در حال ویرایش رمان میراثم از عشق| نویسنده تهمینه ارجمندپور

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Arjmand
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
ناگهان پیام ملوک‌خانم روی گوشی‌ نمایان شد. کار واجبی داشت. حوصلهٔ آمدن و روده‌‌درازی‌اش را نداشتم.
برای آرام نگه داشتن اوضاع نوشتم:
«کافهٔ نزدیک خونه منتظر باشید.»
به سمت اتاق رفتم و حاضر شدم.
رو به افسرخانم گفتم:
«بیرون کار دارم و زود برمی‌گردم.»
چند دقیقه بعد در فضای نیمه‌تاریک و آرام روبرویش نشسته بودم. به لیوان دمنوشش دست نزده بود. کیفش را روی میز گذاشت.
بی‌مقدمه گفت:
«می‌دونی برای خرید اون خونه تا دونه‌دونه وسایلش چند ساعت وقت گذاشتیم؟ ما اون همه زحمت کشیدیم که میراث بالاخره زندگیش رو با نورا شروع کنه نه این‌جوری. نه با این وضعی که تو درست کردی.»
در نظرش شیءِ مزاحمی بودم که ناخواسته وسط زندگی دخترش افتاده بود. مستأصل نگاهش کردم. در ذهنم کلمات بالا و پایین می‌شد. چه جوابی می‌دادم که از خفه‌خون گرفتن بهتر باشد؟
با کنجکاوی ادامه داد و گفت:
«حالا تو بگو دقیقاً چی شد؟ آقای دکتر و خانواده‌اش که سر حرف‌شون بودن. چرا یهو همه‌ چی بهم ریخت؟ اگه دلیلت منطقی باشه من دیگه اصراری ندارم.»
نه آدم مطمئن و درستی برای درددل بود. نه از من و مادر خوشش می‌آمد.
با اخم‌هایی درهم کشیده برای حفظ غرورم گفتم:
«اتّفاقاً به اصرار همون آقای دکتر بود. چون خودمم تمایلی به ازدواج باهاش نداشتم.»
با همین یک جمله، صورت برزخ ملوک‌خانم از هم باز شد. برق رضایت در چشم‌هایش نشست. رفتار خشک و سردش با مهربانی مصنوعی عوض شد.
«آفرین عزیزم. آفرین بهت که اینقدر عاقلی.»
بی‌تفاوت پرسیدم:
«الآن، کار واجب شما چی بود؟»
لبخند پیروزمندش عمیق‌تر شد.
برای خودش برید و دوخت و گفت:
«پس حالا که مجبوری، با توجّه به شرایطت یه مقدار پول بهت قرض می‌دم که دستت خالی نباشه. خبر دارم خونه‌تون داره تخریب میشه. دیگه چه فرقی داره؟ ما زن‌ها باید هوای همدیگه رو داشته باشیم. حتّی کمک می‌کنم آروم و بی‌دردسر جدا بشی. نگران چیزی نباش.»
به صورتش خیره ماندم. انگشتانم روی زانویم مشت شد.
آهسته پرسیدم:
«چه‌طوری؟»
با آسودگی به پشتی صندلی تکیه داد.
شبیه کسی که گرهٔ بزرگی از زندگی‌اش باز شده گفت:
«مدارکت رو به دستم برسون که وکیلم رو از فردا بفرستم دنبال کارهای طلاقت. یه خونه برای خودت پیدا کن. پول‌رهنش با من.»
گلویم خشک شده بود. سرم را آرام تکان دادم. دیگر طاقت ماندن و تحقیر شدن را نداشتم. از سرجایم بلند شدم. صندلی با صدای خفه‌ای روی زمین کشیده شد. از کافه بیرون زدم. هوای دم‌غروب خنک‌تر شده بود. کلاه هودی‌ام را روی سرم کشیدم و دست‌هایم را در جیبم فرو بردم. قدم‌زنان به سمتی می‌رفتم که اسمش خانه بود. وقتی حتّی کلیدی برای باز کردنش نداشتم.
هیچ‌وقت برای میراث آن دختر‌ دوست‌داشتنی‌، نبودم که قرار بود روزی عاشقش شود. از آینده می‌ترسیدم. پس از توافق و معامله‌ام با ملوک‌خانم پشیمان نبودم. ذهنم آرام نمی‌گرفت. فکرهایم مثل نخ‌های درهم‌ پیچیده‌ای بودند که هرچه سعی می‌کردم بازشان کنم، بیشتر بهم گره می‌خوردند.
به درب ساختمان که رسیدم انگشتم را روی زنگ گذاشتم و منتظر ماندم. چند ثانیه گذشت. وقتی خبری نشد فهمیدم افسرخانم رفته است. موبایل را جیبم بیرون آوردم و با میراث تماس گرفتم. او هم جواب نداد. از حرص لبم را میان دندان‌هایم فشردم.
کوتاه برایش نوشتم:
«شازده، پشت در موندم. کی میای؟»
برگشتم و روی پلّه‌های سنگی ورودی ساختمان نشستم. نگاهم به چند بچّه‌گربه افتاد که کمی آن‌طرف‌تر‌‌ از سروکول هم بالا می‌رفتند. گاهی با پنجه‌های کوچک‌شان بهم ضربه می‌زدند. تماشای آنها آرامش خوبی داشت چون مرا یاد گربه‌های خانه‌باغ می‌انداخت. غرق فکر بودم که صدای قدم‌هایی نزدیک شد و افکارم را برید. سر بلند کردم. زنی جوان با قدی نسبتاً کوتاه و هیکلی توپر، مقابلم ایستاده بود. لبخند صمیمی‌اش گرم به‌نظر می‌رسید.
آهسته گفت:
«خوبی عزیزم؟»
«ممنون.»​
 
آخرین ویرایش:
موهای بلوندش از زیر کلاه بافتنی زردرنگش بیرون زده بود. لباس سبز روشنی به تن داشت.
«نیکام. طبقهٔ آخر زندگی می‌کنم. چندبار از دور دیدمت. فرصت نشد، با هم آشنا بشیم.»
از روی پلّه‌ها بلند شدم.
گرد پشت لباسم را با کف دست تکاندم و گفتم:
«منم زمرّدم.»
با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت:
«چرا اینجا نشستی؟»
لبخند کم‌جانی روی لبم نشست و گفتم:
«کلید ندارم.»
«هوا سرده، بیا بریم بالا. اگه خانم طاووسی پیداش بشه، ولت نمی‌کنه. یه بند حرف می‌زنه.»
ظاهراً فقط من نبودم که از پرگویی‌های خانم کارآگاه به ستوه آمده بودم. دنبال نیکا وارد ساختمان شدم. با ناخن‌های بلند مشکی‌اش دکمۀ آسانسور را فشرد.
در همان انتظار کوتاه بی‌مقدمه سرش را به طرفم چرخاند و پرسید:
«دوست‌دختر آقای سعادت‌پوری؟»
نگاهم را از او گرفتم.
کوتاه گفتم:
«نه.»
وقتی حتّی غریبه‌ها هم مرا در حدِّ دوست‌دخترش حدس می‌زدند، نه همسرش، معلوم بود هیچ نشانی از یک زندگی مشترک بین ما دیده نمی‌شد. پس نباید می‌گذاشتم احساسم از منطقم جلو بزند. هرچه در دلم شکل گرفته بود به خاطر شرایط عجیبی بود که در آن گیر افتاده بودم. به خاطر جذابیت مرد مغروری که زیر یک سقف ساعاتی را باهم می‌گذراندیم.
