و عجب فرداییست...
کاش دنیای ما بی دیوار بود، یا که چند پنجره بیشتر میداشت که تو را از پس آن میدیدم. ولی تو میدانی، تو به رگ خون و به سر عقل و به تن روح منی؛ و در این جان چنانی که در آن فاصلهها بی معنیست.
چقدر فاصلهی بیمعنی بین ما افتاده.
ولی من آنجایم، به همانگونه که تو اینجایی، و مرا...
برایِ آوانیکم
و نمیدانی چقدر سخت است که از تو به نثر و با زبان قلم نوشت؛ چرا که از یک سو، نثر قالب لایقی برای تو نیست و از سوی دیگر، قلم فانیتر از آن است که سخنی از تو را بتواند تحمل کند. و در عین حال، حکایت نوشتن از تو، از زیباترین قدمهاییست که بر راه دنیا برداشتهام.
هر که را در زندگی...
از آن دست آدمها
***
دوست داشتم که همچون خودش این چنین جملههایم را شروع میکردم که : " آوانیک از آن دست آدمها بود که..." اما چیزی در این ساختار درست نبود و آن این بود که من نمیتوانستم گروهی از آدمها را پیدا کنم که همچون او باشند.
آری، نیکوترین آواها نیز که او داشت چنین بود که میتوانست دل...
من معمولا از اینجور چیزها نمینویسم ولی فکر میکنم اینبار لازم است.
گاهی خوب میشود که یک چهاردیواری وجود داشته باشد که فقط در آن جمع شویم؛ دور شویم از دنیایی که پر از تنهایی های بی دلیل، خشونتهای بی معنی، فریادهای بیصدا و سکوتهای دردناک شده است. آنگاه که گل ها در زیر تودهای از غبار و مه...
خندههایش
***
و من میدانستم میان تمام این لبخندها چه دردها نهفته است.
خستگیهای بی پایان، حرفهای ناگفته، فکرهای آشفته و امیدهای خشکیده آستری از زندگی کسی بود که پروردگار عالم هستی نعمت شادی را بر او روا داشته است، اما این مردمان استادانه ریشه نعمت سوزاندند؛ برخی از آنها شادیش را خوار...