داستان ترسناک داستان‌های ترسناک و مرموز

ماجرا در ارتباط با مردی است که هفده سال قبل از دنیا رفته بود. “می” زنی است که این ماجرا را تعریف می کند که در ارتباط با پدرشوهرش می باشد. او تعریف کرد که چگونه پدرشوهرش قبل از مرگش تکه کاغذی را درون جعبه ای در کشوی میز کارش مخفی کرده بود. هیچ یک از اعضای خانواده قبل از مراسم تشییع جنازه و خاکسپاری از وجود این کاغذ اطلاعی نداشتند. از قرار معلوم آن کاغذ یک رهنمود و دستور از سوی مرد بود. مراسم تشییع جنازه در سالن مخصوص برگزاری این مراسم صورت گرفت. بعد طبق آداب و رسوم چینی ها، تابوت متوفی را به مدت پنج روز در سالن نگه داشتند تا دوستان و اقوامی که نتوانسته بودند در مراسم شرکت کنند، به دیدن او بیایند و تسلیت بگویند. رسم براین بود که پسرها و مردهای خانواده شب ها را در سالن سپری کنند و مراقب تابوت باشند.
همان شب اول، نیمه های شب در سکوت مطلق، ناگهان تمام چراغ ها خود به خود خاموش شد! مردان خانواده تصور کردند که فیوز پریده و یکی از آنها به سراغ جعبه برق رفت تا مشکل را برطرف سازد ولی فیوز مشکلی نداشت. به هر حال این جریان سه مرتبه دیگر تکرار شد. کم کم همه به وحشت افتادند و یکی از پسرها سعی کرد با پدرش به نحوی صحبت کند. در نتیجه به محراب رفت و گفت: پدر، خواهش می کنم این کارها را نکن. ما همگی به وحشت افتاده ایم!
بعد، همه چراغها را خاموش کردند، به جز یک لامپ مهتابی را. پس از مدتی دوباره همان اتفاق تکرار شد. آنها عودی را سوزادند و به پدرشان گفتند: پدرجان، هرچه می خواهی ، بگذار ما هم بدانیم. شاید دوست داری همه چراغها خاموش باشند. در نتیجه ما همه چاغها را خاموش کرده ایم. به جز یک لامپ مهتابی را . پس لطفا ما را نترسان!

بعد از آن دیگر اتفاق خاصی رخ نداد. صبح روز بعد، آنها از یک عکاس حرفه ای دعوت به عمل آوردند تا عکسی از تابوت پدرشان بگیرد. آنها می خواستند یکی از عکسها را به عنوان یادبود نگه دارند و یکی را برای بزرگترین دختر خانواده بفرستد که چون در انگلستان زندگی می کرد، نمی توانست در مراسم حضور یابد. هنگامی که عکاس کارش را آغاز کرد، در کمال حیرت متوجه شد که دوربینش کار نمی کند. از آنجایی که خودش را عکاس حرفه ای و قابلی می دانست، تا حدی خجالت زده شد. در عین حال با این که می خواست از رو نرود، کمی احساس وحشت کرد. بزرگترین پسر دوباره عودی را سوزاند و به پدرش گفت: پدر جان! ما فقط می خواهیم یک عکس از تو بگیریم تا آن را برای دختر عزیزت بفرستیم که در انگلستان زندگی می کند و موفق به حضور در مراسم نشده است.
بعد از آن از عکاس تقاضا کردند که دوباره امتحان کند و این مرتبه مشکلی پیش نیامد. بعدا مراسم خاکسپاری نیز به خوبی و خوشی انجام شد. چند روز بعد از پایان مراسم وقتی دخترها مشغول مرتب کردن کشوهای میزکار پدرشان بودند، کاغذی را پیدا کردند. آنها تصور می کردند که شاید در این یادداشت کوتاه علت رخ دادن آن اتفاق عجیب و غریب نوشته شده باشد. آنها به محض دیدن یادداشت، دست خط پدرشات را تشخیص دادند. در آن یادداشت، او از تمام اعضای خانواده اس خواهش کرده بود که هیچ یک به خاطر مرگش گریه و زاری نکند. هم چنین درخواست کرده بود که هیچ یک شب را در سالن در کنار تابوتش سپری نکنند!
 
