اونایی که وسطِ بحث گریهشون میگیره ضعیف نیستن؛
فقط قلبشون از شدتِ فشار، زودتر از زبونشون واکنش نشون میده.
این اشکها ترس نیست، صداقتِ خالصه.
دلشون اونقدر پر از احساسه که حتی توی جدل هم نمیتونن
روی زخمای روحشون سرپوش بذارن...
دیگه کسی رو نمیشه جدی گرفت،
کسی اونقدر واقعی نیست که بوی
موندن بده، کسی انقدر شبیهت نیست
که بتونی از بغضات واسش بگی، کسی
انقدر دوست نداره که از هیچی
نترسی، کسی نیست و این یه واقعیت
تلخه، این دنیا از درون خالی شده
و ما به صبر و تنهایی محکوم شدیم.
بهم گفت: رهاش کن!
گفتم: چجوری؟!
گفت: دیگه سراغشو نگیر بهش تکست نده، پیگیرش نباش!
گفتم: اگر این کارو کردم و منو یادش رفت چی؟
گفت: تو چی؟ یادت میره؟
گفتم: نه!
گفت: چرا یادت نمیره؟
گفتم: چون دوسش دارم... .
یه نگاه پر از حرف بهم کرد؛
و گفت: خب همینه دیگه اونم اگه دوستت داشته باشه تورو یادش نمیره اگرم دوستت نداشته باشه که همون بهتر تو زندگیت نباشه!
تو لایق اینی یکی کنارت باشه که دوستت داشته باشه هیچ چیز زوری قشنگ نیست حتی به زور دوست داشته شدن...!!!
داشتم به این فکر میکردم که
وقتی یکی ترکمون میکنه و میره چرا در به در دنبالشیم که برگرده؟
برگرده که چی اصلاً؟
کنارمون خوشحال نبود که رفته،
دوستمون نداشت که رفته،
برگرده که چی بشه؟
دوباره بیاد و بهمون بفهمونه که دوست داشتنی نیستیم؟!
آدمیزاد تو یه ،سنی، یه قبر میکنه آرزوهاشو میریزه توش و میشینه به نگاه کردن باور کنید حال سوگواری ام نداره
بهت زده به مرگ آرزوهاش زل میزنه. گیج و منگ.
میدونه هم که دیگه نمیشه.
به قول فروغ چه میشود کرد؟ مگر میشود دنیا را پاره کرد و
از تویش خوشبختی درآورد؟
همین است که هست...!:)