با اکراه فاصله گرفت. جعبهٔ کوچک مخملی را از جیب کتش بیرون آورد. حلقه را برداشت و بادقّت در انگشتم نشاند. دستم را میان دستان گرمش گرفت، لبهایش را بر روی حلقه و پشت دستم نشاند.
زیر لب گفت:
«تا برمیگردم، مواظب خودت باش.»
***
همان روز کولهام را با مختصر وسایلم بستم و از خانه بیرون زدم. قرار شد...
دوباره همان موسیقی آرام در فضای ماشین پیچید.
«گفتم این آغاز، پایان ندارد.
عشق اگر عشق است، آسان ندارد.»
همانطور که رانندگی میکرد، دستم را گرفت. بدون اینکه نگاهش را از خیابان بردارد، آرام روی بند انگشتانم بوسه زد. گرمایی شیرین در وجودم پیچید. باورش سخت بود که رؤیای پنهان درون دلم، دست در دست...
با پخش شدن موسیقی شاد، شیما با ذوق خودش را به ما رساند.
دستم را گرفت و گفت:
«بیا نوبت رقص ماست.»
تا از سرجایم بلند شدم.
میراث اخم کرده پرسید:
«کجا؟»
شیما با حاضرجوابی گفت:
«وسط دیگه. قرار نیست کل شب یهجا بق کرده بشینه.»
همانطور که نگاهش را از لباس کوتاهم برنمیداشت محکم گفت:
«نه، نمیشه.»
رو...
با شیطنت گفت:
«مهم نیست. ادامهاش برای امشب. دیشب که قالم گذاشتی.»
شاید چون میدانستم فردا میرود، سپر مقاومتم را کنار گذاشته بودم; امّا این به معنای تسلیم شدن نبود. هنوز عقل و دلم بیوقفه با هم میجنگیدند.
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
«حیف، دیرم شده.»
خم شد و قبل از اعتراضم بوسهای کوتاه روی...
نگاهش با طمأنینه روی صورتم میچرخید. لحظهای بعد نخستین بوسه فاصله را از بین برد. تپشهای بیقرار دو قلبی که مدّتها به سوی هم کشیده میشدند، راهی جز رسیدن به یکدیگر نداشتند. کتابخانه در سکوتی عمیق فرو رفته بود. زمان در نفسهای درهمتنیدهٔ ما از حرکت ایستاد.
ناگهان صدای عمّه به گوشم خورد:
«زمرد؟...
صدای زنگ موبایل کتی رشتهٔ صحبتمان را برید. نگاهی به صفحه انداخت.
با لبخند گفت:
«شروینه.»
تماس را روی بلندگو گذاشت.
صدای شاد شروین در ماشین پیچید.
«خانم قشنگم گردش تموم شد؟ میام دنبالت. بیشتر از این ول نچرخین که میراث منتظر خانمشه.»
تا اسمش را شنیدم قلبم ریخت. پس چرا با خودم تماس نگرفته بود؟...
گفتوگوی عمه و افسرخانم برای راضی کردن مادر، ساعتها در آشپزخانه ادامه داشت. چون آقامجتبی مرد محترمی بود که نجابت و رفتار آرامش، اعتماد همه را جلب کرده بود.
شب وقتی خانه در سکوت فرو رفت، کنارش نشستم.
لبخند زدم و گفتم:
«از عصر تا حالا یه لحظه ولت نکردن. پس کار من آسونتر شد.»
با تردید گفت:
«توی...
شب از نیمه گذشته بود. فنجانهای چای خالی شده بودند. حرفهایم هم دیگر به آخر رسیده بود. سکوتی آرام بین ما جریان داشت که بعد از گفتن بخشی از درددلم عجیب سبک به نظر میرسیدم.
