ماه بیدرنگ دستهایش را بر سینهی لیوا نهاد و چشمانش را برای تمرکز بیشتر بست. در همان لحظه، لیوا در خود پیچید و نالهای خفیف از میان لبانش لغزید.کمی تکان خورد.
ماه، با قلبی پر از اضطراب و ارادهای فراوان، شروع به زمزمهی جادویی کهن کرد. با هر کلمه از جادوی باستانی نیروی عظیمی در وجودش شعلهور...