درد کمر و سرم کمتر شده بود، ولی دکتر گفته بود امشب رو باید تو بیمارستان بمونم. حوصلهام سر رفته بود. سقف سفید بالای سرم رو نگاه میکردم و هر چند دقیقه یکبار پلک میزدم، انگار چشمهام درست بسته نمیشدن. هومن حدود یه ربعی میشد از اتاق رفته بود بیرون؛ انقدر بهش گیر داده بودم که بذاره برم خونه، آخرش...