ابرویش بالا رفت.
«پس چی؟»
درب آسانسور با صدای کوتاهی باز شد و هر دو داخل شدیم. چند لحظه نگاهم کرد.
با کنجکاوی پرسید:
«یعنی همخونه‌اش شدی؟»
اخم‌هایم درهم رفت. نگاهم را از او گرفتم.
غصه‌دار گفتم:
«یه کم پیچیده‌ست.»
از آسانسور بیرون آمدیم. نیکا کنارم ایستاد. با آرنج آرام به بازویم زد.
با لبخند گفت:
«بی‌خیال. هر چی که هست. بعد برام تعریف کن.»
خانه‌اش دلباز و روشن بود. با چند وسیلۀ ساده که فضا را خلوت‌تر نشان می‌داد. بوی عود در هوا پیچیده بود و موسیقی ملایمی به گوش می‌رسید. تا وارد شدیم سه آقا نشسته بودند و سرگرم گفتگو بودند. آهسته سلام کردم. با لبخند جوابم را دادند. بی‌سروصدا گوشه‌ای از مبل نشستم تا بیشتر از این جلب توجّه نکنم.
گوشی در جیبم لرزید. پیام کوتاهی از شروین بود.
«آبجی اگه فردا نیای سرکار اخراجی، بعد گله نکنی.»
لبخند روی لبم نشست. دلم برای وراجی‌ها و شوخی‌هایش تنگ شده بود.
پسر جوانی کنارم نشست و پرسید:
«دوست نیکایی؟»
بی‌حوصله نگاهم را از صفحۀ گوشی گرفتم و گفتم:
«نه. همسایه‌شم.»
سیگارش را از میان انگشتانش بیرون کشید و با حوصله داخل زیرسیگاری روی میز گذاشت.
«جکی‌ام.»
کمی فاصله گرفتم و به پشتی مبل تکیه دادم.
آهسته گفتم:
«زمرّدم.»
لبخند کجی گوشۀ لبش نشست.
«چه اسم جالبی.»
بعید می‌دانستم واقعاً برایش جالب باشد. احتمالاً به گوشش ناآشنا و قدیمی آمده بود که توجّه‌اش را جلب کرده بود.
بی‌هیچ مقدمه‌ای پرسید:
«می‌رقصی؟»
متعجّب نگاهش کردم. اهمّیّتی به سکوتم نداد‌.
با لبخندی معناداری ادامه داد و گفت:
«اگه اینجا راحت نیستی بریم توی اتاق. اونجا آروم‌تره.»
چه پررو بود. کاش همان بیرون، پشت درب ساختمان مانده بودم. بی‌اعتنا از کنارش بلند شدم. چند قدم دورتر رفتم و کنار پنجرۀ سرتاسری بی‌پرده ایستادم. گوشی را از جیبم بیرون آوردم و با میراث تماس گرفتم. بوق اوّل، تماس وصل شد. صدای آرام و محکمش در گوشم پیچید:
«نزدیکم. دارم می‌رسم.»
ته دلم قرص شد. اصلاً وقتی او حرف می‌زد خیالم جمع‌تر می‌شد. بی‌هیچ حرفی تماس را قطع کردم. به سمت نیکا رفتم و از مهمان‌نوازی‌اش تشکّر کردم. خواستم خداحافظی کنم، که با زبان چرب‌ونرمش راهم را بست.
لبخندی زد و صمیمی گفت:
«راستش از دکتر خیلی خوشم اومده. بدت نمیاد آشنامون کنی؟»​
 
آخرین ویرایش:
متعجّب نگاهش کردم و گفتم:
«نه. چون من یه‌مدّت دیگه دارم می‌رم.»
موهایش را پشت گوشش زد.
امیدوار ادامه داد و گفت:
«می‌شه شماره‌اش رو بدی؟»
کاملاً جدّی و خیرخواهانه نصیحتش کردم.
گفتم:
«من که مشکلی ندارم؛ ولی یه اخلاق گندی داره که نگو و نپرس. زود بهش برمی‌خوره. بهتره خودت مستقیم باهاش حرف بزنی.»
شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
«باشه. پس شمارۀ منو سیو کن، باهم در تماس باشیم»
شماره‌اش را ذخیره کردم تا بعد بلاکش کنم. نیشش تا بناگوش باز شد.
با خندۀریزی گفت:
«الآن که همه چندتا‌چندتا باهم دارن. یه جوری خرج‌شون درمیاد.»
گوشی می‌لرزید و تماس میراث روی صفحه رژه می‌رفت. از نیکا تشکّر کردم و رفتم.
وارد خانه شدم. او کنار درب ایستاده بود. سلام کردم. جوابم را نداد.
با نگاهی سرد و اخم‌هایی درهم پرسید:
«کجا رفته بودی که پشت در موندی؟»
از کنارش گذشتم.
با طعنه گفت:
«فقط دنبال دردسر درست کردن نباش.»
واقعاً در موردم چه فکری می‌کرد که بی‌هیچ ملاحظه‌ای هرچه به ذهنش می‌رسید به زبان می‌آورد؟
سر لجش گفتم:
«نیکا همسایهٔ طبقهٔ بالا کارت داشت. تو که الحمدلله همهٔ دخترای شهر رو می‌شناسی یه‌کم تحویلش بگیر تا به من پیغام و پسغام نده. اینقدرم ادا آدم‌حسابی‌ها رو درنیار تا یه‌وقت دردسر درست نکنی.»
دسته‌کلید را با ضرب روی میز ناهارخوری کوبید. چشمم که به کلیدها افتاد حرف‌های ملوک‌خانم بیشتر در قلبم فرو رفت.
بغضم را فرو دادم و گفتم:
«لازم نکرده کلید‌ خونهٔ نورا رو بدی به من. هر جا دلم بخواد می‌رم. با هر کسی هم دلم بخواد آشنا می‌شم و قرار می‌ذارم. به تو هم هیچ ربطی نداره.»
فقط نگاهم کرد. بی‌حرف برگشت و از خانه بیرون رفت.
نفس عمیقی کشیدم. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای زنگ درب را شنیدم. بی‌حوصله به سمت آیفون رفتم. تصویر مانیتور که روشن شد، چشمم به مادرم افتاد.‌ گل از گلم شکفت. لبخند روی لبم، تمام تلخی مشاجرۀ چند دقیقهٔ قبل را شست و با خود برد. سریع درب خانه را باز کردم و همان‌جا منتظر ایستادم.
مادر دست‌هایش پر بود. دو قابلمه و چند ظرف درب‌دار، سالاد و ترشی و سبزی با نایلون بزرگی از خوراکی‌های رنگا‌رنگ، که خوب می‌دانست نقطه‌ضعفم هستند، همراهش بود.
چشمم که به پاستیل‌ها و چیپس و پفک افتاد، بغضم گرفت. حال‌وهوای غریب و نامأنوس، که تکّه‌‌ای از روزهای کنار او بودن را تداعی می‌کرد. ظرف‌ها را روی میز آشپزخانه چید و قابلمه‌ها را روی گاز گذاشت.
با لبخند گفت:
«کتلت و ماکارونی هم درست کردم. مخصوص خودت. هنوز گرمه، زود بخور تا سرد نشده.»
برایم غذا کشید. روبرویش نشستم. آرزو کردم ای‌کاش هنوز گرفتار سختی‌های خودمان بودیم؛ ولی از ابتهاج برایم حرفی نزده بود. حتّی خبری از میراث در سرنوشتم نبود.
