش را آخر راه می‌دید. احساس سرخوردگی و شکست می‌کرد. مگر تمام چیزی که می‌خواست، مرگ و وداع با این جهان تلخ نبود؟ پس چرا حالا گرفتار چنین احساساتی شده بود؟
دائماً از خودش می‌پرسید، «یعنی همه چیز تموم شده؟»
افکارش بر هم ریخته بود. در دلش پرسید: «بدون اسپریت چیکار کنم...»
حتی یادش نمی‌آمد در نبود او چه می‌کرد و چه می‌توانست بکند. با گذر ثانیه‌ها، به یاد آورد ثانیه‌ای از عمرش را بدون اسپریت سپری نکرده بود.

رمان هنگامه‌های خونین: خنیاگران تزویر
فصل دوم_مارگارت لاک‌وود
 
آرام آرام قدم برداشت
دیگر گریه نمیکرد
لبخند نمیزد
چیزی نمیگفت
اون دیگر غمگین نبود
ترسناک شده بود!
"دونده"
 
یک انسان مقتدر می‌تواند شمشیری در دست بگیرد و جهانی را فتح کند؛ چنان‌که هزاران لشکر نیز نتوانند او را از پا درآورند.
اما اگر کسی شیشه‌ی ظریف و بی‌جانِ غرورش را هدف بگیرد، تنها یک تلنگر کافی‌ست…فقط یک تلنگر کوچک، تا همان انسان مقتدر را از پا درآورد و فروبشکند.
«این کتاب نامی ندارد»
 
فرزندان آدم دانسته و نداسته، خواسته یا ناخواسته حیات یک‌دیگر را دگرگون می‌سازند؛ بعضی آن‌قدر نیک‌پندار که توان خباثت ندارند و پاره‌ای آن‌قدر مستهجن و بدسیرت که بدون ذره‌ای عذاب وجدان حیات دیگری را به انهدام می‌کشند، و با پوزخندی از کنارشان رد شوند.

«این کتاب نامی ندارد»
 
عقب
بالا پایین