خب من بیست سه سالمه و ساکن پاریس هستم این اتفاق وقتی برام رخ داد ک برا فوت پدر بزرگم رفته بودیم کشورم و مجبورا 6ماه اونجا بودیممنم چون آدم ورزشکاری هستم اونجا یه باشگاه پیدا کردم و ساعت 7 تایم گرفتم تا اونجا بودیم
از خونه پدر بزرگم تا اونجا حدودا یه ساعت راه بود و تصمیم گرفتم پیاده برمهرروز پیدا برم و بیام چون واقعا آب هوای خوبی داشت
از خونه تا باشگاه خیلی قبرستون زیاد بود شاید چهار پنج تا اما قبرستون آخری همیشه بهم وایب بدی میداد یه روز وقتی برگشتم انگار یه نیروی منو ب سمت قبرستون میکشه وهی ما خود آگاه نگاه میکنمچشمم ب‌ یه چیزی وسط یه قبر افتاد اون قبرش بالا سرش یه دختر بزرگ بود ولی وسط قبر یه چیزی عجیبی معلوم میشد نگاه مو تیز کردم دیدم یه چیزی ک اصلا جسم مشخصی نداره و خیلی سفید با چشم های مث ذغال سیاه و نفرت انگیز با دهن باز و سیاه بهم زل زده اصلا شکل و ظاهری نداشت ک مثلا آدم باشه دست اینافقط صورت و چشم دهنش معلوم بود ب خودم گفتم توهم زدی دختر امکان نداره روز روشن اونم اینجا
کوچه رو رد کردم دیدم یه خانومی سر شو از در حیات اش بیرون آورده تو اون فاصله ک من بودم خیلی قیافه وحشتناکی ‌معلوم شد واسمولی همین ک سرمو تکونی دادم تا ب خودم بیام انگار قیافه اش عوض شد و عادی شد مث یه زن نزدیک اش ک رسیدم خیلی نگاه بدی میکرد و اصلا وایب خوبی نداشتمجلو تر رفتم دوباره همون زنو دیدم و خودمو زدم ب کوچه علی چپ
اون روز رسیدم ب خونه و انقد حالم بد بود چ حالت تهوع اومد سراغم بعد کلی حال بدی خوابم برد ت خواب انقدر سر در گم بودم ک نمی‌دونستم چی داره میشه گیج بودم از خواب پا شدم دیدم خیس عرقمب کسی چیزی نگفتم چون میدونستم اگ بگم میگن میخوای برگردی پاریس و این ادعا هارو داری
اون شب خواب های عجیب غریبی دیدم
صبح ک پاشدم بندم خیلی سنگین بود حس میکردم ت خواب یکی ازم کار کشیده و خسته بودم ولی آماده شدم برم باشگاهدوباره ت راه یه پیر زن خیلی سفید رو دیدم اینجوری بود ک هی میخوای نگاش کنی ب طرفم خنده ای قشنگی کرد و نشست دم در حیاتی ک بسته بود منم ک ازش رد شدم سرمو برگردوندم دیدم نبود انگار آب شده بود رفته بود زمیندوباره راهمو رفتم ولی اون روز حس میکردم یه حاله ای سیاهی دورمه دوباره ب همون قبرستون رسیدم و دوباره همون اتفاق رفتم باشگاه ولی اصلا نتونستم ورزش کنم اون روز دیگ برگشتنی از اون راه نرفتم ولی انگار جسمم میخواست بره اونور و روحم اینوریه هفته همینجوری شد و هر شب خواب های عجیب کلا فرداش زیر عرق بیدار میشدم و حتی ت خونه دیدم سایه های رو ک راه میرن ولی میگفتم توهم زدی دختر
یبار دیگ گفتم میرم نزدیک قبرستون ک دیدم یه پیر زن نزدیک اون دختره راه می‌ره ودورش میچرخه همه بودن کوچه اصلا خلوت نبود ولی انگار فقط من میبینمچند روزی از این ماجرا گذشت . منم دلو ب دریا زدم ب بابام گفتم بابام هم گفت چون خیلی دنبالشونی شاید توهم میزنی و گفتم ن توهم نیست آخرشم تصمیم گرفتیم بریم پیش یه دعا نویس بفهمیم چرا اونا ب من ب خیلی با تنفر نگاه میکنن ولی اون دعا نویس هیچ‌چیزی نگفت فقط گفت آیت الکرسی همیشه پیشت بمونه حتی موقع خواب چون شاید اذیتت کنن ولی هیچ وقت نفهمیدم چرا اونا اونجوری ب من حمله ‌ور شده بودن
الان سه سالی از ماجرا میگذره و من هنوز هم سنگینی اونارو حس میکنم با این فرسنگ ها دورم ولی حس میکنم هنوزم یکی هست
ادامه دارد ..
 
