وصف حالم نه تنها در کلمات نمیگنجد
بلکه در توانِ روان و استخوانها هم نیست
رویاها بستری در بیمارستان ذهنم شدهاند
سقوط کردم از ارتفاع اتفاقهای افتاده و نیفتاده
ای پناهندۀ اشکهای پنهان
هنوز هم مرهم خودت میشود تو؟!
هنوز هم مایلی به رنگ ساعات آبی صبح؟
پشت پرده، دستی میبافد موهای سپید خیال
دست توست یا گم شدهای با ریشههای بافته؟