میراث سینی را روی کانتر گذاشت و به سمت اتاق رفتیم. کنار هم دراز کشیدیم. از فاصلهٔ کم گرمای نفسهایش را روی صورتم حسّ...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
«عشق من به ابتهاج کسی که فقط اسم پدر رو یدک میکشید همیشه با تنش و آشفتگی گره خورده بود. مثل خونهای که توش بزرگ شدم. از شبهای پاییز و زمستونش بیزار بودم. کافی بود یه بارون مختصر بباره تا سیمهای برق قدیمی تهباغ از کار بیوفته. یه جا تعمیر میشد یه خرابی دیگه پیش...
ردِّ بوسهاش روی احساسم ماند. شیرینتر از هر اعترافی که میتوانست به زبان بیاورد. بعدها بدون او با دلی که باخته بودم، چه میکردم؟ طاقت این همه نزدیکی را نداشتم. هر روز مهار احساساتم سختتر میشد. میترسیدم منطقم شکست بخورد.
برخلاف خواهش قلبم کلافه گفتم:
«برو کنار.»
بهجای فاصله گرفتن بیشتر در...
سرم را چرخاندم. او به ندرت از کسی تعریف میکرد. آن هم از من، که اوّلینبار در عمرم بود. میراث عکس را در دست گرفته بود و بادقّت نگاهش کرد. گوشهٔ لبش کمی تکان خورد. آرام حرفی زد که متوجّهاش نشدم.
چند روز گذشت. با کمک وکیل ملوکخانم، مقدمات طلاق به درخواست خودم آغاز شد. امضایم پای برگهها نشست...
سرجایم نشستم و کولهام را روی میز گذاشتم. لحنش حسّ خاصّی نداشت.
فقط گفت:
«یادآوری کنم که هنوز صورتت کبوده.»
شروین فنجان قهوه را مقابل میراث گذاشت.
با مخلوطی از شوخی و جدّی گفت:
«دُکی من این وسط چه گیری کردم؟ یا شما یا بلقیسخانم یا خاله ایران یقهام رو میچسبین.»
فنجان را برداشت.
کوتاه گفت...
از نگاهش پیدا بود حرفم را باور نکرده. امّا حضور میراث کمی خیالش را راحت کرده بود. دستکم مطمئن بود اگر اتّفاق بدتری افتاده است، به قول خودش همراه شوهرم بودم.
فصل سوّم
«من از خزان به بهار، از عطش به آب رسیدم.
من از سیاه ترین شب به آفتاب رسیدم.
اگر نشیب، رها کردم و فراز گرفتم،
به یاری تو بدین...
بالاخره در ایستگاهی که کمی آشنا به نظر میرسید، پیاده شدم. سرمای شب تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود. گیج و بیهدف ایستادم. سعی میکردم نزدیکترین مسیر را پیدا کنم. لرزش پیاپی گوشی کلافهام کرد. بیمیل آن را از جیبم بیرون آوردم. از دیدن نام میراث روی صفحه، قلبم را فرو ریخت. معلوم بود شروین باز هم...
دفتر را بست. از کشوی میز دستهکلیدی بیرون کشید و از سرجا بلند شد.
با صدایی خشدار گفت:
«همراهم بیا تا خونه رو نشونت بدم. همین کوچهٔ بغل، چسبیده به نونواییه.»
شب بود. تنها همراه مرد غریبهای که نمیشناختم، چه میکردم؟ مردد شدم که خانه را ببینم؛ ولی اینهمه راه نیامده بودم که دستخالی برگردم. دل...
لعنت به من و درددل بیوقتم. حالا همه فهمیده بودند که لنگ پول هستم. در اوضاع بهم ریختهای که مشغول جمعوجور کردنش بودم، چیزی نمانده بود که ارزش ایجاد سوءتفاهم جدید را داشته باشد.
متعجّب گفتم:
«چرا دری وری میگی؟ من الانش هم کار دارم. درضمن دیگه نیا در خونه. خواهش میکنم.»
به ماشینش تکیه داد...