تهديد به دزديده شدن توسط جن

خاطره امروز مربوط به اتفاقيه كه واسه خواهرم افتاد، اون موقع من كلاس چهارم ابتدايي بودم. خونه ما يك خونه بزرگ 140 متري بود كه چهار تا اتاق خواب داشت و يك حياط بزرگ كه گوشه حياطشم گلخونه خيلي بزرگي بود كه چون استفاده اي ازش نميشد به حالات انباري متروكي در اومده بود.

داستان از اونجايي شروع شد كه بعضي شب ها صداي خوردن چيزي به پنجره اتاق خواب خواهرم و يا اتاق خواب من كه دقيقا رو به گلخونه باز ميشد توجه ما رو به خودش جلب كرد.( همين طور كه ميدونيد يكي از محل هاي مورد علاقه جن گلخونه اس). وقتي كه مي رفتيم تو اتاق خواب و پنجره رو باز ميكرديم بيرون تاريك و ساكت بود، پدرم هم واسه اينكه ما نترسيم و يا واقعا اين موضوع رو قبول نداشت ميگفت حتما پرنده اي چيزي بوده خورده به شيشه اتاق. اما صبح كه بلند ميشديم توي حياط و درست زير پنجره تكه هاي كلوخ و خاك پخش شده ناشي از ضربه رو ميشد به راحتي ديد.

خلاصه ما هم توجهي نكرديم و قضيه رو جدي نگرفتيم تا اينكه يك شب كه همه خواب بوديم خواهرم با جيغ وحشتناكي از خواب پريد و به سمت اتاق پدر و مادرم دويد. طوري كه نفسش بند اومده بود و از شدت ترس و گريه قدرت حرف زدن نداشت، وقتي با آب قند و ماساژ شونه هاش آرومش كرديم و پرسيديم چي شده گفت: خواب بودم كه دوباره صداي خوردن كلوخ و سنگ به اتاقم منو از خواب بيدار كرد و مثل هميشه جدي نگرفتم، اما بعد از چند دقيقه صداي خنده وحشتناكي شنيدم و بعد صداي غريبي كه اسمم رو ميگفت و ميخواست كه از خواب بيدار بشم. اما من كه فكر ميكردم خيالاتي شدم باز هم توجهي نكردم تا اينكه احساس كردم اون صدا بهم نزديك تر شد و تقريبا به يك متري صورتم رسيد. وقتي پتو رو زدم كنار چهره سياه و وحشتناكي رو روبروم ديدم كه قابل توصيف نيست و بهم ميخنديد و فوري غيب شد، منم از ترس اومدم اينجا.