لقمه‌ای گرفت و دستم داد. از سکوت سنگینم فهمیده پکرم. شروع کرد از هر دری به حرف زدن. از سرد شدن هوا گرفته تا نوه‌های عمّه‌. هر موضوع ریز و درشتی که به ذهنش می‌رسید که فقط حواسم را پرت کند. رشتهٔ کلام را رها نکرد تا شاید ذهنم برای چند دقیقه از هجوم فکرها و خیال‌ها فاصله بگیرد. میان حرف‌هایش لحنش رنگ دیگری گرفت.
نگاهم کرد و با احتیاط پرسید:
«راحتی مادر؟ خدا رو شکر خیالم راحته که داماد خوب قسمتم شده.»
لقمه‌ای در دهانم گذاشتم.
با طعنه گفتم:
«آره. خوبی از سر و روش می‌باره.»
با کنجکاوی پرسید:
«همه‌چی رو به راهه؟»
نگاهم را دزدیدم. لقمه‌ای که در گلویم گیر کرده بود را به زحمت پایین فرستادم و آهسته گفتم:
«نمی‌دونم. واقعاً نمی‌دونم.»
لقمۀ بعدی را دستم داد. لحظه‌ای سرش را به اطراف چرخاند. دنبال واژه‌هایی می‌گشت که دلم را آرام کند.
امیدوار و نصیحت‌گونۀ گفت:
«شاید یه روز نورا بیاد وسایلش رو ببره. اون‌وقت هر جور دلت خواست خونه رو بچین و مال خودت کن.»
لبخند تلخی زدم و گفتم:
«مسئله وسایل نیست.»
دختر دم‌دمی‌اش را خوب می‌شناخت. دستم را میان دست‌های گرمش گرفت.
با اطمینانی که به دلم قوت می‌داد گفت:
«درست می‌شه دختر کم‌صبر من. هیچ غصه‌ای موندگار نیست.»
برای دلخوشی او، تمام درد دل و نگرانی‌ام را پنهان کردم تا نفهمد چه درهم‌ریختگی در وجودم برپاست.
به همین منوال، آن چندساعت هم گذشت تا آرام‌آرام وسایلش را جمع کرد و آمادهٔ رفتن شد. قبل از خداحافظی بغلم کرد.
گونه‌ام را بوسید و گفت:
«شما زن و شوهرید. اگه هوای همدیگه رو داشته باشید، روز به روز خوشبخت‌تر می‌شید»
چشمانم را دزدیدم و گفتم:
«باشه.»
دروغی تحویلش دادم که فقط با خیال آسوده برود.
***
با رفتن مادر خانه دوباره در سکوت فرو رفت. گوشی را برداشتم و با شیما تماس گرفتم. مدت‌ها بود درست و حسابی باهم حرف نزده بودیم. برایش از تصمیم‌هایی که گرفته بودم تا تمام دلتنگی‌هایم حرف زدم.
برایش از بلاتکلیفی‌ و سردرگمی‌هایی که این روزها رهایم نمی‌کرد، گفتم. او مثل دوستی واقعی بدون قضاوت، همیشه طرفدارم بود و تأییدم می‌کرد. قرار شد چند ماه دیگر به ایران بیاید کمکم کند تا از شر مشکلاتم خلاص شوم.
بعد از او با کتایون هم تماس گرفتم. راحت بی‌تکلّف و صمیمی باهم صحبت کردیم. آنجا بود که فهمیدم گاهی یکی، دو تا دوست خوب از هزار فامیل بهتر است.​
 
آخرین ویرایش:
بشقابی از ته‌دیگ ماکارونی و چند کتلت برشته برداشتم و به تراس رفتم. صندلی فلزی را کمی عقب کشیدم، نشستم و پا روی پا انداختم. نگاهم را به چهارراه دوختم. ماشین‌ها، پشت چراغ قرمز میان مه آذرماه، شبح‌وار پیدا و پنهان می‌شدند.
نخستین دانه‌های ریز برف، در هوا می‌رقصیدند و قبل از رسیدن به زمین، آب می‌شدند و از بین می‌رفتند. من مانده بودم و ته‌دیگ ماکارونی چرب که روغنش لابه‌لای انگشت‌هایم را نارنجی کرده بود و صدای خفهٔ موسیقی که از طبقۀ بالا به گوش می‌رسید.
نگاهم به گربه‌ای تپل و سفیدرنگ افتاد که در خیابان کناری جلوی خانهٔ ویلایی برای خودش بازی می‌کرد. کنارش پسر لاغر و قدبلند شانزده، هفده‌ساله‌ای ایستاده بود.
نگاهش که به من افتاد، پرسیدم:
«اسمش چیه؟»
با لبخند و کمی بلندتر جواب داد:
«جاستین.»
از سرجا بلند شدم و لبهٔ تراس ایستادم. سرما کف دستم نشست و آرام بالا آمد.
با لبخند گفتم:
«همایون بیشتر بهش میاد.»
پسر خندید. تکّه‌ای از کتلت را برای گربه انداختم. با یک حرکت سریع قاپید و خورد. هنوز نگاهم می‌کرد. تکّه‌ای دیگر انداختم.
زیر لب گفتم:
«فکر کنم عاشق دست‌پخت مامانم بشه.»
«نه، فقط غذای گربه بهش می‌دم.»
به شوخی گفتم:
«چه لوس. ما به گربه‌هامون ماکارونی هم می‌دادیم.»
دوباره صدای پسر از پایین بلند شد و گفت:
«راستی، همایون ما دو تا بچّه هم داره. اسم اونا رو چی می‌ذاری؟»
بدون فکر کردن گفتم:
«نمکی و شکری.»
غافلگیرانه صدای از پشت سرم، درست نزدیک گوشم زمزمه شد و گفت:
«خانم خوشگله، اسم‌گذاری گربه‌های محل تموم شد؟»
سریع برگشتم. قلبم فرو ریخت. میراث عقب رفت و در چهارچوب درب تراس ایستاد.
همان‌طور که به گربه‌ نگاه می‌کرد گفت:
«سردت می‌شه، بیا تو.»
به دنبالش وارد خانه شدم. درب تراس را آرام بستم. بشقاب ماکارونی را طوری نگه داشتم که به پرده‌ها نخورد. مستقیم سمت سینک رفتم و مشغول شستن ظرف‌های باقی‌مانده شدم.
میراث لباسش را عوض کرد. با آستین‌های بالا زده کنار ستون آشپزخانه ایستاده بود و نگاهم می‌کرد.
وسط صدای شرشر آب شنیدم که گفت:
«فکر کنم وقتشه یه‌سری قانون بذاریم.»
لبخند کجی زدم و گفتم:
«آخ، یادم رفته بود که پسر مدیر مدرسه روبرومه.»
آهسته گفت:
«ناهار مهمّ نیست، چون خونه نمیام؛ ولی شب دوست‌دارم بوی غذا توی خونه پیچیده باشه.»
شیر آب را بستم.
مستقیم نگاهش کردم و گفتم:
«دیگه؟»
به صندلی تکیه داد و گفت:
«خیلی چیزهای دیگه هم دوست‌دارم که فعلاً مناسب نیست درباره‌اش حرف بزنم. راستی تراس رفتن و دوست پیدا کردن هم ممنوعه.»
عصبانی شدم و دستکش‌های خیس را از دستم بیرون کشیدم. آنها را با شدت روی لبه سینک انداختم و گفتم:
«بعدی؟»
نگاهش کمی باریک شد و گفت:
«دارم جدّی حرف می‌زنم.»