با شنیدن درگشت آقامعراج به دیدن عمّه آمده بودند. درست در بدترین موقعیت ممکن که از برخورد با هر دوست و آشنایی فراری بودم.
دیدنش گوشهای از خاطراتم را با همۀ جزئیاتش از زیر لایههای فراموشی بیرون کشید. از دلبستگی ناپختهٔ نوجوانی گرفته تا روزهایی که پارتنر نورا شد. بعد به خواستگاری من آمد و...
ایکاش میتوانستم همانطور که او مرا بازخواست میکرد برای داستانش با نورا یقهاش را بگیرم و جواب بخواهم.
بغضآلود گفتم:
«هیچ اتفاقی نیفتاده. گفت بیا، کارت دارم.»
ابرویش بالا رفت و گفت:
«تو هم بدون اینکه بدونی برای چی، رفتی؟»
برایم حد و مرز میگذاشت. وقتی خودش از خطهایی عبور کرده بود که حتّی...
منتظر جوابش نماندم و به سمت در رفتم. بیرون، هوا سردتر از چیزی بود که انتظار داشتم. باران ریز و سمج زمین را خیستر کرد. چند بار درخواست تاکسی فرستادم؛ امّا هیچ رانندهای قبول نمیکرد. صدای قدمهای نوید را پشت سرم شنیدم. نکبت دستبردار نبود. کنارم ایستاد.
آزاردهنده گفت:
«نبین یه روز آشتین، سه...
بالاخره سشوار روشن شد. گرمایش روی سروگردنم نشست. انگشتانش لابهلای موهایم همچون نوازشی عاشقانه میچرخید. گاهی فقط در آیینه نگاهم میکرد. در نظرم، تماشای این مرد خواستنی و خاصّ میآمد.
وقتی موهایم خشک شد، از سر جا بلند شدم. روبرویش ایستادم. سرش کمی به سمتم خم شد. فاصلهٔمان لحظهبهلحظه کمتر...
از پشت عینک دورمشکیاش، چشمهایش را کمی ریز کرد و گفت:
«قهری؟»
کلافه نفسم را بیرون دادم و گفتم:
«نه.»
یعنی بله. قهرم. اصلاً ما چه نسبتی با هم داشتیم که بشود برای قهر و آشتیمان معنایی پیدا کرد؟ دو نفری که ناخواسته کنار هم قرار گرفته بودند. هنوز نمیدانستند باید با این نزدیکی عجیب و نفسگیر چه...
از دروغی که مادر و بقیّه باورش کرده بودند قلبم فشرده شد. با سادگی فکر میکرد بالاخره روزگار روی خوشش را به ما نشان داده. که دخترکش بعد از آنهمه سختی خوشبخت شده. اگر روزی حقیقت را میفهمید، بعید بود دل نازکش تاب بیاورد.
سربسته، اصل مطلب را گفت:
«دوست ندارم رابطهتون خراب بشه.»
آهی کشیدم و سعی...
قطعاً افسرخانم که از همهجا بیخبر بود، منظور عمّه را بعد از قشقرق نورا و رفتوآمدهای اخیرشان اشتباه برداشت کرده بود. حالا همان برداشت را به گوش من میرساند. حتّی جرأت فکر کردن به فردا را نداشتم. چه برسد به خیالهای دور و درازی که بقیّه برای زندگیام در سر داشتند.
درگیر افکارم بودم که صدای...
دو هفته گذشت. دو هفتهای که گویی انتها نداشت. از روزی که من و مادر پا به خانۀ عمّه گذاشتیم، عملاً خانه و زندگی مستقلی نداشتیم. چمدان و باقی وسایلم را از خانۀ میراث آوردم و کنار وسایل مادر در طبقۀ بالا گذاشتم.
کمکم التهاب روزهای اوّل فروکش کرد. ولی رفتوآمدها همچنان وجود داشت. نوههای قد و...