اون شب مادرم مجبور شد بره و پيش خواهرم بخوابه تا نترسه. فرداي اون روز دوباره هم همون اتفاق افتاد و ماجرا عينا تكرار شد و بازهم مادرم مجبور شد شب رو پيش خواهرم بخوابه. بعد از اينكه ديديم اين اتفاقات تموم شدني نيست و خواهرم هر شب اين كار رو تكرار ميكنه يك شب پدر و مادرم تصميم گرفتن كه شب رو توي اتاق خواهرم بخوابن، تا ببينن قضيه راست يا نه؟ يادم نميره وقتي اون شب مادر و خواهرم با هم جيغ كشيدن و از اتاق اومدن بيرون و وقتي موضوع رو ازشون پرسيديم ايندفعه اين مادرم بود كه عينا همون داستان رو تعريف كرد اما يك جمله بهش اضافه شده بود. اونم اين جمله (( مريم اومديم تورو با خودمون ببريم)). نكته جالبش اينجا بود كه مادرم فقط صدا رو شنيده و بود ولي خواهرم(مريم) دو نفر رو ديده بود كه از سمت پنجره اومدن توي اتاق. با توجه به اين اتفاقات ما به صرافت افتاديم كسي رو پيدا كنيم كه ازش كمك بگيريم و بعد از پرس و جو كردن زياد به يك خانم مسن توي يك روستا رسيديم كه همه ميگفت ميتونه به ما كمك كنه، ( اينم بگم كه توي اين چند روز ما مجبور شديم خونه رو ترك كنيم و به خونه مادربزرگم پناه ببريم).

خلاصه رفتيم پيش اون خانم پير ( كه واقعا اتاقي كه مارو برد از همه جا ترسناك تر بود) و داستان رو از اول براش تعريف كرديم و اونم بعد از كلي شمع آب كردن توي آب و ورد خوندن و دعا كردن ذره بين گذاشتن روي سر خواهرم و ..... . گفت جن ها براي ازدواج ميخوان دخترتون رو با خودشون ببرن و در ادامه توضيح داد كه اين كار اتفاق نادري هستش اما امكانش هست چون اجنه دوست دارن دختران كم سن و باكره رو براي ازدواج و خدمت كردن بهشون با خودشون ببرن.( خواهر من اون موقع 14 سالش بود ). در جواب ما كه ازش پرسيديم چكار كنيم تا از شرشون خلاص بشيم گفت: بايد استخوان ران يك حيوون ( كه يادم نمياد چي بود) رو نيمه شب بين ساعت 12 تا 1 شب در قبرستان خاك كنيد و يك دعا هم داد و گفت موقع دفن استخون اين دعا رو هم تكرار كنيد و بعد، از خاك اونجا يك مشت بياريد و با آب حل كنيد و چهار طرف اتاق بريزيد و سه شب سوره جن رو بخونيد و دور اتاق فوت كنيد و يك سري از اين چيزها. ما هم همه اين كارها رو انجام داديم.

خواهرم ميگفت از شبي كه شروع به انجام دستورالعمل اون پير زن كرديم صداي جيغ و شيون اجنه ها رو مشنوه كه تهديد ميكردن اگه دست از اين كارها برنداري ميكشيمت، خلاصه دستورالعمل پيرزن انجام شد و بعد از سه روز اونا ديگه به خواب خواهرم نيومدند اما تا مدت ها چنان سنگ و كلوخي به شيشه اتاق مي زدن كه احساس ميكرديم شيشه ها دارن خرد ميشن.
 