به کابینت پشت سرم تکیه دادم. کم‌کم داشتم از کوره در می‌رفتم چون لازم نبود در هر مکالمه‌ای مانند آدمی که قرار است آبرویش را ببرم با من برخورد کند.
با نگاهی که ذرّه‌‌ای شوخی در آن نبود گفتم:
«بعدی؟ لیستت همین‌قدره یا هنوز ادامه داره؟ اصلاً بیا همین فردا تمومش کنیم. راحت و بی‌دردسر جدا بشیم. بعدشم هر کی بره دنبال سرنوشت خودش.»
جلو آمد. قد بلندش مقابلم سایه انداخت. آنقدر نزدیکم ایستاد تا هول و دستپاچه‌ام کند.
سرد گفت:
«می‌تونستم به جرم دزدی ازت شکایت کنم؛ ولی نکردم به جاش شوهرت شدم. کجای این معامله برات بده که برای جدا شدن دست‌وپا می‌زنی؟»​
 
آخرین ویرایش:
در سیاهی چشم‌هایش حبس شدم. راهی برای گریز از نگاهی که ذوبم می‌کرد‌ وجود نداشت. تپش بی‌امان قلبم میان سکوت می‌پیچید. آرام دستش را بالا آورد. دسته‌ای از موهایم را پشت گوشم نشاند. تماس سرانگشتانش‌ با پوستم، عبور حسّ گرمی بود که با لطافت، تا عمق جانم نشست. دستش آهسته پایین آمد و زیر چانه‌ام قرار گرفت.
آرام امّا نافذ گفت:
«نگفتی این همه عجله برای چیه؟»
جوابی ندادم. به فاصله‌ای می‌اندیشیدم که اگر یک قدم دیگر پیش می‌رفت، برای من که آن روزها بسیار بی‌جنبه شده بودم، تسلیم کننده بود. او که خوب بلد بود چه‌طور در اوج ثانیه‌های نفس‌گیر یهو عقب بکشد، آرام فاصله گرفت تا دستپاچه و گیج نگه‌ام دارد. هر دو دستش را روی لبهٔ کابینت، درست دو سوی پهلویم گذاشت. بازوان کشیده و تنومندش دورم حلقه شدند تا نفس کشیدن را برایم دشوارتر کند.
سرخ شدم. هول گفتم:
«داری چیکار می‌کنی؟ برو کنار.»
تکان نخورد. گرمای نفس‌هایش دوباره روی پوستم نشست.
این بار با صدایی بم آرام و مطمئن پرسید:
«از من می‌ترسی؟»
گلوی خشک‌شده‌ام را با زحمت صاف کردم.
آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
«نه.»
پوزخند محوی گوشۀ لبش نشست. آهسته عقب رفت تا آن فضای سنگین که داشت رنگ صمیمیت و کشش به خود می‌گرفت، در یک چشم بهم‌‌زدن از بین برود.
او برگشت و عادی روی صندلی نشست. نفس عمیقی کشیدم تا آشفتگی صورتم را پنهان کنم. برای مخفی نگه داشتن هیجان و اشتیاقم خودم را مشغول کار کردن نشان دادم.
طبق سفارش مادر کتلت و ماکارونی را گرم کردم. بشقاب را مقابلش گذاشتم و بی‌تفاوت روی صندلی مقابلش نشستم. بوی عطرش سمج‌تر از آن بود که از ذهنم بیرون برود. احساساتی که بهم گره‌خورده بود فکرم را رها نمی‌کرد.
چنگالش را برداشت. مثل مادرش مهارت عجیبی در وصل کردن موضوعات بی‌ربط‌ به هم داشت.
بعد از اوّلین لقمه‌ای که خورد گفت:
«چند ماه دیگه که دوران تنبیهت تموم بشه، می‌ری دنبال کسی که خیلی دوستش داری و بهش قول دادی. برای هر دوی ما یه معاملۀ بُرد‌بُرده»
جمله‌اش سطل آب‌یخی بود که روی سرم فرود آمد. حتماً منظورش سلیمی بود. با مزخرفات مبتذلی که در نوشته‌هایم درباره‌اش خوانده بود، حرارت شرم تا نوک گوش‌هایم را سرخ کرد.
دلم می‌خواست زمین دهان باز کند و مرا در خودش ببلعد. اشک، حلقهٔ نازکی شد و دور چشمانم نشست. تاب نگاهش و قضاوتی که در ذهنش برپا بود را نداشتم.
اگر یک لحظۀ دیگر می‌ماندم، بغضی که با هزار زحمت و مکافات در گلویم نگه داشته بودم، مقابل چشم‌هایش فرو می‌ریخت.
صندلی را عقب کشیدم و آهسته از کنارش بلند شدم. به اتاق برگشتم. در را پشت سرم بستم. دیگر توان جنگیدن با احساس و منطق‌ متناقض درونم را نداشتم. اشک‌ها بی‌اجازه و بی‌وقفه روی گونه‌هایم سر می‌خوردند. آنقدر گریه کردم تا پلک‌هایم از سنگینی بسته شدند.
***
صبح زود با صدای زنگ گوشی بیدار شدم. شروین بود. صدای سرحال و پرانرژی‌اش در گوشم پیچید. با ذوق از برنامه‌هایی که برای روزهای آینده چیده بود و خواستگاری از کتی‌جانش می‌گفت.
لبخند پهنی روی لبم نشست. میان تبریک‌هایم، تماس پشت خطی مادر روی صفحه ظاهر شد. از شروین خداحافظی کردم و بعد از آرزوی خوشبختی برایش با مادر تماس گرفتم.
امروز قرار بود خانه را تخریب کنند. خبری که حتّی میراث هم از آن باخبر بود و من آخرین نفری بودم که باید می‌فهمید. دیگر چیزی نپرسیدم. با عجله لباس پوشیدم. موهایم را سرسری جمع کردم و از خانه بیرون زدم.
تمام مسیر، دلشوره معده‌ام را فشار می‌داد. هرچه به خانه نزدیک‌تر می‌شدم، تپش قلبم بی‌امان‌تر می‌شد. هنوز چند‌متر مانده بود که کامیون حمل بار را دیدم.
کارگران بیخیال و بی‌تفاوت وسایل را جابه‌جا می‌کردند و راه ورودی را بسته بودند. پلّه‌ها را دوتا، یکی بالا رفتم. نفس در سینه‌ام حبس شده بود و زانوهایم از شتاب می‌لرزیدند. وسط خانه ایستادم. صدای مادر از اتاق می‌آمد که گیر پرحرفی‌های عمّه افتاده بود.
بوی نم کهنه و سقفی که دوباره چکه کردن را از سر گرفته بود اعصابم را بهم می‌ریخت. طاقتم طاق شد. با خشم، لگدی محکم به سطل زدم. به آنی، آب کدرش روی زمین پخش شد. از کنارش گذشتم و خودم را به پنجرۀ آشپزخانه رساندم. صدای آرام کبوترهایی که بالای در تراس لانه کرده بودند بوی گذشته‌ای را می‌داد که همین الان در مقابل چشم‌های ما در حال نابودی بود.
برگشتم و به اتاق رفتم. روی تخت زواردررفته، درست وسط خستگی‌هایم نشستم. وسط ای‌کاش‌های زندگی‌ام. وسط خشم و عصبانیتی که از درونم شعله‌ور بود، چون هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد.