با جاری شدن خطبهٔ عقد، همه به عروس و داماد تبریک گفتند و برای آنها آرزوی خوشبختی کردند. کمی آنطرفتر آقامجتبی، پدر شروین و شیما کنار میراث ایستاد و گرم صحبت شدند. همیشه عمومجتبی صدایش میکردم. مردی تحصیلکرده با موهای جوگندمی که سالها زحمت بزرگکردن و حمایت فرزندانش را به دوش کشیده بود. دیدنش...
چند قدم به سمتم برداشت. با فاصلهای اندک روبرویم ایستاد. دستش را بالا آورد. با نوازش، تارهای موهایم را کنار زد. چشمهای تیره و نافذش روی صورتم میچرخید. قلبم بیشتر، بیقرارش شد.
خیلی زود دلخوریام را فراموش کردم.
آرام پرسید:
«خوشگل کردی، کجا به سلامتی؟»
میدانستم با اطرافیانم میانهٔ خوبی ندارد...
تازه یادم افتاد. نه گاز را خاموش کرده بودم. نه کلید همراهم بود. نه حتّی موبایلم را برداشته بودم. هول و دستپاچگی خودم را پشت در رساندم. از ترس گیرافتادن بین سؤالهای پشت سرهم خانمطاووسی منصرف شدم و بیسروصدا دوباره سر از کوچه درآوردم. دلشوره داشتم. هر ثانیه که میگذشت، هزار فکر در سرم میچرخید...
صدای چرخیدن کلید در قفل رشتهٔ حرفها را برید. لحظهای بعد در با شدّت به دیوار کوبیده شد. افسرخانم کفگیر را کنار گذاشت و سر برگرداند. صدای پاشنۀ نیمبوتهای نورا روی سرامیکها پیچید تا به مقابل آشپزخانه رسید.
با اعتمادبهنفس همیشگی رو به افسرخانم ایستاد و گفت:
«چرا این دخترهٔ ** هنوز اینجاست؟...
***
روی تخت یکنفره نشسته بودم و نگاهم به اطراف میچرخید. نورا هیچوقت به ذهنش خطور نمیکرد که من مهمان ناخواندهای باشم که گوشۀ خانه و زندگیاش را اشغال کرده است. از صدای تقّهٔ در به خودم آمدم.
خسته گفتم:
«بله.»
دستگیره آهسته پایین رفت.
میراث از لای در سرک کشید و گفت:
«اجازه هست؟»
با تکان کوتاه...
دلیل این همه خشم فروخورده و اشکهایی که از چشمهایم سرازیر میشد را نمیدانستم. هنوز بحث من و مادر تمام نشده بود که میراث از راه رسید. قامت بلندش چهارچوب در را پُر کرد. چرا همیشه شاهد لحظات اسفبار زندگیام بود؟ چون خودش را وکیل و وصی ما میدانست و در ماجرایی که به او ربطی نداشت، سرک میکشید...
در سیاهی چشمهایش حبس شدم. راهی برای گریز از نگاهی که ذوبم میکرد وجود نداشت. تپش بیامان قلبم میان سکوت میپیچید. آرام دستش را بالا آورد. دستهای از موهایم را پشت گوشم نشاند. تماس سرانگشتانش با پوستم، عبور حسّ گرمی بود که با لطافت، تا عمق جانم نشست. دستش آهسته پایین آمد و زیر چانهام قرار...
بشقابی از تهدیگ ماکارونی و چند کتلت برشته برداشتم و به تراس رفتم. صندلی فلزی را کمی عقب کشیدم، نشستم و پا روی پا انداختم. نگاهم را به چهارراه دوختم. ماشینها، پشت چراغ قرمز میان مه آذرماه، شبحوار پیدا و پنهان میشدند.
نخستین دانههای ریز برف، در هوا میرقصیدند. قبل از رسیدن به زمین، آب میشدند...
متعجّب نگاهش کردم و گفتم:
«نه. چون یهمدّت دیگه دارم میرم.»