شب بود.
من به همراه پدرم تو جاده ای کم تردد در بیرون شهر رانندگی می کرد.
کل روزم را نزد مادرم در بیمارستان بستری شده بود سپری کردم و شب هنگام در حال برگشتن به خانه بودیم ، در حالی که به صدای ضربات قطره های باران روی سقف شیشه گوش میکردم . خواب چشمانم را سنگین و شروع به چرت زدن کردم.
ناگهان صدای بلندی به گوشم رسید پدرم با فرمان دست و پنجه نرم می کرد تا کنترل لاستیک ها را از دست ندهد اما ماشین روی جاده ی خیس بارانی لیز خورد و به دیوار سنگی برخورد کرد .
پدرم من را دید که در اثر تصادف زخمی شده بودم پس از آن از ماشین پیاده شد تا اوضاع ماشین را ارزیابی کند هردو لاستيک جلوی ماشین ترکیده بود و گلگیر سمت راست در اثر اصابت با دیوار جمع شده بود ، اما قسمت های دیگر ماشین صدمه چندانی ندیده بود.
پدرم سعی می‌کرد وضعیت را برای من توضیح دهد. گفت :<< ما احتمالا از روی یک چیزی توی جاده رد شدیم ؛ هرچیزی بوده هردو لاستیک ها را سوراخ کرده. >>
درحالی که از شوک تصادف می لرزیدم پرسیدم :<< میتونی درستش کنی پدر؟ >>
پدرم در حالی سرش را به نشانه منفی تکان می داد پاسخ داد :<< نه متاسفانه من فقط یک لاستیک زاپاس دارم مجبورم برگردم به شهر و یکی را پیدا کنم تا ماشین رو یدک کنه. شهر از اینجا دور نیست تو میتوانی توی ماشین منتظر بمونی؟ >>
با این که دلم نمی‌خواست گفتم باشه اما لطفا خیلی طول نکشه.
پدرم می‌توانست ترس را در چشمانم ببیند، در حالی که درب ماشین را می بست به من گفت :<< همینجا بشین به محض اینکه بتونم برمی گردم.>>
پدرم را در آینه جلوی ماشین نظاره می‌کردم که با گام هایی خسته در زیر باران به سمت پایین جاده می رفت تا در سیاهی شب از دید پنهان شد.
یک ساعت از رفتن پدرم می‌گذشت در شگفت بودم که پدرم چرا هنوز بعد از این همه وقت بازنگشته است. بسیار نگران شده بودم.
در همان هنگام نگاهی به آینه جلوی ماشین انداختم و شمایلی را دیدم که از دور به سمت ماشین حرکت می کرد . فکر کردم که آن شخص پدرم است ، اما هنگامی که سرم را برگرداندم تا نگاه دقیق تری بیاندازم متوجه شدم که مرد غریبه ای است.
مرد لباس سرهمی پوشیده و ریش پرپشتی صورتش را پوشانده بود او چیز بزرگی را در دست چپش گرفته بود که با هر قدم به جلو و عقب تاب می خورد. چیزی در رابطه با مرد غریبه وجود داشت که من را عصبی می کرد، همان طور که مرد به ماشین نزدیک می شد به شیشه عقب ماشین خیره شدم و چشمانم را ریز کردم تا بهتر ببینم در نور کم جاده فهمیدم که مرد در دست راست خود چیزی را محکم گرفته بود . یک ساطور بزرگ و تیز !
 