نور خورشید از پنجرۀ بی‌پرده به داخل می‌تابید. ذرّات غبار در هوا معلق بودند. دیگر هیچ دلبستگی‌ خاصب به خانه‌باغ نداشتم. حتّی تمام ماشین‌های کلاسیک حالم را بد می‌کرد.
بالاخره مادر تماس را قطع کرد. با گام‌های آرام وارد اتاق شد و کنار پنجره ایستاد. آهی کشید و با صدایی خسته گفت:
«امروز دیگه نوبت این‌جاست.»
دلم نمی‌آمد کلّهٔ سر اوقاتش را تلخ کنم.
بی‌رمق گفتم:
«بازم می‌گم، خونهٔ عمّه رفتن اشتباه محضه. بیا پیش من تا باهم یه فکری کنیم.»
برگشت و لبه تخت نشست. دست‌هایش در هم قفل بود.
«فعلاً چاره‌ای ندارم دخترم. این‌وقت سال خونه پیدا نمی‌شه. چند‌ماه می‌رم پیش بلقیس تا بعد ببینم خدا چی می‌خواد. مزاحم تازه عروس و داماد هم نمی‌شم. تو که تکلیفت معلومه. به من هم کاری نداشته باش. خودم می‌دونم چیکار کنم»
درد معده، چهره‌ام را بیشتر درهم کشید. تا همان یک جمله منفجرم کند. صدایم بی‌توجّه به کارگرهایی که می‌آمدند و می‌رفتند، بالا رفت.
«چی می‌گی مامان؟ چه تکلیفی؟ چه کوفتی؟»
متحیّر نگاهم کرد و گفت:
«چته تو؟ اصلاً نخواستم کمک کنی.»​
 
آخرین ویرایش:
دلیل این همه خشم فروخورده و اشک‌هایی که از چشم‌هایم سرازیر می‌شد را نمی‌دانستم. هنوز بحث من و مادر تمام نشده بود که میراث از راه رسید. قامت بلندش چهارچوب درب را پُر کرد. چرا همیشه شاهد لحظات اسف‌بار زندگی‌ام بود؟ چون خودش را وکیل و وصی ما می‌دانست و در ماجرایی که به او ربطی نداشت، سرک می‌کشید.
تمام آن ساعت‌های جان‌فرسا را با قهر و دلخوری سر کردم. عمداً فاصله‌ام را از او حفظ می‌کردم. نه کمکش را می‌خواستم. نه بهانه‌ای برای هم‌صحبتی به او می‌دادم.
اخم روی صورتم و بی‌اعتنایی‌‌ام تنها واکنشی بود که از دستم برمی‌آمد. شاید همین رفتار به او می‌فهماند که پایش را از گلیمش درازتر کرده‌ است.
با تمام‌شدن اثباب‌کشی من و میراث به همراه مادر روی پیاده‌رو و پشت درب بستۀ خانه ایستادیم. فقط عمّه را کم داشتیم که از دور پیدایش شد. خودش را به ما رساند. لبخند مصنوعی گوشۀ لب‌هایم نشاند‌م و خیلی سرسری سلام و احوال‌پرسی کردم. نگاهش را روی صورتم حسّ می‌کردم. می‌خواست متوجّهٔ حال واقعی‌ام بشود. حوصلۀ هیچ پرس‌وجویی را نداشتم.
مادر دسته‌کلید را به میراث داد و گفت:
«این رو بده به وکیل.»
بعد از تشکّر کردن، همراه بلقیس سوار ماشین شدند و رفتند. بلاتکلیف ایستاده بودم. میراث چند قدم جلوتر رفت و کنار ماشین ایستاد. میخکوب از سرجایم تکان نخوردم.
نیم‌نگاهی انداخت و گفت:
«چرا ایستادی؟ سوار شو.»
سرم را چرخاندم. به امتداد خیابان خیره شدم. همینم کم مانده بود که دست از پا درازتر مادر را تا خانهٔ آنها بدرقه کنم.
با اخم‌هایی درهم گفتم:
«نمیام.»
ابرویش بالا رفت و پرسید:
«یعنی چی؟»
دست‌هایم را در جیب هودی فرو بردم.
با لجبازی گفتم:
«می‌خوام یه‌کم قدم بزنم.»
فوری پرسید:
«کجا انشاءالله؟»
شانه‌ای بالا انداختم.
بی‌هدف گفتم:
«نمی‌دونم.»
با شیطنت گفت:
«عروس‌خانم میای یا مجبورم می‌کنی وسط خیابون بغلت کنم؟ تازه بعدشم اصلاً به نفعت نیست.»
با ناباوری نگاهش کردم. بی‌ادب، چه‌قدر پررو شده بود. شاید همین‌قدر گستاخ بود و من تازه متوجّه‌اش شده بودم. به هر حال اهمّیّت چندانی نداشت.
درب ماشین را باز کرد و گفت:
«خانم لجباز. بریم مامانت منتظره. وقت برای قدم‌زدن زیاده.»
این روزها تا اسم مادر می‌آمد بغض کرده کوتاه می‌آمدم. با اخم سوار شدم و تمام مسیر در سکوت، صورتم را سمت پنجره گرفتم تا نگاهم به سمتش کشیده نشود.
خیابان‌ها یکی‌یکی از مقابلم می‌گذشتند تا اینکه کنار سوپرمارکت ایستاد. پیاده شد و رفت. چند دقیقه بعد برگشت. شیرکاکائو و کیک را مقابلم گرفت.
آهسته گفتم:
«میل ندارم.»
صدای آرامش را شنیدم:
«می‌دونم، ولی از صبح هیچی نخوردی.»
کمی به طرفم متمایل شد. عمدی فاصله را کم می‌کرد تا خودش را به من بچسباند. شیرکاکائو را تا نزدیکی لب‌هایم آورد و تازه متوجّهٔ برق حلقه‌ای شدم که در انگشتش می‌درخشید. برخلاف من که همان شب اوّل انگشترم را با حرص از دست درآورده بودم تا سر فرصت پسش بدهم.
آرام گفت:
«زمردجان بگیر دیگه عزیزم.»
اسمم از دهانش که بیرون آمد، قلبم فرو ریخت. بی‌حوصله شیرکاکائو را از دستش گرفتم. انگشتان‌مان لحظه‌ای همدیگر را لمس کردند. گرمای آن تماس جای در ذهنم و احساساتم گیر کرد.
***
ردِّ پاییز بر باغچه‌ و درخت‌های خانۀ عمّه دیده می‌شد. نسیم ملایمی برگ‌های زرد و نارنجی را آرام‌آرام روی سنگ‌فرش‌ها به حرکت درمی‌آورد. از اندوه سنگین جا خوش‌کرده در قلبم آهی کشیدم و سریع از حیاط گذشتم.
کارگرها اثاثیۀ مادر را به طبقۀ بالا ‌بردند. صدای بازی بچّه‌ها با هیاهوی اطراف درهم ‌آمیخته بود. توان تحمّل هیچ‌کدام را نداشتم. از بلاتکلیفی زندگی خودم متحیّر بودم و حالا نگرانی آیندۀ مادر هم اضافه شده بود.
بعد از ناهار به بهانۀ کمک کردن در جابه‌جایی وسایل، خودم را به طبقۀ بالا رساندم و تا غروب میان کارتن‌های دق‌آور لعنتی پناه گرفتم.