موهایش را پشت گوشش زد.
امیدوار ادامه داد و گفت:
«میشه شمارهاش رو بدی؟»
کاملاً جدّی و خیرخواهانه نصیحتش کردم و گفتم:
«من مشکلی ندارم. ولی اخلاقش خیلی خاصّه. زود بهش برمیخوره. بهتره خودت مستقیم باهاش حرف بزنی.»
شانهای بالا انداخت و...
موهای بلوندش از زیر کلاه بافتنی زردرنگش بیرون زده بود. لباس سبز روشنی به تن داشت.
«نیکام. طبقهٔ آخر زندگی میکنم. چندبار از دور دیدمت. فرصت نشد، با هم آشنا بشیم.»
از روی پلّهها بلند شدم.
گرد پشت لباسم را با کف دست تکاندم و گفتم:
«منم زمرّدم.»
با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت:
«چرا اینجا نشستی؟»
لبخند...
ناگهان پیام ملوکخانم روی گوشی نمایان شد. کار واجبی داشت. حوصلهٔ آمدن و رودهدرازیاش را نداشتم.
برای آرام نگه داشتن اوضاع نوشتم:
«کافهٔ نزدیک خونه منتظر باشید.»
به سمت اتاق رفتم و حاضر شدم.
رو به افسرخانم گفتم:
«بیرون کار دارم و زود برمیگردم.»
چند دقیقه بعد در فضای نیمهتاریک و آرام روبرویش...
نزدیک ماشین قدمهایم کند شد. با دیدن فرورفتگی گلگیر و چراغ جلوی شکسته، خشکم زد. پس تمام بلبشوی امروز برایم کافی نبود. حالا تصادفش هم، تقصیر من بود. بیهیچ حرفی در ماشین را باز کرد و پشت فرمان نشست.
با تنی خسته و کوفته روی صندلی جلو وا رفتم. خراشهای روی پایم هنوز میسوخت. سرم را به پشتی صندلی...
وقتی لوکیشن روی صفحه باز شد ابروهایم ناخودآگاه جمع شد. چون دفتر وکالتش نبود. مردد شدم و قید رفتن را زدم. از طرفی هم قطعاً مادر مخالف بود. اگر دهانم را بسته نگه میداشتم کسی متوجّه نمیشد. نظرم به سرعت عوض شد. به ساعت نگاه کردم. هنوز دوساعتی وقت داشتم. بدون در جریان گذاشتن میراث، کیفم را برداشتم...
آشوب درونم از این کشش ناخواسته آرام نمیگرفت. ما شبیه هم نبودیم و دقیقاً تا پایان قرارداد نباید خام احساسات رمانتیک میشدم. پس چرا مسیری که داشتم تجربهاش میکردم با همیشه فرق داشت؟
***
تلفنی با مادر صحبت کردم. پشت عادی حرفزدنش خواهشی پنهان بود. خیلی آرام و محتاط اسم عمّه را وسط کشید. انگار...
از لای در نیمهباز اتاق سرک کشیدم. نور آبی لپتاپ روی صورتش افتاده بود و به چهرهٔ سردش حالتی خشک و خشن میداد. عینکش را آرام روی میز گذاشت و خسته دستی روی گردنش کشید. خواستم بیصدا عقب بکشم که صدایش آرام و ناگهانی میخکوبم کرد.
«دزد کوچولو، نمیخوای به ما غذا بدی؟»
اخم کردم. گستاخ فقط بلد بود هر...
یکی از کتابهای قطور را از قفسه بیرون کشیدم و میان فضای خالی بهجا مانده به سالن چشم دوختم.
میراث میان حلقهای از دختران پُرحرف و مشتاق ایستاده بود. آرامشی که هیچ هیاهویی توان بهم زدن، تمرکزش را نداشت. نه لبخند. نه نگاهش، روی کسی بیش از حد لحظه مکث نمیکرد.
روبروی دانشجویان نشست. همه آرام...