شب بود.
من به همراه پدرم تو جاده ای کم تردد در بیرون شهر رانندگی می کرد.
کل روزم را نزد مادرم در بیمارستان بستری شده بود سپری کردم و شب هنگام در حال برگشتن به خانه بودیم ، در حالی که به صدای ضربات قطره های باران روی سقف شیشه گوش میکردم . خواب چشمانم را سنگین و شروع به چرت زدن کردم.
ناگهان صدای بلندی به گوشم رسید پدرم با فرمان دست و پنجه نرم می کرد تا کنترل لاستیک ها را از دست ندهد اما ماشین روی جاده ی خیس بارانی لیز خورد و به دیوار سنگی برخورد کرد .
پدرم من را دید که در اثر تصادف زخمی شده بودم پس از آن از ماشین پیاده شد تا اوضاع ماشین را ارزیابی کند هردو لاستيک جلوی ماشین ترکیده بود و گلگیر سمت راست در اثر اصابت با دیوار جمع شده بود ، اما قسمت های دیگر ماشین صدمه چندانی ندیده بود.
پدرم سعی می‌کرد وضعیت را برای من توضیح دهد. گفت :<< ما احتمالا از روی یک چیزی توی جاده رد شدیم ؛ هرچیزی بوده هردو لاستیک ها را سوراخ کرده. >>
درحالی که از شوک تصادف می لرزیدم پرسیدم :<< میتونی درستش کنی پدر؟ >>
پدرم در حالی سرش را به نشانه منفی تکان می داد پاسخ داد :<< نه متاسفانه من فقط یک لاستیک زاپاس دارم مجبورم برگردم به شهر و یکی را پیدا کنم تا ماشین رو یدک کنه. شهر از اینجا دور نیست تو میتوانی توی ماشین منتظر بمونی؟ >>
با این که دلم نمی‌خواست گفتم باشه اما لطفا خیلی طول نکشه.
پدرم می‌توانست ترس را در چشمانم ببیند، در حالی که درب ماشین را می بست به من گفت :<< همینجا بشین به محض اینکه بتونم برمی گردم.>>
پدرم را در آینه جلوی ماشین نظاره می‌کردم که با گام هایی خسته در زیر باران به سمت پایین جاده می رفت تا در سیاهی شب از دید پنهان شد.
یک ساعت از رفتن پدرم می‌گذشت در شگفت بودم که پدرم چرا هنوز بعد از این همه وقت بازنگشته است. بسیار نگران شده بودم.
در همان هنگام نگاهی به آینه جلوی ماشین انداختم و شمایلی را دیدم که از دور به سمت ماشین حرکت می کرد . فکر کردم که آن شخص پدرم است ، اما هنگامی که سرم را برگرداندم تا نگاه دقیق تری بیاندازم متوجه شدم که مرد غریبه ای است.
مرد لباس سرهمی پوشیده و ریش پرپشتی صورتش را پوشانده بود او چیز بزرگی را در دست چپش گرفته بود که با هر قدم به جلو و عقب تاب می خورد. چیزی در رابطه با مرد غریبه وجود داشت که من را عصبی می کرد، همان طور که مرد به ماشین نزدیک می شد به شیشه عقب ماشین خیره شدم و چشمانم را ریز کردم تا بهتر ببینم در نور کم جاده فهمیدم که مرد در دست راست خود چیزی را محکم گرفته بود . یک ساطور بزرگ و تیز !
مغز وحشت زده من سریع شروع به کار کرد.
هر دو درب جلو را قفل کردم سپس روی صندلی عقب پريدم و درب های عقب را نیز قفل کردم وقتی سر خود را بالا آوردم، مرد غریبه را دیدم که ایستاده و به نظر می رسد که مستقيما به من زل زده .
ناگهان مرد دست خود را بالا آورد و جیغ بلندی از ته دل کشیدم، در دست چپ او سر بریده پدرم بود. پشت سرهم جیغ می کشیدن نمی توانستم خودم را کنترل کنم قلبم دیوانه وار در سینه می کوبید و به سختی می کوشیدم نفس بکشم، چهره پدرم حالت وحشت زدگی را هنوز در خود نگه داشته بود دهانش باز، مردمک چشمانش به سمت بالا چرخیده و فقط سفیدی چشمانش معلوم بود .
وقتی مرد غریبه به ماشین رسید، صورتش را به شیشه ماشین چسباند و با چشمانی سرخ و دیوانه وار به من خیره شد ؛ موهای مرد آشفته و کثیف بود روی صورتش نیز زخم هایی عمیق خودنمایی می کرد .برای یک لحظه مرد همان‌جا زیر بارش باران در حالی که پوزخند می زد مانند مرد دیوانه ای ایستاد . سپس دستم را درون جیبم کردم چیزی بیرون آوردم و به آرامی دستم را بالا آوردم ،
سوئیچ ماشین پدرم در دستم بود .
 
رویت جن

پدربزرگم چندین سال پیش در نزدیڪی شهر باغ خیلی بزرگی داشت ڪه به خاطر رسیدگی به درختان در همان نزدیڪی خانه ای خرید و هر سال تابستون ها برای رسیدگی به درختان باغ به همراه مادربزرگم به اون خونه میرفتند تا به باغ هم نزدیڪتر باشند
معمولا هم بیشتر مواقع حتی از شب تا صبح هم ڪار میڪرد چون بیشتر محصولات باغش انگور بود برای همین چون شیره انگور تهیه میڪرد مجبور بود گاهی وقت بیشتری صرف ڪار ڪردن ڪنه تا ڪارها سریع تر و قبل از اومدن پاییز تموم بشه چون اڪثرا تو تابستون مشتری خرید شیره انگور بودند نمیدونم خوردین یا نه اما خیلی خوشمزس
در یڪی از همین شبها ساعت تقریبا سه شب خسته از ڪار به سمت خونه برمیگشت(بین مسیر باغ تا خونه ڪوه و دره بود)
ناگهان مشڪی ڪه همراهش بود ڪ داخل اون شیره انگور بود سوراخ میشه و شیره انگور از اون سوراخ به صورت چڪه میریزه همینطور ڪه خسته و ناراحت برمیگرده تو تاریڪی شب یڪ نفرو میبینه ڪه از روبرو به سمتش میاد ی چیزی حالت نمد هم رو دوشش بوده ڪه به پدربزرگم میگه ڪجا میری حاجی ڪ بابابزرگم ج میده دارم از ڪار برمیگردم خونه ڪه اونم میگه ما از همین عشایر هستیم مشڪت سوراخه داره شیره ها ازش میچڪه بیا بریم برات درستش ڪنم
بابابزرگم تشڪر میڪنه همراهش میره خیلی تاریڪ بوده و چهره اونو تشخیص نمیده بابابزرگم بعد از یڪم راه رفتن پشت سر اون‌میرسن به جایی ڪه دو تا چادر تقریبا شبیه این چادر مسافرتیا میبینه ڪه با فاصله صدمتر از هم قرار داره نزدیڪتر ڪه میشن میبینه یڪی از چادرها رنگش سیاه و یڪی سفیده
اون مرد به سمت چادر سفید میره و پدربزرگم پشت سرش میره جلو چادر ڪه میرسن به بابابزرگم میگه عمو تو برو تو چادر بشین تا یڪ چایی بخوری منم مشڪتو برات میدوزم بابابزرگم میره داخل چادر و اون مرد هم شروع میڪنه به دوختن مشڪ شیره ...
وقتی داخل چادر میشه میبینه چند نفر تو چادرن میشینه براش چایی میارن و ڪنارش میشینن بابابزرگم همینطور ڪ میخاد چایی بخوره ی لحظه دقت میڪنه میبینه ڪه اون چند نفر چشماشون عمودیه و پاهاشون چیزی تقریبا شبیه سمه
شستش خبردار میشه ڪه اینا انسان نیستن و... دست و پاش شروع میڪنه به لرزیدن
سریع استڪان چایی رو میزاره باسرعت از چادر میاد بیرون میره سمت اسبش اون مرده هم مشڪو دوخته بوده و به روانداز اسب اویزون ڪرده بوده
بابابزرگم تا به اسبش میرسه با تمام توانش برمیگرده بسمت خونه به محض اینڪه به خونه میرسه مشڪ شیره انگور دوباره شروع میڪنه به چڪه ڪردن و سوراخش باز میشه یعنی اون ڪه مشڪو دوخت تا بابابزرگم برسه خونه یڪ قطره هم توی مسیر نچڪیده بوده مادربزرگم میپرسه چرا رنگت مثل گچ سفید شده و...
بابابزرگم بیهوش میشه این واقعه واسش خیلی سنگین بود بعد از اون روز تا سه روز دچار تب و لرز و مریضی شدید میشه تا جایی ڪه حتی بیمارستان هم یڪ روز بستری میشه اما بعد برمیگرده خونه بازم دچار مریضی تب و لرز و... بوده مادربزرگم میبرتش پیش یڪ دعانویس اون دعا نویس یڪ دعا بهش میده و یڪ ڪارد میزنه پدربزرگم خوب میشه اون دعا نویسم بهش گفته بوده شانس اوردی ڪه تورو تو چادر سیاهه نبردن چون اگه اونجا میبردن اونا ڪافراش بودن و تورو زنده نمیزاشتن. از اون موقع هر سری برای ڪار به باغ میرفت تنها نمیرفت مادربزرگم یا یڪی از بچه ها رو همراه خودش میبرد.

پایان
 
عقب
بالا پایین