آخرین محتوا توسط marym

  1. marym

    دورهمی • محفل سایه‌های هراس‌انگیز شب •

    داریش تلگرام؟ نه وقت نکردم
  2. marym

    تولد 🔸تاریخ تولد کاربران🔸

    ۱۳۸۲/۸/۳٠ c54c27_25ndke-hanghead biggrin_"-65-{}
  3. marym

    نقد و بررسی نقد دل‌نوشته گم‌شده‌ی بعد از تو | منتقد: Emily

    سلام گلم✨ سپاس از وقتی که گذاشتی و به مواردی که اشاره کردی حتما ویرایش میشن🫶🏻عالی بود و از نقدت لذت بردم، خسته نباشی 🫶🏻❤️‍🩹
  4. marym

    نظارت همراه رمان هارپی| ناظر: blue lady

    مرسی❤️‍🩹🫶🏻
  5. marym

    تقدیمی [ این عکس رو تقدیم میکنم به ... ]

    @والـــہ
  6. marym

    تقدیمی [ این عکس رو تقدیم میکنم به ... ]

    @Tiam.R
  7. marym

    نظارت همراه رمان هارپی| ناظر: blue lady

    سلام بی‌زحمت دو پارت اول چک کنین، بازنویسی کردم
  8. marym

    در حال تایپ داستان کوتاه او همان‌جا می‌نشست | بی صدا، marym

    آتوسا دستش را به سینه زده بود و با نگاه متمرکز به واکنش نیلا خیره شده بود. بی‌قرار به غذاها نگاه می‌کرد؛ چشم‌هایش بین دست‌های گارسون و میزنهارخوری می‌رقصیدند. برای او این نوع غذاها تکراری و خسته‌کننده به نظر می‌رسیدند. نیلا بی‌صبرانه دستش را به سمت مرغ برد؛ صدای شکمش چنان بلند بود...
  9. marym

    همگانی [ همین الان داری به چی فکر میکنی؟ ]

    کاش الان کلی غذای خوشمزه بذارن جلوم...بعد شام کلی خوراکی و اتاق تاریک و سرد و فیلم موردعلاقه‌ام
  10. marym

    در حال تایپ داستان کوتاه او همان‌جا می‌نشست | بی صدا، marym

    به سمتش حرکت کرد. با خود گفت، گوربابای هرچی، تهش من‌رو بکشه؛ مگر چه سودی برایش دارم؟ بزار بروم، شاید واقعا برایم غذا می‌خرد. آتوسا تعلل نیلا را دید، سریع بوق زد و داد زد: - زود باش دختر! آهی کشید. دلیل این کار آتوسا چیست؟ فقط دلسوزی بود؟ نمی‌توانست اعتماد کند، اما از طرفی دلش می‌خواست...
  11. marym

    همگانی ~•کـافـه نــادری☕•~

    قربانت شوم💖🫶🏻😁
  12. marym

    مشاعره مشاعره با کلمات بی‌نقطه!

    لارا
  13. marym

    همگانی ~•کـافـه نــادری☕•~

    Kiskis دیگه تکرار نمیشه، اینم ی هدیه خاص برای دختر زیبا و خاص😁🫶🏻💖
  14. marym

    در حال تایپ داستان کوتاه او همان‌جا می‌نشست | بی صدا، marym

    دخترک، رد نگاه نیلا را دنبال کرد و نگاهش به سوی ناخن‌های چند روز پیش که ترمیم کرده بود، افتاد. سرش را تکان داد، بوی زباله از نیلا می‌آمد. سعی می‌کرد حالت تهوعش را کنترل کند و به چشم‌های نیلا نگاه کرد. با خود گفت این بچه با صورت زخمی و اخم غلیظ مناسب سنش نبود. برای اولین بار دلش برای...
عقب
بالا پایین