وقت برگشتن به خانه، مادر را در آغوش گرفتم و تمام توانم را جمع کردم تا اشک‌هایم جلوی همه سرازیر نشوند.​
 
آخرین ویرایش:
***
روی تخت یک‌نفره نشسته بودم و نگاهم به اطراف می‌چرخید. نورا هیچ‌وقت به ذهنش خطور نمی‌کرد که من مهمان ناخوانده‌ای باشم که گوشۀ خانه و زندگی‌اش را اشغال کرده است. از صدای تقّهٔ درب به خودم آمدم.
خسته گفتم:
«بله.»
دستگیره آهسته پایین رفت.
میراث از لای در سرک کشید و گفت:
«خانم‌ خانما، اجازه هست؟»
با تکان کوتاه سر جوابش را دادم. درب را کامل باز کرد و وارد شد. چند پاکت در دست داشت. آرام کنار تخت ایستاد و آن‌ها را مقابلم گرفت.
آخر شب بامزه بودنش گل کرده بود که گفت:
«کادوی خواهرشوهر و مادرشوهرته. برای همون شبی که دعوتمون کردن و نرفتیم. گفتن بهت برسونم.»
بلند شدم.
نگاهم از پاکت‌ها به چهره‌اش رسید و گفتم:
«ممنون. واقعاً لازم نبود.»
لبخند بانمکی گوشۀ لبش نشست.
به شوخی گفت:
«می‌خوای امشب پیشت بمونم که حالت بهتر بشه؟ اجازه می‌دم توی بغلم بخوابی.»
از تلاش‌ دست‌وپا شکسته‌‌اش برای سرحال کردنم، لب‌هایم را روی هم فشردم تا خنده‌ام لو نرود.
با چشم‌غرّه‌ای گفتم:
«نخیر. ممنون. شب بخیر.»
یک قدم دیگر برداشت.
نزدیکم ایستاد و گفت:
«مطمئنی؟ آغوش من همیشه به روت بازه. هنوزم وقت داری نظرت رو عوض کنی.»
نگاهم را از او گرفتم تا لبخندم را نبیند و گفتم:
«شب خوش.»
با مظلوم‌نمایی اغراق‌آمیز گفت:
«یعنی واقعاً برم؟»
دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم و خنده‌ام گرفت. به سمتم خم شد و بوسه‌ای روی موهایم نشاند که گرمایش در عمق دلم نشست. نمی‌دانست چه‌قدر محتاج گرمای پناه تن او هستم.
زیر لب آهسته گفت:
«قبل از اینکه کار دست هردومون بدم شب بخیر.»
برگشت و از اتاق بیرون رفت. انگشت‌هایم را روی موهایم همان‌ جایی که لب‌هایش نشسته بود، کشیدم. فکر دوست‌داشتن او در مقابل تمام دلایلم، زنگ اخطاری بود که باید جلوی این کشش را می‌گرفتم.
روی زمین نشستم. با ذوقی کودکانه پاکت‌ها را یکی‌‌یکی باز کردم. بوی شیرین و خاصّ لوازم آرایش به مشامم رسید. با عطری که نمی‌دانم انتخاب چه کسی بود. لباس‌های که سلیقهٔ خاصّ را نشان می‌داد. به همراه چند سکّه و نیم‌ستی ظریف که لابد برای حفظ ظاهر از طرف عمّه بود.
فردا صبح یکی‌یکی با دخترعمه‌ها تماس گرفتم و از آنها تشکّر کردم. حتّی از عمّه آنقدر قدردانی کردم که خودم هم احساس کردم، زیاده‌روی است؛ ولی برای آرام نگه‌داشتن اوضاع چون مادر مهمان‌شان بود چاره‌ای نداشتم و دستم زیر ساتور بود.
***
نخستین روزهای دی‌ماه بود. شروین با جدّیت برای مراسم عقد آماده می‌شد. گاهی با کتی در شلوغی خریدهای عقدش، همراهش می‌شدم. دیدن ذوق آن‌ها برای شروع زندگی مثل خواندن رمان عاشقانه‌ای بود که من هرگز قهرمانش نبودم.
بین همان روزها مدارکم را به دفتر وکیل ملوک‌خانم تحویل دادم تا خودش دنبال کارهایم باشد.
وقتی به خانه برگشتم آشپزخانه با حضور افسرخانم گرم بود. با دست‌های ماهر و مهربانش مشغول آمّاده کردن ناهار بود. صدای جلزولز پیاز در روغن داغ، بوی آشنا و تند خانه‌های اصیل ایرانی را به مشام می‌رساند. افسرخانم پشت به من قاشق چوبی را با حوصله در ماهیتابه می‌چرخاند و از میراث می‌گفت. از شیطنت‌های کودکی‌اش تا دستاوردهای امروزش.
هر چه بیشتر می‌شنیدم بیشتر به دست‌نیافتنی بودنش پی‌می‌بردم. بی‌انصافی بود عمری در کنار همسری بماند که شباهتی به خودش نداشت. آدمی سردرگم و خسته که تازه با واقعیت زندگی خودش آشنا شده بود. دختری که برای عشق و وابستگی و آینده زمان می‌خواست، تا اوّل خودش را پیدا کند.​
 
آخرین ویرایش:
صدای چرخیدن کلید در قفل، رشتهٔ حرف‌ها را برید. لحظه‌ای بعد درب با شدّت به دیوار کوبیده شد. افسرخانم کفگیر را کنار گذاشت و سر برگرداند. صدای پاشنۀ نیم‌بوت‌های نورا روی سرامیک‌ها پیچید تا به مقابل آشپزخانه رسید.
با اعتمادبه‌نفس همیشگی رو به افسرخانم ایستاد و گفت:
«چرا این دخترهٔ ** هنوز اینجاست؟ مگه قرار نبود بساطش رو جمع کنه بره؟»
آرام از سرجایم بلند شدم. نفرت‌انگیز نگاهم کرد.
با جیغی گوش‌خراش فریاد زد و گفت:
«گدا‌گشنه همین امروز جل‌وپلاست رو جمع می‌کنی. یالا هویج راه بیفت که دیگه تحمّل دیدن ریختت رو ندارم.»
دست و پایم می‌لرزید. نگذاشتم صدایم بلرزد.
بلند گفتم:
«صدات رو ببر و گمشو بیرون.»
بیشتر عصبی شد. برای حمله‌ور شدن، خشمگین به سمتم قدم برداشت. افسرخانم سراسیمه خودش را بین ما انداخت. با هر دو دست نورا را به عقب راند.
صدایش از اضطراب می‌لرزید.
«توروخدا بس کن.»
نورا تقلاکنان با چهره‌ای سرخ و نفس‌های بریده‌ فریاد زد و گفت:
«ولم کن افسر! بذار حقّش رو بذارم کف دستش. اجازه نمی‌دم یه هرزۀ بی‌ریشۀ بی‌خانواده که معلوم نیست زیر کدوم بوته به عمل اومده زندگی و میراث رو از چنگم دربیاره.»
احساس کردم زمین زیر پاهایم خالی شد. هر توهینی که از دهانش بیرون می‌آمد بیشتر غرورم را له می‌کرد. نگاه افسرخانم بین صورت برافروختۀ نورا و دست‌های لرزان من سرگردان بود.
با صدایی بلندتر و قاطع‌ گفت:
«بسه دختر تمومش کن. شما یه عمره همدیگه رو می‌شناسین. این حرمت‌شکنی‌ها برای چیه؟ اینقدر داد زدی الآن حالت بد می‌شه. برو دیگه.»
بازوی او را محکم گرفت و به سمت درب ورودی کشید. کیف چرمی گران‌‌قیمتش را برداشت و دستش داد.
