آتوسا دستش را به سینه زده بود و با نگاه متمرکز به واکنش نیلا خیره شده بود.
بیقرار به غذاها نگاه میکرد؛ چشمهایش بین دستهای گارسون و میزنهارخوری میرقصیدند.
برای او این نوع غذاها تکراری و خستهکننده به نظر میرسیدند.
نیلا بیصبرانه دستش را به سمت مرغ برد؛ صدای شکمش چنان بلند بود...
به سمتش حرکت کرد.
با خود گفت، گوربابای هرچی، تهش منرو بکشه؛ مگر چه سودی برایش دارم؟ بزار بروم، شاید واقعا برایم غذا میخرد.
آتوسا تعلل نیلا را دید، سریع بوق زد و داد زد:
- زود باش دختر!
آهی کشید.
دلیل این کار آتوسا چیست؟
فقط دلسوزی بود؟
نمیتوانست اعتماد کند، اما از طرفی دلش میخواست...
دخترک، رد نگاه نیلا را دنبال کرد و نگاهش به سوی ناخنهای چند روز پیش که ترمیم کرده بود، افتاد.
سرش را تکان داد، بوی زباله از نیلا میآمد.
سعی میکرد حالت تهوعش را کنترل کند و به چشمهای نیلا نگاه کرد.
با خود گفت این بچه با صورت زخمی و اخم غلیظ مناسب سنش نبود.
برای اولین بار دلش برای...