وقتی چیزی مرا رنج میداد،
در مورد آن با هیچ کس حرفی نمیزدم،
خودم در موردش فکر میکردم،
به نتیجه میرسیدم
و به تنهایی عمل میکردم.
نه اینکه واقعا احساس تنهایی بکنم، نه...
بلکه فکر میکردم که انسان ها در آخر، باید خودشان، خودشان را نجات بدهند ...
مهم نیست تا کجا فرار کنی .
فاصله هیچ چیز را حل نمی کند .
وقتی طوفان تمام شد یادت نمی آید چگونه از آن گذشتی، چطور جان به در بردی ؛ حتی در حقیقت مطمئن نیستی طوفان واقعاً تمام شده باشد . اما یک چیز مسلم است!
"وقتی از طوفان بیرون آمدی، دیگر آنی نیستی که قدم به درون طوفان گذاشت! "
🪴❞ بعضیوقتها سرنوشت مثل توفان شن کوچکی است که با تو تغییر مسیر میدهد. تو مسیر را عوض میکنی ولی توفان شن دنبالت میآید. دوباره میچرخی اما توفان هم میچرخد و دوباره و دوباره این کار را میکنی، مثل رقص شوم با مرگ درست قبل از سپیدهدم. چرا؟ چون این توفان چیزی نیست که از جای دوری آمده باشد، چیزی نیست که با تو کاری نداشته باشد. این توفان خود تویی. چیزی است در درون تو.❝
🌻 ❞ خاطره عجب چیز جالبی است. آن زمانی که در دل ماجرا بودم و تجربهاش میکردم، فکرش را هم نمیکردم که آن لحظه اثری ماندگار بر ذهنم بگذارد و هجده سال بعد، تکتک جزئیاتش را به خاطر بیاورم.❝
❞❞ چیزی که نمیتوانم تحمل کنم آدمهای توخالی است.
وقتی با آنها روبرو میشوم نمیتوانم تحملشان کنم و آخرش حرفهایی را میزنم که نباید بزنم.
تنگ نظرهای عاری از تخیل، مدارا نکردن، نظریههای بریده از واقعیت، اصطلاحات توخالی، آرمانهای عاریتی، نظامهای انعطاف ناپذیر، اینها چیزهایی هستند که واقعاً باعث ترسم میشوند. آنچه راستی راستی ازش میترسم و بیزارم.
دلم میخواست میتوانستم به اینجور آدمها بخندم، اما نمیتوانم...!❝
🌲❞ همه جور بلایی سرم میآید. بعضی را انتخاب میکنم، بعضی را نمیکنم. دیگر نمیتوانم یکی را از دیگری جدا کنم. منظورم این است که احساس میکنم همه چیز از پیش تعیین شده و من ناچارم راهی را دنبال کنم که یکی دیگر طرحش را برایم ریخته. مهم نیست که چقدر به این امور فکر کنم و چقدر تلاش در راهش به کار برم. در واقع هرچه بیشتر سعی میکنم، بیشتر این معنا را گم میکنم که کیام. انگار هویتم مداری است که از آن دور شدهام و این احساس واقعا آزار دهنده است. اما بیش از آن، مرا میترساند. حتی فکر کردن به آن مایهی چندشم میشود.❝