نصیحت‌کنان ادامه داد و گفت:
«زشته بین در و همسایه به جون هم افتادین که چی؟ فعلاً برو. بعداً خودت با آقا‌میراث حرف بزن.»
روی اوّلین صندلی دم دستم، وا رفتم. افسرخانم هراسان برگشت و کیفش را برداشت.
با نگرانی گفت:
«من برم. قبل از رسیدن دختره به خونه و قشقرق راه انداختنش با بلقیس حرف بزنم. آخه آقامعراج قلبش ناخوشه، استرس براش خوب نیست.»
زیر لب خداحافظی کوتاهی کرد و با عجله از خانه بیرون رفت. میان آن همه حقیقت تلخ تنها ماندم. میان روزگاری که هر روز، لایۀ تازه‌ای از واقعیتش را مقابلم می‌گذاشت. میان تصمیم‌هایی که همیشه نیمه‌کاره رهایشان می‌کردم. این دفعه باید پای حرفم می‌ایستادم تا راهم را از میراث و هر چه متعلق به او بود، جدا می‌کردم.
بی‌حوصله کاپشنم را روی شانه‌هایم انداختم و به تراس رفتم. هوای سرد و دلگیر دم غروب که به صورتم خورد هق‌هق‌ را سر دادم. دقایقی گذشت که با صدای سوتی سرم را چرخاندم. پسر همسایه از پایین برایم دست تکان داد.
«آرمانم.»
با پشت دست، اشک‌هایم را پاک کردم.
کمی جلوتر آمد و گفت:
«یکی از بچّه‌های همایون زیر ماشین گیر کرده، میای کمک؟»
بی‌معطلی گفتم:
«صبر کن. الآن میام.»
کلاه را روی موهای گوجه‌ای نامرتّبم گذاشتم. دستکش‌های زشت فسفری‌رنگ را از کنار سینک برداشتم و دستم کردم. تکّه‌ای گوشت‌خام هم از یخچال برداشتم و از خانه بیرون زدم.
آرمان ظرف آب و غذا را کنار ماشین گذاشته بود تا بچّه‌گربه بیرون بیاید. چند دقیقه نگذشته بود که چندنفر از دوستانش رسیدند.
بچّه‌گربه بی‌وقفه میومیو می‌کرد. صدایی نازک و درمانده‌ای، که قلبم را می‌فشرد. همایون، پدر بی‌خیال و بازیگوشش سرگرم شیطنت خودش بود.
نزدیک یک ساعت گذشته بود که صدای ممتد و هولناک آژیر ساختمان در فضا پیچید. قلبم فرو ریخت. به سمت درب ورودی دویدم که خانم طاووسی نفس‌زنان مقابلم سبز شد.
با دست به ساختمان اشاره کرد و گفت:
«نگران نباش. انگار خونه‌تون آتیش گرفته. دود از واحد شما بلند می‌شه.»
چشم‌هایم از وحشت گرد شد.
متعجب پرسیدم:
«چی؟»
از کنارش گذشتم. پلّه‌ها را دو تا یکی تا طبقهٔ بالا دویدم. صدایش هنوز از پشت سرم به گوش می‌رسید:
«اگه بیشتر شد زنگ می‌زنیم آتش‌نشانی. به سرهنگ گفتم با آقای‌دکتر تماس بگیره. طفلک همون لحظه راه افتاد. الآن توی راهه.»​
 
آخرین ویرایش:
تازه یادم افتاد. نه گاز را خاموش کرده بودم. نه کلید همراهم بود. نه حتّی موبایلم را برداشته بودم. هول و دستپاچگی خودم را پشت در رساندم. از ترس گیرافتادن بین سؤال‌های پشت سرهم خانم‌طاووسی و شوهرش، منصرف شدم و بی‌سروصدا دوباره سر از کوچه درآوردم. دلشوره داشتم. هر ثانیه که می‌گذشت، هزار فکر در سرم می‌چرخید.
در دلم دعا کردم:
«خدایا، فقط بچّهٔ بی‌نوای همایون سالم از زیر ماشین بیرون بیاد و جهیزیهٔ نورا به فنا نره. من دیگه چیزی ازت نمی‌خوام.»
چند لحظه بعد بالاخره بچّه‌گربه بیرون آمد. نفس راحتی کشیدم و لبخند زدم. چون خیالم حدّاقل از یک نگرانی‌ تمام شده بود. تا خواستم به طرفش بروم و کنار پسرها بایستم، آرمان نگاهم کرد و گفت:
«زمرد، برادرت اومد.»
لبخندم کم‌رنگ شد. وقت توضیح دادن نداشتم. میراث با چهره‌ای درهم‌کشیده از ماشین پیاده شد. از بچّه‌ها خداحافظی کردم و به سمتش رفتم.
با صدایی آرام و پر از عصبانیت گفت:
«گردهمایی جک‌وجونورهای محلّه تموم شد؟ یا هنوز مورد دیگه‌ای هست که بخوای کل ساختمون رو به آتیش بکشی؟»
سریع بغض کردم. چرا به لحن حرف‌زدنش با خودم حساس شده بودم؟ چرا چند کلمۀ ساده از دهان او می‌توانست حسابی بهمم بریزد؟ لب برچینم.
جلوی درب ساختمان مکث کرد. دستش را جلو برد و درب را نگه داشت تا اوّل من وارد شوم. همین حواس‌جمعی لعنتی‌اش، همین ادب ریشه‌دار و اصیلش بیشتر فکرم را به خودش مشغول می‌کرد.
پلّه‌ها را با شتاب بالا رفتیم. آقا و خانم طاووسی با نگاه‌هایی آمیخته با دلسوزی و کنجکاوی، حرکات ما را دنبال می‌کردند. میراث احوال‌پرسی کوتاهی با آنها کرد چون می‌خواست غائله را سریع جمع کند.
همین که کلید در قفل چرخید و درب باز شد. دود غلیظ خاکستری‌رنگ بیرون زد. فضای خانه در مه فرو رفته بود.
تا وارد شدیم اوّل گاز را خاموش کرد. بعد با قدم‌هایی بلند به سمت پنجره‌ها رفت. یکی‌یکی آن‌ها را باز کرد تا هوای تازه وارد شود.
اندوهگین‌ نشستم و آهسته اشک ریختم. دود با اکراه‌ بیرون می‌رفت و هوای خنک و سرد شب در فضای گرم خانه پیچید. کمی که گذشت و غبار خشمش کنار رفت روبرویم نشست.
کلافه گفت:
«آخه این چه وضعشه؟ زن من نصفه‌شب با بیست تا پسر غریبه وسط خیابون.»
فین‌فین‌کنان گفتم:
«چرا بزرگش می‌کنی؟ پنج نفر از دوست‌‌های آرمان بودن. برای بچّهٔ همایون جمع شدیم.»
دستش را به ته ریشش کشید.
با صدایی بلندتر گفت:
«وای، وای. به درک. اصلاً همون سه، چهار نفر. می‌فهمی داریم دربارهٔ چی حرف می‌زنیم؟ تو چرا اینقدر سر به هوایی؟»
قلبم زیر سنگینی حرف‌های نورا و آن همه تحقیر، به اندازهٔ کافی مچاله شده بود. توانی برای گله کردن نداشتم. وقتی همیشه از پشت شیشهٔ عینکش رفتار و کردارم را متر می‌کرد تا در مورد درست و نادرست بودنش حکم صادر کند. برای همین بیشتر در لاک خودم فرو رفتم و با دلخوری کودکانه‌ای قهر کردم و جوابش را ندادم.
