شعر شـــآه بیـــت

هر که آید پشت در ای دل بگو من نیستم
رفته ام خود را بیابم تا بدانم کیستم..
 
گفتی اگر از كوی خود، روزی تو را گویم برو؟
گفتم كه صد سال ِ دگر، امروز و فردا می‌كنم
 
به هر که خواه نشین گرچه این نه شیوهٔ توست
که از تو در دلِ ما راه بدگمانی نیست
 
هرگه که تو بنشینی با غیرْ، من از غیرت
‏برخیزم و بنشینم، بنشینم و برخیزم ..

صغیر_اصفهانی
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه.
تو اگر به هر نگاهی‌‌ ببری هزارها دل
نرسد بدان نگارا که دلی نگاه داری
شهریار
 
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
 
مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم
که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد
 
عقب
بالا پایین