***
به مراسم عقد شروین دعوت شدیم. نمی‌دانستم میراث اصلاً از ماجرا خبر دارد یا نه؟ اگر هم خبر داشت، بعید می‌دانستم میان آن همه گرفتاری و با رابطهٔ سرد و تق‌و‌لق‌ ما، فرصتی برای آمدن به مراسم ازدواج دوست دوران کودکی‌ام پیدا کند. برای همین چیزی به او نگفتم. دم غروب برایش پیام فرستادم و نوشتم که همراه مادر و عمّه بیرون می‌روم.
یک ساعت بعد فقط:
«باشه.»
برایم فرستاد.
دوش گرفتم. آرایش کردن و آماده شدنم بیشتر از آنچه تصوّر می‌کردم طول کشید. مقابل آیینه ایستادم. سشوار را آرام میان موهایم کشیدم. موهای بلند و صاف زیر نور، برق ملایمی داشت. رنگی که سال‌ها خیال می‌کردم زیادی متفاوت است و به صورتم نمی‌آید، حالا‌ گرمایی دلنشین به چهره‌ام بخشیده بود. زیبایی ملیحی که از روشنی چشم‌هایم روی تمام اجزای صورتم نشسته بود. این نسخه از زمرد را بیشتر دوست‌داشتم. این تغییر نم‌نمک را می‌پسندیدم. وقتی از آن دختر دست و پا چلفتی خجالتی آهسته‌آهسته جسارتی درونم پیدا شده بود که حتی خودم را دوست داشته باشم. می‌خواستم در چشم میراث زیبا و جذاب به نظر برسم.
لباس هدیه را که نمی‌دانستم حاصل خوش‌سلیقگی چه کسی بود را از داخل ساک بیرون کشیدم. دامن کوتاه مشکی دانتل پرچین‌ و بلوز سفیدی که نگین‌های ریز روی تورهای سرآستین‌ و یقه‌اش برق می‌زد. کمر باریک و اندام را با ظرافت هم‌چون عروسک، زیباتر نشان می‌داد. در حال و هوای خودم بودم که صدای آرام باز شدن درب به گوشم رسید.
میراث بود که وارد شد. کیف چرمی‌اش را کنار درب گذاشت و همان‌طور که دکمه‌های پالتویش را باز می‌کرد نگاهش به من افتاد.
با لبخند گفت:
«به‌به. چه خانم زیبایی. جدیداً با لباس مجلّسی می‌ری به گربه‌ها غذا بدی؟»
لبم را گزیدم تا خنده‌ام نگیرد.
آرام گفتم:
«نه.»​
 
آخرین ویرایش:
چند قدم به سمتم برداشت. با فاصله‌ای اندک روبرویم ایستاد. دستش را بالا آورد. با نوازش، تارهای موهایم را کنار زد. چشم‌های تیره و نافذش روی صورتم می‌چرخید. قلبم بیشتر، بی‌قرارش شد.
خیلی زود دلخوری‌ام را فراموش کردم.
آرام پرسید:
«خوشگل کردی، کجا به سلامتی؟»
می‌دانستم با اطرافیانم میانهٔ خوبی ندارد.
کاملاً عادی گفتم:
«عقد دوستم.»
از کنارم گذشت و به سمت آشپزخانه رفت. دنبالش راه افتادم تا غذایش را گرم کنم. صدای تق‌تق منظم پاشنه‌ها روی سرامیک آشپزخانه پیچید. ریتمی دلنشین، که با هر قدم هیجان دخترانه و اعتمادبه‌نفسی تازه را در وجودم بیدار می‌کرد.
کنار میز ایستاد. صندلی را عقب کشید، امّا ننشست. به لبهٔ میز تکیه داد. حرکاتم را زیر نظر گرفت.
آهسته پرسید:
«من چی؟ دعوتم؟»
فوری سر برگرداندنم و جواب دادم:
«نه. با مامان و عمّه می‌رم.»
با دستپاچگی به سمت یخچال رفتم. ظرف ماست و بشقاب سبزی را بیرون آوردم و روی میز گذاشتم. خواستم دستم را عقب بکشم که ناگهان مچم میان انگشتانش اسیر شد.
مستقیم در چشم‌هایم زل زد و گفت:
«کدوم دوستت؟»
نگاهم را دزدیدم و گفتم:
«مگه همهٔ دوستای منو می‌شناسی؟»
با لبخند گفت:
«تا اون‌جایی که من یادمه، دختر توشون نیست.»
کشش ندادم و زیر لب گفتم:
«شروین.»
انگشتانش از دور مچم باز شد. عقب کشید و روی صندلی نشست.
«پس سه ساعته، داری برای اون فرفری چونه می‌زدی؟ خب از اوّل می‌گفتی. این‌همه آسمون‌ریسمون بهم بافتی تا من نیام؟»
زیر گاز را خاموش کردم و گفتم:
«چون می‌دونستم نمیای.»
نگاهی به ساعت انداختم و ادامه دادم:
«خب حالا که خیالت راحت شد من برم.»
با عجله از کنار‌ش گذشتم. قدم اوّل را برنداشته، صدای محکم و قاطعش به گوشم رسید که گفت:
«نخیر. جایی نمی‌ری.»
ایستادم و آرام به سمتش چرخیدم.
با اخم پرسیدم:
«چرا؟ تا الآن صد دفعه کتایون تماس گرفته. حتماً باید برم.»
نگاهی به سر تا پایم انداخت.
با اشاره‌ای به ظاهر و لباس‌هایم گفت:
«با این سر و وضع؟ می‌خوای این‌جوری بری؟»
سعی کردم خونسردی‌ام را حفظ کنم. دعوا آخرین چیزی بود که می‌خواستم راه بیندازم.
نفسم را آهسته بیرون دادم و گفتم:
«مگه چه ایرادی داره؟ تازه خودت گفتی برو. چرا حرفت رو عوض می‌کنی؟ چی شد که ممنوع‌الخروج شدم؟»
بلند شد و مقابلم ایستا‌د. عطر تلخش میان نفس‌هایم نشست. سرش را اندکی کج کرد.
از حرص خوردنم حض می‌برد که گفت:
«یادم نمیاد گفته باشم اینقدر به خودت برسی. بعدم شال‌وکلاه کنی و تنهایی بری که نصفه شب برگردی.»
حیف که مادر قسمم داده بود، بی‌اجازه نروم. وگرنه بی‌اعتنا به امر و نهی‌هایش بار و بندیلم را جمع می‌کردم و برای همیشه می‌رفتم تا از برزخ وسوسه‌انگیزی که هر لحظه بیشتر درونش فرو می‌رفتم زودتر نجات پیدا می‌کردم. با درماندگی به صورتش خیره ماندم.
کلافه گفتم:
«خب الآن چیکار کنم؟»
از کنارم گذشت. موقع رد شدن عمدی نرم به شانه‌ام خورد و گوشۀ لبش بالا رفت. از سردرگمی‌ام حسابی کیف می‌کرد.
چند قدم که دور شد و گفت:
«برو کنار. اینقدر بهم نچسب. فرصت زیاده. بذار برم آماده بشم. زشته ساقدوش دیر برسه.»
پس آقای معلّم تمام این مدّت داشت سربه‌سرم می‌گذاشت. مقصّر شروین خودشیرین بود که قبل از من، او را دعوت کرده بود.
***​
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین