در حال ویرایش رمان میراثم از عشق| نویسنده تهمینه ارجمندپور

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Arjmand
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
با جاری شدن خطبهٔ عقد، همه به عروس و داماد تبریک گفتند و برای آنها آرزوی خوشبختی کردند. کمی آن‌طرف‌تر آقامجتبی، پدر شروین و شیما کنار میراث ایستاد و گرم صحبت بودند.
همیشه عمومجتبی صدایش می‌کردم. مردی تحصیل‌کرده با موهای جوگندمی که سال‌ها زحمت بزرگ‌کردن و حمایت فرزندانش را به دوش کشیده بود. دیدنش مرا یاد حرف شروین در چند سال قبل انداخت.
همان روزی که گفت:
«خوبه خاله‌ایران با بابام ازدواج کنه.»
احمقانه مانند تمام خواستگاران مادر در طول سال‌ها موقع شنیدنش رنجیده‌خاطر شدم. حتّی اجازه ندادم چنین احتمالی جدّی گرفته شود. چون یک‌بار هم از خودم نپرسیده بودم که مادر حقّ خوشبخت شدن دارد یا نه؟!
در همین حین متوجّهٔ نگرانی مادر و عمّه شدم که با چهره‌هایی درهم و مضطرب باهم صحبت می‌کردند. بعد به طرف میراث رفتند و با او حرف زدند.
گوشی میراث زنگ خورد. چند قدم دورتر از آنها ایستاد. گوشی را محکم کنار گوشش نگه داشت، با صورتی رنگ‌پریده به نقطه‌ای نامعلوم خیره ماند. موقع مکالمه اخم عمیقی بین ابروهایش نشست. با دلشوره‌ به سمتش رفتم. وقتی صحبتش خاتمه پیدا کرد، دستش دور کمرم حلقه شد.
سرش را کمی خم کرد.
آهسته و درگوشی گفت:
«باید همین الآن بریم.»
نگران پرسیدم:
«چرا؟ چی شده.»
خلاصه فقط گفت:
«مرمر، بابا رو برده بیمارستان.»
نفسم در سینه حبس شد. نگاهم روی صورت رنگ‌پریده‌اش خیره ماند. در تمام مدّتی که می‌شناختمش، هیچ‌وقت او را تا این اندازه آشفته ندیده بودم.
***
بعضی روزها هستند که آرزو می‌کنی، ای کاش هرگز در تقویم زندگی‌ات وجود نداشتند. روزهای دوست‌نداشتنی که توان پاک کردنشان از حافظه‌ات وجود ندارد. فقط ناچاراً بار سنگین‌شان را به دوش می‌کشی.
درگذشت ناگهانی آقامعراج یکی از همان موقع‌ها بود تا به‌ آنی اوضاع بهم بریزد و خانهٔ پدری میراث، شلوغ از رفت‌وآمدهای کوتاه مهمان‌ها بشود.
خسته و شوک‌زده گوشه‌ای ایستاده بودم. پلک‌هایم از شدّت گریه‌های پیاپی سنگین بود. سوزش چشم‌هایم لحظه‌ای رهایم نمی‌کرد. اندوهم فقط از سر همدردی نبود. آقامعراج را از صمیم قلب دوست داشتم و برایش احترامی خاص قائل بودم. طاقت دیدن بی‌تابی دخترهایش را نداشتم. عمّه که از عشق و شوهرکردن شانس نیاورده بود، حال و روز خوشی نداشت.
چشم‌هایم بی‌اراده دنبال میراث می‌گشت. قامت بلندش با لباس‌‌های سرتا پا تیره و چهرهٔ گرفته‌اش، بیشتر غصه‌دار می‌کرد.
بی‌توجّه به رفت‌وآمد مهمان‌ها روی دومین پلّه‌ای که به طبقهٔ بالا می‌رسید، نشستم. شقیقه‌هایم نبض می‌زد. دوباره معده‌ام از شدّت استرس به خودش پیچ می‌خورد.
در شلوغی روزهایی که می آمدند و می رفتند و هر کسی درگیر خودش بود، خبر عروس‌دار شدن خانوادهٔ سعادت‌پور بین حرف‌ها گم شد و به زبان هیچکس نیامد.
موضوعی که بیشتر از هر چیز روی اعصابم راه می‌رفت، رفت‌و‌آمد مداوم ملوک‌خانم و نورا بود که در هر موقعیتی دست از خودنمایی نمی‌کشیدند. لباس‌های گیپور مشکی پر زرق‌‌‌وبرق به تن داشتند. موهای مرتّب و صورت‌های آرایش‌کرده، بیشتر به اوضاع و احوال روزهای شاد می‌خورد نه ایامی که هیچکس حوصلهٔ خودش را نداشت.
کنار عمّه به پرچانگی می‌نشستند. دلم نمی‌خواست وارد‌ جمع‌شان شوم ‌و از دور نگاهشان می‌کردم.
مادر چند بار آرام تذکر داد و گفت:
«دخترم. این‌طوری درست نیست. وقتی مهمان میاد، تو هم به عنوان عروس‌شون باید کنار‌ بقیه باشی. چرا هی خودت رو کنار می‌کشی؟»
در جوابش کلافه و عصبی گفتم:
«مامان اصلاً کسی من رو نمی‌شناسه که بخوام خودم رو بهش نشون بدم. حوصله ندارم. تو رو خدا ول کن.»​
 
آخرین ویرایش:
دو هفته گذشت. دو هفته‌ای که گویی انتها نداشت. از روزی که من و مادر پا به خانۀ عمّه گذاشتیم، عملاً خانه‌ و زندگی‌ مستقلی نداشتیم. چمدان و باقی وسایلم را از خانۀ میراث آوردم و کنار وسایل مادر در طبقۀ بالا گذاشتم.
کم‌کم التهاب روزهای اوّل فروکش کرد؛ ولی رفت‌و‌آمدها هم‌چنان وجود داشت. نوه‌های قد و نیم‌قد از در و دیوار بالا می‌رفتند. جیغ می‌کشیدند. می‌دویدند و هر گوشۀ خانه را به میدان بازی تبدیل می‌کردند.
دخترها و دامادها هم، دور عمّه جمع بودند. مادر و افسرخانم هم بیشتر ساعت‌های روز را در آشپزخانه می‌گذراندند. آشپزخانه‌ای که سروسامان دادنش امکان‌پذیر نبود.
جملهٔ:
«بذار برای فردا.»
فقط کارهای تازه را روی کارهای قبلی تلنبار می‌کرد. عصبی و خسته وقتی برای خودم نداشتم. از صبح سرگرم کمک‌کردن بودم. طوری که شب‌ها سرم به بالشت نرسیده از هوش می‌رفتم.
میراث شب‌ها در کتابخانۀ آقامعراج می‌خوابید. اتاقی بزرگ با قفسه‌های چوبی که از کف زمین تا نزدیک سقف قد کشیده بودند. صندلی چرمی قهوه‌ای‌رنگ، پشت میز قدیمی در میانهٔ اتاق جاخوش کرده بود.
پنجرۀ سرتاسری اتاق رو به حیاط باز می‌شد. شب‌ها نور کم‌رمق چراغ‌های باغچه از لابه‌لای شاخه‌‌ها عبور می‌کرد و همه جا نقش می‌بست.
***
در میان آن همه آشفتگی و گرفتاری تنها چیزی که گاهی حال و هوایم را عوض می‌کرد همراهی با کتایون بود. از خرید جهیزیه تا کمک‌ کردن به چیدن خانهٔ تازهٔ‌‌شان بود.
چند روز پیاپی از صبح زود همراه مادر و خواهرش راهی آپارتمان شروین می‌شدیم و تا شب همان‌جا می‌ماندیم. کارتن‌ها یکی‌یکی باز می‌شدند تا هر وسیله در جای خودش قرار بگیرد.
آن شب هم خسته و کوفته به خانه برگشتم. تمام چیزی که دلم می‌خواست دوش آب‌گرم و خوابی عمیق بود؛ امّا هنوز پایم به اوّلین پلّه نرسیده بود که سر افسرخانم از چهارچوب آشپزخانه بیرون آمد. آرام صدایم زد و گفت:
«زمرّد مادر، یه دقیقه بیا.»
نفسم را با خستگی بیرون دادم. مسیرم را عوض کردم و به سمت آشپزخانه رفتم. بوی چای زعفرانی دم‌کشیده در فضا پیچیده بود.
دستم را روی پشتی یکی از صندلی‌ها گذاشتم و پرسیدم:
«چی شده، افسرخانم؟ اتّفاقی افتاده؟»
نگاهی به درب انداخت، تا مطمئن شود کسی صدایش را نمی‌شنود.
آهسته گفت:
«بلقیس‌جان سراغت رو می‌گرفت. ظاهراً باهات کار داره. البته اگه از من می‌شنوی، فعلاً نرو پیشش. حال خوشی نداره. ممکنه یه چیزی بگه که دلخور بشی. شاید هم تا الآن خوابش برده باشه.»
با لبخند گفتم:
«عمّۀ ما کی حال خوش داشته که این دومین بارش باشه؟»
برایم چای ریخت. قاشق را آرام دور استکان می‌چرخاند تا نبات کم‌کم در چای حل شود.
نگاه مهربانش را به صورتم دوخت و گفت:
«این‌جوری نگو، دخترم. خودت خبر نداری؛ ولی پشت سرت همیشه ازت تعریف می‌کنه. می‌گه زمرّد دختر خانمیه. هوای زندگی رو داره.»
با دلخوری سرم را تکان دادم.
پوزخند تلخی زدم گفتم:
«آره، خبر دارم. چقدر کشته‌مردهٔ منه.»
استکان را دستم داد.
با لبخند گفت:
«نه دیگه اینقدر هم بدجنسش نکن. بالاخره سنی ازش گذشته. دلش می‌خواد دوروبرش پُر از بچّه‌ها و نوه‌ باشه. آدم وقتی پا به سن می‌ذاره بیشتر از هر چیزی دلش به همین شلوغی‌ها خوشه.»
جرعه‌ای از چای خوش‌طعم را نوشیدم و گفتم:
«ماشاءالله این‌همه آدم دورشه. باز کدوم یکی قراره یه بچّۀ دیگه به جمع‌شون اضافه کنه؟»
لبخندی زد و گفت:
«حرف بقیّه نیست مادر. حرف خودتونه. تا کی زن و شوهر هر کدوم یه گوشه تنها باشن؟»
پس نتیجۀ تراپی عمّه و افسرخانم برای تغییر روحیّۀ دردانهٔ‌‌شان این بود که به زور ما را کنار هم بخوابانند؟!
آهسته استکان چای را روی میز گذاشتم. حرف افسرخانم مرا به گذشت پرت کرد. به قانون‌های عجیب و بی‌منطق دوران مدرسه.
«خانم. توی راهرو ندو. ندو گفتم. مگه کَری؟»
هر بار در دلم جواب می‌دادم:
«کَر آن کسی است که این‌همه قانون مسخره نوشته است تا همه‌چیز را کنترل کند.»
و حالا خودم درست وسط همان قانون‌های مضحک و بی‌منطق گیر افتاده بودم.​
 
آخرین ویرایش:
قطعاً افسرخانم که از همه‌جا بی‌خبر بود، منظور عمّه را بعد از قشقرق نورا و رفت‌وآمدهای اخیرشان اشتباه برداشت کرده بود. حالا همان برداشت را به گوش من می‌رساند.
حتّی جرأت فکر کردن به فردا را نداشتم. چه برسد به خیال‌های دور و درازی که بقیّه برای زندگی‌ام در سر داشتند.
درگیر افکارم بودم که صدای افسرخانم دوباره سکوت را شکست و گفت:
«آقامیراث امروز چمدون و وسایلت رو از بالا برد.»
چند ثانیه طول کشید تا معنای حرفش را بفهمم و درک کنم.
آرام پرسیدم:
«کجا برد؟ برای چی؟»
«امروز که نبودی، همه‌شون رو برد اتاق خودش. پاشو دخترم.»
ملوک‌خانم مداوم قرارمان را یادآوری می‌کرد. نورا از کوره در رفته بود و برای رسیدن به خواسته‌اش حاضر بود هر کاری بکند. نزدیک میراث شدن، به صلاح هیچ‌کس نبود. مخصوصاً من، با کشش احساسی که پیدا کرده بودم می‌دانستم در مقابلش تسلیم می‌شوم. تسلیم شدنی که به نفع هیچ کس نبود.
از سر جایم بلند شدم. شب‌بخیری به افسرخانم گفتم و پلّه‌ها را یکی‌ درمیان رد کردم. قدم به راهرو گذاشتم. از لای درب نیمه‌باز نگاهم به اتاق بزرگ افتاد. کارتن‌ها و وسایل بی‌نظم و درهم، گوشه‌ای روی هم تلنبار شده بودند. با حرص نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاق دیگر رفتم.
مادر در سکوت نشسته بود. معلوم بود می‌خواهد از هر دقیقه ‌برای استراحت کردن استفاده کند.
خستگی روزش را در یک جمله خلاصه کرد و گفت:
«آمدی؟ آخ که چقدر خسته شدم.»
با صدایی گرفته جواب دادم:
«سلام. خوبی؟»
سرش را بلند کرد و گفت:
«سلام مادر. چه دیر کردی؟ نگران شدم.»
حوله را از روی صندلی برداشتم. همان‌طور که به سمت حمّام می‌رفتم، زیر لب گفتم:
«اگه خونۀ کتی رو ببینی، حظ می‌کنی.»
مادر دست‌هایش را رو به آسمان گرفت و گفت:
«الهی که همۀ جوون‌ها خوشبخت بشن.»
زیر دوش ایستادم و چشم‌هایم را بستم. آب‌داغ باشدّت روی سروصورتم می‌ریخت. نمی‌توانست آشفتگی ذهنم را بشوید و با خودش ببرد. فکرها گره‌هایی درهمی بوند که سعی در باز کردن‌شان‌ داشتم. شیر آب را بستم. موهای خیس را با حوله بالای سرم جمع کردم و از حمّام بیرون آمدم.
کنار مادر نشستم. نگاهش را به صفحۀ خاموش تلویزیون دوخته بود. ‌سرم را روی زانویش گذاشتم.
موبایل را برداشتم و دوباره سراغ آگهی‌های خانه رفتم. انگشتم روی صفحه بالا و پایین می‌رفت. تصویر خانه‌ها یکی پس از دیگری از مقابلم رد می‌شد.
توضیحاتی تکراری با قیمت‌های گزاف. یکی به درد نخورتر از دیگری. در برابر پول اندک و ناچیز ما که روزبه‌روز بی‌ارزش‌تر میشد و آب می‌رفت، چشمم به خانه‌ای معمولی افتاد. تا پیام دادم تقریباً همان لحظه جواب داد و برای فردا قرار بازدید گذاشت.
نشستم و آرام گفتم:
«مامان، اگه یه خونۀ مناسب پیدا کنم حاضری وسایلمون رو جمع کنیم و بریم؟»
با کنجکاوی نگاهم کرد و پرسید:
«کجا بریم، مادر؟ کدوم خونه؟»
«نمی‌دونم، هر جا. تا کی باید ور عمّه باشی؟ خدایی اینم شد زندگی؟»
معلوم بود حوصلۀ بحث ندارد. جوابم را نداد. او مدّت‌ها بود که متوجّهٔ سردی و فاصلهٔ من و میراث شده بود. می‌ترسید رابطۀ از پیش ترک‌خوردهٔ‌ ما با کوچک‌ترین تلنگری کاملاً از هم بپاشد. برای همین، به جای جدّی گرفتن پیشنهادم مسیر حرف را عوض کرد.
«پاشو برو ببین شوهرت اومده؟ یه غذایی، چایی بده دستش.»
شانه بالا انداختم و گفتم:
«مگه من نوکرشم؟»
آهی کشید.
این بار از راه نصیحت وارد شد و گفت:
«این‌همه سال جون کندم و به لباس مردم کوک زدم که دستمون جلوی کسی دراز نباشه. همۀ آرزوم این بود که درس بخونی و برای خودت کسی بشی؛ ولی قید دانشگاه رو زدی. خودسر رفتی سرکار. گفتم اشکالی نداره، پیش شروینه و خیالم راحته؛ امّا اگه بخوای با میراث بد تا کنی دیگه کوتاه نمیام.»
متحیّر نگاهش کردم.
جدّی‌تر گفت:
«قدرش رو بدون. مرد خوب توی این دوره و زمونه پیدا نمی‌شه.»​
 
آخرین ویرایش:
از دروغی که مادر و بقیّه باورش کرده بودند قلبم فشرده شد. با سادگی فکر می‌کرد بالاخره روزگار روی خوشش را به ما نشان داده است که دخترکش بعد از آن‌همه سختی خوشبخت شده. اگر روزی حقیقت را می‌فهمید، بعید بود دل نازکش تاب بیاورد یا مرا ببخشید.
سربسته، اصل مطلب را گفت:
«دوست ندارم رابطه‌تون خراب بشه.»
آهی کشیدم و سعی کردم خودم را آرام نگه دارم.
«آخه مامان، یه عالمه دختر و پسر هستن که دارن کار می‌کنن یا تنها با پدر و مادرشون زندگی می‌کنن. مگه ازدواج یا طلاق اتّفاق عجیبیه؟ من فقط می‌خوام یه باری از روی دوشت بردارم.»
سریع حرفم را برید و گفت:
«لازم نکرده. الآنم پاشو برو. بچّه شب‌‌به‌شب میاد. خسته، گرسنه.»
با تلخی‌ گفتم:
«ایران‌جون نگران نباش. ایشون با از ما بهترون شام که چه عرض کنم، احتمالاً دسرشم نوش‌جان کرده.»
اخم کم‌رنگی کرد.
سرزنش‌آمیزش گفت:
«چرا از خودت حرف درمیاری؟»
با حرص گفتم:
«خدا رو شکر به لطف اینترنت لعنتی، استوری نورا رو دیدم.»
فوری جواب داد:
«شاید برای کار بوده. مادر موقع رفتن چراغ رو خاموش کن.»
متعجّب گفتم:
«آخه چه کار و باری؟ بعدشم این رسمش نیست که داری بیرونم می‌کنی؟»
جدی گفت:
«بله. دختر وقتی ازدواج می‌کنه دیگه باید ور دل شوهرش باشه نه مادرش. منم خسته‌ام زمرّدجانم. امشب دیگه حوصلۀ بحث ندارم.»
پس عقاید اهل دقیانوسی عمّه روی مادر هم تاثیر گذاشته بود. بلند شدم و دلخور به سمت طبقهٔ پایین راه افتادم. در طول پلّه‌ها با خودم عهد کردم چمدانم را بردارم و همین امشب تکلیفم را روشن کنم. فوقش امشب پیش کتایون می‌ماندم، تا فردا هم خدا بزرگ بود. دیگر نمی‌خواستم بین تصمیم‌های دیگران معلق بمانم.
اوّل به کتابخانه سرک کشیدم. چراغ‌ها خاموش بود و کسی آنجا نبود. مسیرم را سمت اتاق خودش کج کردم. همان جایی که همیشه درش بسته بود. هرچه نزدیک‌تر می‌شدم، ضربان قلبم تندتر می‌زد. از این واکنش آزاردهندۀ بدنم سر درنمی‌آوردم. حسّی عجیب، بین دلواپسی و هیجانی ناشناخته که فقط با حضور میراث در من شکل می‌گرفت.
پشت درب ایستادم. دستم روی دستگیره مردّد ماند. بخشی از وجودم می‌خواست برگردد و بخش دیگر نمی‌گذاشت.
بالاخره تقّه‌ای کوتاه به درب زدم و قبل از پشیمانی، دستگیره را چرخاندم. همین که درب باز شد از شدّت روشنایی پلک زدم. تمام خانه در سکوت و تاریکی شب فرو رفته بود و اتاق مقابلم غرق نور سفید بود‌.
اگر به اصرار مادر سالی چند بار به آنجا سر می‌زدیم تا لحظۀ برگشت با اخم‌هایی درهم گوشه‌ای غمبرک‌زده می‌نشستم.
تمام هم‌صحبتی‌ام‌ با آقامعراج خلاصه می‌شد. تنها کسی که این روزها بیشتر دل‌تنگش بودم. درب را آهسته پشت سرم بستم.
صدایش از آشپزخانۀ کوچک و نقلی بلند شد:
«سلام، همسر گرامی. خوبی؟»
برای به استهزاء گرفتنم گفت:
«همسر.»
تازه
«گرامی.»
را هم به آخرش چسباند تا قشنگ مسخره‌ام کند. تا یادآوری کند که این عنوان به من نمی‌آید.
زیر لب گفتم:
«به درک.»
باقی‌ماندۀ صبر و حوصله‌ام را جمع کردم و جلو رفتم. مقابل کانتر ایستادم. سرم را کمی خم کردم. آچار به دست روی زمین نشسته بود. با تمرکز مشغول تعمیر لولای نیمه‌باز کابینت بود.
موهایم هنوز نم داشت. قطره‌های آب از کنار گردنم سر می‌خوردند و یقهٔ بلوزم را خیس کردند. سرمایش روی پوستم نشست. کلافگی‌ام بیشتر شد.
خسته گفتم:
«چمدونم رو پس بده. می‌خوام برم.»
همان‌طور که هنوز دستش میان لولاهای کابینت بود، نیم‌رخش را به سمتم چرخاند.
پرسید:
«چطوره؟»
خانۀ من نبود که بخواهم درباره‌اش نظر بدهم. لب‌هایم را روی هم فشار دادم.
بیحوصله گفتم:
«چمدونم کجاست؟»
آچار را آرام روی کانتر گذاشت. بلند شد و صاف ایستاد. قامت بلندش در فاصلهٔ چند قدمی مقابلم سایه انداخت. رکابی سفیدش، بازوهای ورزیده‌اش را به نمایش گذاشته بود. نگاهم را سریع دزدیدم.​
 
آخرین ویرایش:
از پشت عینک دورمشکی‌اش، چشم‌هایش را کمی ریز کرد و گفت:
«قهری؟»
کلافه نفسم را بیرون دادم و گفتم:
«نه.»
یعنی بله. قهرم. اصلاً ما چه نسبتی با هم داشتیم که بشود برای قهر و آشتی‌مان معنایی پیدا کرد؟ دو نفری که ناخواسته کنار هم قرار گرفته بودند. هنوز نمی‌دانستند که باید با این نزدیکی عجیب و نفس‌گیر چه کنند؟!
با سر اشاره کرد و گفت:
«گذاشتمش توی اتاق‌خواب.»
نگاهم را به اطراف انداختم. هال ساده و مرتّب بود. فرشی سفید و خاکستری وسط پهن بود. یک دست مبل چستر خاکستری‌رنگ روبروی تلویزیون قرار داشت.
حتماً در طول روز، نور از پنجره‌های قدی همه‌جا را روشن می‌کرد. از همین‌جا می‌شد تا انتهای حیاط را دید. حسّ و حال خوبش، با شلوغی خانۀ عمّه زمین تا آسمان فرق داشت.
به سمت اتاق اوّل قدم برداشتم و سریع نگاهی انداختم. میز و صندلی ساده‌ای و دو قفسه کتاب کنار دیوار قرار داشت. با فاصله‌ای کوتاه به اتاق‌خواب رسیدم. تخت دونفرۀ خاکستری‌رنگ با دوپاتختی هم‌رنگش وسط اتاق قرار گرفته بود. روبرو آیینه با میزی که سطحش خالی بود جا خوش کرده بود.
چشمم به وسایلم افتاد که گوشۀ اتاق قرار گرفته بود. جلو رفتم. دستۀ چمدان را گرفتم و روی سرامیک‌های سرد کشیدم. صدای آرام چرخ‌ها در سکوت اتاق پیچید. میراث خودش را رساند. با بی‌اعتنایی به چارچوب در تکیه داد و راه خروج را بست.
آرام پرسید:
«کجا؟»
جوابش را ندادم. جلو نیامد فقط کمی خم شد، دستش را دراز کرد و انگشت‌های بلندش را روی دستۀ چمدان درست کنار دست من گذاشت.
با آرامش همیشگی ادامه داد و گفت:
«خانم کوچولو، الآن وقتش نیست.»
فکم را روی هم فشردم. وقتش نبود چون مادر بیدار بود؟ یا ممکن بود بلقیس‌خانم بشنود و به تریج‌قبایش بر بخورد؟ یا چون می‌خواست به جایم تصمیم بگیرد وقتی نمی‌دانست دیگر از آن زمرد قدیمی خبری نبود. چمدان را گوشهٔ اتاق گذاشت و لبۀ تخت نشست.
با اشاره به حولۀ کج روی سرم گفت:
«موهات رو خشک نمی‌کنی؟»
چقدر زود رنج و حساس شدم. بغضی بی‌دعوت راه گلویم را بست. دلم می‌خواست همان‌جا بنشینم و تمام غصهٔ این روزها را با گریه بیرون بریزم. بی‌حرف و با حرص نشستم. زیپ چمدان را باز کردم. یک دست لباس بیرون آوردم تا از شر بلوز نم‌دار رها شوم.
به اتاق کناری رفتم و لباس‌هایم را عوض کردم. وقتی برگشتم، میراث کنار میز سشوار به دست ایستاده بود.
نگاهم کرد و گفت:
«بشین.»
روی صندلی مقابل میز آرایش نشستم. صورتم رنگ‌پریده‌ بود. موهای نم‌دارم بی‌نظم روی شانه‌هایم ریخته بودند.
پشت سرم ایستاد و گفت:
«خب، چه خبر؟»
انتظار داشت چه خبر مهمی برای گفتن داشته باشم. شانه‌ای بالا انداختم.​
با خمیازه گفتم:
«هیچی. خبر خاصّی نیست.»
آرام گفت:
«خانوادۀ نورا امروز برای بردن وسایل‌شون اومده بودن. با اصرار آقای‌مهندس، شام همراه‌شون رفتم.»
به من ربطی نداشت. واقعاً نباید اهمّیّتی می‌دادم؛ امّا دلم می‌خواست لبخند بزنم و از جزئیاتش بپرسم.
چهره‌ام را بی‌تفاوت نگه داشتم و گفتم:
«توضیح لازم نیست.»​
 
آخرین ویرایش:
بالاخره سشوار روشن شد. گرمایش روی سروگردنم نشست. انگشتانش لابه‌لای موهایم هم‌چون نوازشی عاشقانه می‌چرخید. گاهی فقط در آیینه نگاهم می‌کرد. در نظرم، تماشای این مرد خواستنی و خاصّ می‌آمد.
وقتی موهایم خشک شد، از سر جایم بلند شدم. روبرویش ایستادم. سرش کمی به سمتم خم شد. فاصلهٔ‌مان لحظه‌به‌لحظه کمتر می‌شد. به آنی تمام دلیل‌هایی که وادارم می‌کردند عقب بکشم از ذهنم گذشتند. هیچ‌کدام‌شان در آن لحظه قدرتی نداشتند که جلوی دلم را بگیرند چون دلم می‌خواست همراهی‌اش کنم.
دستش آرام بالا آمد و کنار گردنم مکث کرد. گرمای نفسش را روی صورتم حس می‌کردم. لب‌هایش آهسته نزدیک‌تر می‌شد. ضربان تند قلبم، تسلیم شدن این کشش خطرناک را نشان می‌داد؛ ولی به سختی برخلاف میل و خواسته‌ام یک قدم عقب رفتم.
مضطرب گفتم:
«دیگه نزدیکم نشو.»
آب دهانم را قورت دادم. گلویم خشک شده بود.
دستپاچه با ذهنی درهم و آشفته گفتم:
«یه بار گفته بودم، من یکی رو برای دوست‌داشتن دارم. پس بهتره بیشتر از این کشش ندیم.»
چند لحظه نگاهم کرد. دیگر راهی برای پس گرفتن حرفم نبود. ‌قدمی به عقب برداشت.
بدون هیچ بحث یا اصراری فقط گفت:
«باشه، فهمیدم.»
آرام به سمت تخت رفت و با فاصله دراز کشید. لب‌هایم را محکم به هم فشردم تا بغضم نشکند. سوز‌ پشت پلک‌هایم هر لحظه بیشتر می‌شد. هنوز هم دلم می‌خواست یک‌دل سیر گریه کنم. برای تمام دلایلی که نمی‌توانستم به زبان بیاورم. برای تمام احساساتی که نباید مجال شکل گرفتن پیدا می‌کردند. برای دیواری که با دست‌های خودم دوباره میان‌مان بالا کشیدم.
***
حوالی ظهر از خواب بیدار شدم. نیم‌خیز نشستم و نگاهم را دور اتاق چرخاندم. میراث نبود. خاطرۀ دیشب در ذهنم مرور شد. از تخت پایین آمدم و به پذیرایی رفتم. پردهٔ حریر را کنار زدم. درب را باز کردم. حیاط زیر لایۀ نازکی از نم‌برف آرام گرفته بود. شاخه‌های برهنۀ درخت، در سوز هوا بی‌حرکت مانده بودند. آفتاب بی‌رمق روی سفیدی زمین نشسته بود.
صدای پیام موبایل نگاهم را از صحنهٔ زیبای روبرویم گرفت. درب را بستم و برگشتم. پسر ملوک‌خانم بود.
چند پیام کوتاه پشت سر هم فرستاده بود:
«نویدم. باید امروز ببینمت.»
«حرف مهمی دارم.»
«لطفاً رد نکن. منتظرم»
میل و دلیلی برای دیدنش نداشتم؛ امّا لحن مرموزش کنجکاوی‌ام را بیدار کرد. حوالی عصر آماده شدم و به مادر گفتم که به کافه‌کتاب می‌روم. از خانه بیرون زدم. نیم ساعت گذشته بود که شروین پیام داده بود:
«کجایی؟»
جوابی ندادم.
چند ثانیه بعد دوباره نوشت:
«مامانت گفت میای.»
کلافه لوکیشن کافه را برایش فرستادم و نوشتم:
«نوید کارم داره.»
سریع جواب داد:
«خواهشاً دردسر درست نکن.»
گوشی را در جیب کاپشنم گذاشتم و بعد از طی کردن مسیری به آنجا رسیدم.
مدّت‌ها بود ندیده بودمش. صورت تپل و گردن کوتاهش در یقهٔ آهارخوردۀ پیراهنش گم شده بود. نگاه معذب‌کننده‌اش بیشتر به وارسی کالا شبیه بود تا دیدن آدم. سیگار نیمه‌سوخته را داخل زیرسیگاری فشرد و یکی دیگر روشن کرد. دود را که به سمتم فرستاد، ناخودآگاه اخم کردم.
لبخند کجی روی لبش نشست و گفت:
«چی سفارش بدیم؟»
بی‌حوصله‌تر از آن بودم که طومار منوی بلند بالا را تا انتها بخوانم. چشم‌هایم از سطرها سُر می‌خورد.
صبر را کنار گذاشتم و گفتم:
«چیزی میل ندارم.»
ماچا سفارش داد. دهانش که باز شد، فهمیدم مزخرفات بی‌سر و تهش تمامی ندارد. ظاهراً گوش می‌دادم؛ امّا بی‌صبرانه منتظر آن حرف مهمی بودم که به خاطرش در هوای برف و بارانی خودم را تا آنجا کشانده بودم.
از غافلگیری متنفر بودم. بعد از تمام ضربه‌هایی که خوردم، تحمل شوک تازه‌ای را نداشتم. می‌خواستم حداقل اگر خبری از خواهرش یا میراث دارد، خودم زودتر متوجّه بشوم. همین که اسم آنها را پیش کشیدم مسیر حرف را عوض کرد.
صندلی را عقب کشیدم و عصبی گفتم:
«من برای دیت نیومدم. اگه حرفی داری بزن، وگرنه وقتم رو نگیر.»
هنوز کامل از سرجایم بلند نشده بودم که به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:
«صبر کن. کجا با این عجله؟ اتّفاقاً فکر می‌کنم بد نباشه من و تو چند روز باهم باشیم. این‌طوری حداقل سد راه خواهرم و دوست‌پسرش نمی‌شیم.»
نگاهش را مستقیم به چشم‌هایم دوخت.
ادامه داد و گفت:
«درست مثل کاری که خودشون دارن می‌کنن.»
صاف ایستادم و گفتم:
«پشت تلفن هم می‌تونستی خاله‌زنک‌بازی دربیاری. مرض داشتی سر چندتا چرت بی‌ارزش منو تا اینجا کشوندی؟»​
 
آخرین ویرایش:
منتظر جوابش نماندم و به سمت در رفتم. بیرون، هوا سردتر از چیزی بود که انتظار داشتم. باران‌ ریز و سمج زمین را خیس‌تر کرد. چندبار درخواست تاکسی فرستادم؛ امّا به خاطر آب و هوا هیچ راننده‌ای قبول نمی‌کرد. صدای قدم‌های نوید را پشت سرم شنیدم. نکبت دست‌بردار نبود. کنارم ایستاد.
آزاردهنده گفت:
«نبین یه روز آشتین، سه روز قهر. خودت می‌دونی همیشه با هم بودن. با اومدن تو چیزی بین‌شون عوض نشده؟ یا با هم مسافرتن، یا توی تخت. می‌خوای بیشتر شرحش بدم؟»
شاید قصدش اذیت‌کردن بود. شاید هم بخشی از حقیقت را می‌دانست. من چه از قلب و ذهن میراث می‌دانستم؟ هیچ. داشتم درگیر گذشته‌ای می‌شدم که به من تعلق نداشت. وسط زمان حال او ایستاده بودم. با پیله بودن نورا بعید نبود رابطهٔ‌شان تا الآن هم، ادامه داشت. تمام تلاشم را کردم که با درون بهم‌ریخته‌ام خونسرد بمانم.
گوشی را در جیبم گذاشتم و زیر سایبان ورودی ایستادم. وزش باد سرد، قطره‌های باران را به صورتم پاشید. سرش را کمی به سمتم خم کرد.
چندش‌آور گفت:
«الآنم بیا بریم چند روز پیش خودم باش. هر چی خواستی در اختیارت می‌ذارم.»
کاش خفه می‌شد تا هر حرفی را نجویده به زبان نمی‌آورد. تقصیر خودم بود که به مادرش اعتماد کردم و پیشنهاد احمقانه‌اش را پذیرفتم. افتضاح‌تر از این نمی‌شد که کم‌کم همه داشتند، از توافقم با ملوک خبردار می‌شدند. با انزجار نگاهش کردم.
«ظاهراً مادرت غیر از حساب و کتاب، چیز دیگه‌ای یادتون نداده.»
بی‌اعتنا شانه‌ای بالا انداخت.
«تعهّدی به هم نداریم. هر وقت خواستی می‌تونی بری. برای چیزی که همه‌جا رایگان سرو می‌شه دارم هزینه می‌کنم. پس این همه ناز کردن نداره.»
ابلهانه رو دست خوردم. چون فکر می‌کردند برای پول حاضرم خودم را دو دستی تقدیم کنم. فکم را روی هم فشار دادم. کلاه را بیشتر روی پیشانی‌ام کشیدم. چند قدم دور شدم و زیر سایۀ ایستگاه اتوبوس ایستادم. دست‌خالی ماندم. برای هیچ و پوچ، وقت و اعصابم را هدر دادم. چند دقیقه بعد ماشینش کنار خیابان پیدا شد.
شیشه را پایین کشید و گفت:
«بیا، می‌رسونمت. تو راه حرف می‌زنیم. پشیمون نمی‌شی.»
تا خواستم جوابش را بدهم، سروکلّۀ ماشین میراث پیدا شد. شیشه پایین آمد. اخم‌هایش چنان درهم بود که گویی تمام خشمش را میان ابروهایش پنهان کرده است.
کوتاه و قاطع گفت:
«سوار شو.»
به سمتش رفتم. دستم به دستگیره نرسیده بود که نوید پیاده شد.
با صدایی که عمداً بلندتر از حد معمول بود، گفت:
«دکتر، ما داشتیم می‌رفتیم. شب ما رو خراب نکن. برو باقی غیرتت رو خرج نورا کن. حیف خواهر من، که معطل تو مونده.»
جملۀ آخرش تمام نشده بود که میراث درب ماشین را باز کرد و بیرون آمد.
نوید با لبخند ادامه داد:
«اگه مرد نگه داشتن بودی، زمرد با من معامله نمی‌کرد.»
نگاهم بین آن دو گیر کرد. میراث با قدم‌هایی بلند فاصلهٔ کوتاه بینشان را طی کرد و روبرویش ایستاد.
صدایش پایین بود.
محکم گفت:
«فقط یک بار دیگه اسم زن منو بیار. تا بهت بفهمونم غیرت یعنی چی.»
تا نوید دهان باز کرد که حرفی بزند، مشت میراث زودتر به صورتش رسید. با استرس و دستپاچه، هاج‌ و واج نگاهشان می‌کردم. قبل از اینکه نوید خودش را جمع کند، میراث برگشت. سوار شدیم و چند لحظه بعد ماشین با شتاب از کنار خیابان دور شد.
نگاهم به نیم‌رخ یخ‌زده و اخم‌آلودش افتاد. مطمئن بودم شروین خبرش کرده است. بالاخره طاقت نیاورد.
با صدایی گرفته پرسید:
«می‌شه بگی قرار گذاشتن با مرتیکۀ بی‌سروپا چه معنی‌ داره؟ منظورش از معامله چی بود؟»
نگاهم را از چهره‌اش گرفتم. به تاریکی پشت شیشه زل زدم. قطره‌های باران بی‌قرار روی شیشه سر می‌خوردند. درست مثل فکرهایی که راه فراری نداشتند. ترجیح دادم جری‌ترش نکنم.‌ ولی سکوتم آخرین ذرّه‌های خویشتن‌داری‌اش را از بین برد. نفس‌عمیقی کشید.
با صدایی که خشم داشت گفت:
«هنوز اسمت توی شناسنامهٔ منه. برای همین حقّ دارم بدونم چه اتّفاقی افتاده که با نوید قرار گذاشتی. می‌خوای حرفش رو باور کنم وقتی حتّی حاضر نیستی از خودت دفاع کنی؟ فقط یه دلیل بیار که مجبورم نکنه، بدترین برداشت ممکن رو بکنم.»​
 
آخرین ویرایش:
ای‌کاش می‌توانستم همان‌طور که او مرا بازخواست می‌کرد برای داستانش با نورا یقه‌اش را بگیرم و جواب بخواهم.
بغض‌آلود گفتم:
«هیچ اتفاقی نیفتاده. گفت بیا، کارت دارم.»
ابرویش بالا رفت و گفت:
«تو هم بدون اینکه بدونی برای چی، رفتی؟»
برایم حد و مرز می‌گذاشت. وقتی خودش از خط‌هایی عبور کرده بود که حتّی جرئت پرسیدنش را نداشتم. تند‌تند پلک می‌زدم که گریه‌ام نگیرد.
زیر لب گفتم:
«فکر نمی‌کردم موضوع مهمی باشه.»
اوضاع با گذشته فرق چندانی نداشت. چون تمام خشمم را فرو دادم، تا کسی نفهمد چقدر از درون درد می‌کشم. دلم می‌خواست فریاد بزنم وقتی حقیقت را نمی‌دانستم و به حدس و گمانم بسنده می‌کردم.
***
کوله‌پشتی‌ام را بی‌حوصله گوشۀ آشپزخانه رها کردم. بوی برنج دم‌کشیده تازه یادم انداخت از ظهر جز حرص، چیزی نخورده‌ام. آبی به دست و صورتم زدم و خسته روی صندلی ول شدم.
مادر همان‌طور که با عجله بشقاب‌ها را روی میز می‌چید، طبق معمول نگرانی را چاشنی حرف‌هایش کرد و گفت:
«تو رو خدا تا وقتی این‌جا مهمونیم، سربه‌سر عمّه نذار. بذار این چند روز هم به خیر بگذره. می‌ری جایی خبر بده. یه کم زودتر بیا.»
بی‌حوصله برگ کاهویی از ظرف سالاد برداشتم. صدای با حرص خرد‌شدنش زیر دندانم، تنها پاسخی بود که به نصیحتش دادم.
از سر لج گفتم:
«وای باز فضول‌خانم، امده از ادب نداشتهٔ دخترت چغولی کرده؟ من که کاری به کارش ندارم.»
کفگیر را کنار دیس گذاشت و گفت:
«می‌دونم. ولی تو هم یه کم مراعات کن. این‌طور نیست که هر وقت دلت خواست بری و هر وقت دلت خواست برگردی.»
نفسش را آهسته بیرون داد.
نرم‌تر گفت:
«این پسر بیچاره چه گناهی کرده؟ هر بار مادرش زنگ می‌زنه، اوّل سراغ تو رو ازش می‌گیره. انگار مسئول تمام کارهای توئه.»
تازه اگر عمّه می‌فهمید دُردانهٔ همیشه اتوکشیده و مبادی‌آدابش وسط خیابان با کسی گلاویز شده، بی‌شک تیکّه بزرگه گوشم بود.
پاهایم را روی صندلی مقابل گذاشتم و کمرم را به دیوار سرد آشپزخانه تکیه دادم. مچ پاهایم از خستگی تیر می‌کشید. خمیازه‌ای کشیدم.
گلایه‌آمیز گفتم:
«مگه پادگانه؟ به من چه که زمستونه و روزها کوتاهه؟ بلقیس‌السلطنه‌ست دیگه. با طبیعت هم دعوا داره و می‌خواد خورشید طبق میل خودش غروب کنه.»
مادر دیس برنج را جلویم گذاشت و گفت:
«مگه مجبوری تا این وقت شب بمونی کتابخونه؟»
با صدایی که از ته چاه بیرون می‌آمد، اصلاحش کردم و گفتم:
«اسمش کافه‌کتابه، نه کتابخونه.»
بی‌حوصله شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
«حالا هرچی.»
غرغرکنان گفتم:
«درضمن تا پام رو گذاشتم بیرون، زود از شروین آمار نگیر.»
قاشقی از خورش آلو برداشتم. طعم ملسش روی زبانم نشست و یاد میراث در ذهنم جان گرفت. عجیب بود که مزه‌اش مرا یاد او می‌انداخت. دوست‌داشتنی، ملیح و دلنشین درست همان مردی که دوستش داشتم؛ اما میراثم از عشق نبود.
باید تا پایان قرارداد دوام می‌آوردم و بیش از این احساساتم را به پایش هدر نمی‌دادم. پلک‌هایم را بستم. پذیرفته بودم که عشق واقعی، چیزی جز افسانه نیست. برای بخت‌خوشم، لبخند تلخ تسلیم‌شدن را گوشهٔ لبم نشاندم.
صدای مادر رشتهٔ افکارم را برید.
«به چی می‌خندی؟ اصلاً گوش می‌دی چی دارم می‌گم؟»
سرم را چرخاندم. از لای پلک‌های نیمه‌باز نگاهش کردم.
«هیچی. دارم گوش می‌دم.»
سری تکان داد و گفت:
«پس پاشو برو شوهرت رو صدا کن. غذا یخ کرد.»
کاش می‌توانستم توضیح بدهم این همه نگران زندگی که مشترک نیست، نباشد.
با تذکر دوباره‌ از سرجایم بلند شدم. در راهرو به او برخوردم. پیراهن سورمه‌ای راحتی به تن داشت و عینکش لابه‌لای موهای کمی آشفته‌اش جا‌خوش کرده بود.
خسته گفتم:
«مامان می‌گه بیا شام.»
تا چرخیدم صدایش را از پشت سرم شنیدم.
«دخترجون.»
با بی‌حوصلگی برگشتم.
اخم‌آلود گفتم:
«چیه؟»
نصیحت‌‌طور گفت:
«وقتی می‌ری بیرون، یه پیام بده.»
با کنایه گفتم:
«لازم نیست حواست به من باشه.»
نمی‌توانستم به او بفهمانم که درونم چه آشوبی برپاست. با خودم قرار گذاشتم قلبم را از او دور نگه دارم؛ امّا دلم زبان منطق را یاد نگرفته بود و سرسخت‌تر به سوی او کشیده می‌شد.
***
صبح، دخترعمّه‌ها و نوه‌ها یکی‌یکی از راه رسیدند. خانه کم‌کم دوباره پر از همهمه شد. نفهمیدم عقربه‌های ساعت چه‌طور از ظهر گذشتند و آرام‌آرام به عصر رسیدند.
مهمان‌های آن روز غافلگیرم کردند. خانم معیری و خواهرش به همراه دانیال آمدند. پسری که از زمان دبیرستان او را می‌شناختم.​
 
آخرین ویرایش:
با شنیدن درگشت آقامعراج به دیدن عمّه آمده بودند. درست در بدترین موقعیت ممکن که از برخورد با هر دوست و آشنایی فراری بودم.
دیدنش گوشه‌ای از خاطراتم را با همۀ جزئیاتش از زیر لایه‌های فراموشی بیرون کشید. از دل‌بستگی ناپختهٔ نوجوانی‌ گرفته تا روزهایی که پارتنر نورا شد. بعد به خواستگاری من آمد و درنهایت مهاجرتش، که همه چیز را ناتمام گذاشت.
آنقدر درباره‌اش نوشتم و خط زدم که کم‌کم از میان سطرهای نوشته‌هایم محو شد و فراموشش کردم و به بدترین انتخاب گره‌اش زدم، به سلیمی که الان از ذهن و دلم کاملاً پاکش کرده بودم.
او همیشه به‌ خاطر چهرۀ جذابش مورد توجّهٔ دخترها بود. قد بلند با استایلی آراسته و ظاهری که با مد روز تغییر می‌کرد. اخیراً هم وارد دنیای مدلینگ و عکاسی شده بود. در فضای مجازی کلی فالوور داشت.
خوب که فکر می‌کنم، احساسم تجربهٔ عاشقانه نبود. فروپاشی رویاهای خام و هیجان‌زده در سن و سال کم بود. که فرو ریختنش، شبیه از دست دادن بخشی از وجودم به نظر می‌رسید. بعدها فهمیدم، آنقدرها هم که تصوّر می‌کردم نه آدم خاصّی بود و نه دنیایش شباهتی به دنیای من داشت. به آشپزخانه رفتم. کنار مادر ایستادم.
آهسته زمزمه کردم و گفتم:
«دنی اومده.»
با تعجّب نگاهم کرد و پرسید:
«چی می‌گی؟ دنی کیه؟»
نفس کوتاهی کشیدم.
«دانیال معیری. با مادرش و خاله‌‌اش.»
چند لحظه طول کشید تا به خاطر بیاورد.
با اخم کمرنگی گفت:
«اِ. ندیدمشون.»
نگاهم را از او گرفتم و گفتم:
«پس بیرون نرو. بهتره ما رو نبینن.»
متعجّب پرسید:
«وا. چرا؟»
جوابش ساده نبود که بشود در یک جمله خلاصه‌اش کرد.
بی‌رمق گفتم:
«چون، دوست ندارم.»
شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
«خیلی خب.»
پاورچین‌پاورچین خودم را به طبقۀ بالا رساندم تا برخوردی با آنها نداشته باشم. چون نه ‌تنها پیشرفتی در زندگی‌‌مان نداشتم بلکه بلاتکلیف و بی‌پناه، سربار عمّه و خانواده‌اش هم بودیم. همان‌جا ماندم تا صدای خداحافظی‌شان را شنیدم.
وقتی از اتاق بیرون آمدم، فهمیدم مادرم طبق معمول به خواسته‌ام هیچ اهمّیّتی نداده است. آن‌ها را دیده بود و گرم صحبت شدند.
***
چند روز بعد شماره‌ای ناشناس روی گوشی‌ام نمایان شد. وقتی جواب دادم فهمیدم دنی است. کوتاه سلام‌‌و‌احوال‌پرسی کرد. باید او را هم از زندگی‌ام حذف می‌کردم چون حوصله‌ و دلیلی برای ارتباط با او نداشتم.
فقط به خاطر همان نمه آشنایی از گذشته وقتی گاهی تماس می‌گرفت یا ویس می‌فرستاد جوابش را می‌دادم.
نرم‌نرمک، صحبت‌ از خاطرات گذشته به روزهای حال و اتّفاقات اخیر با ماجرای نورا کشیده شد. وقتی ناخواسته، تصمیم جدایی‌ از دهانم پرید کنجکاوی‌اش بیشتر شد. آنقدر که یک شب زنگ خانه به صدا درآمد.
افسرخانم صدایم زد:
«دخترم، دم در با تو کار دارن.»
با دلشوره به سمت آیفون رفتم. تصویر دنی روی صفحه افتاد.
«می‌شه یه لحظه بیای؟ کارم واجبه.»
شتابان از خانه بیرون زدم تا دست به سرش کنم. چند قدم بیشتر برنداشته بودم که میراث با دست‌هایی در جیب و قدم‌هایی آهسته، خودش را رساند. با طمأنینهٔ اعصاب‌خُردکنش، استرس و عجله‌ام را نمی‌دید و اصول دین می‌پرسید.
«این وقت شب کیه؟»
لحنش آرام بود. فقط حسّ می‌کردم خشمی پنهان زیر تک‌تک واژه‌هایش موج می‌زند. واکنشی که بعید می‌دانستم کسی جز خودم متوجّه‌اش شود.
کلاه سویشرت را جلوتر کشیدم و گفتم:
«یه آشنای خانوادگیه.»
نگاهش لحظه‌ای به درب بستۀ حیاط افتاد.
دوباره قیافه‌اش برزخ شد و گفت:
«خوشم نمیاد این ساعت شب، کسی زنگ خونه رو بزنه و سراغ تو رو بگیره.»
دلم فرو ریخت.
زیر لب گفتم:
«باشه.»
به سمت درب حیاط رفتم و آن را باز کردم. جواب سلام‌ دنی در دهانم ماسید وقتی صدای میراث از آیفون، غافلگیرم کرد.
«سلام، آقای معیری. بفرمایید داخل. بیرون سرده.»
به سمت آیفون برگشتم و گفتم:
«نه، ممنون. لازم نیست. عجله دارن، باید برن.»
با سر اشاره کردم که به سمت دیگر کوچه برویم. چون او حتّی از پشت درب بسته هم از رفتارهایم چشم برنمی‌داشت. چند قدم از خانه فاصله گرفتیم.
ایستادم و با دستپاچگی گفتم:
«می‌شه سریع بگی کار واجبت چیه؟»
لبخندی زد.
نگاهش را در کوچه چرخاند و گفت:
«پیشنهاد کاره. می‌خوام ریسک کنم. یه پارنتر خوب مثل تو مدل بی‌نظیری می‌شه.»
خشکم زد.
با چشمانی گرد شده و عصبی گفتم:
«من؟»
«آره. خودت خبر نداری چه‌قدر شبیه مدل‌ها شدی. با یه قرارداد موافقی؟»​
 
آخرین ویرایش:
لعنت به من و درددل بی‌وقتم. حالا همه فهمیده بودند که لنگ پول هستم. در اوضاع بهم‌ ریخته‌ای که مشغول جمع‌‌وجور کردنش بودم، چیزی نمانده بود که ارزش‌ ایجاد سوءتفاهم جدید را داشته باشد.
متعجّب گفتم:
«چرا دری‌ وری می‌گی؟ من الانش هم کار دارم. درضمن دیگه نیا در خونه. خواهش می‌کنم.»
به ماشینش تکیه داد و گفت:
«اومدم چون دلم خواست ببینمت.»
گذشته را تمام کردم و گفتم:
«من ازدواج کردم و از زندگیم راضیم.»
جمله‌ام تمام نشده بود که صدای باز شدن درب حیاط، قلبم را از جا کند. میراث مثل خروس بی‌محل سر رسید. نزدیک ما ایستاد و با دنی دست داد. سلام‌واحوالپرسی سردی بین‌شان رد و بدل شد.
دنی نگاهش را بین ما چرخاند و گفت:
«شب‌به‌خیر. مزاحم شدم. زمرّدجان به ایران‌خانم سلام برسون.»
میراث فقط سر تکان داد.
آهسته گفتم:
«خداحافظ. شما هم سلام برسونید.»
با رفتنش به سمت خانه راه افتادم. حوصلۀ هیچ بحث و جدلی را نداشتم. درب که بسته شد.
صدای میراث از پشت سرم آمد:
«چیکار داشت؟»
روی پلۀ اوّل ایوان ایستادم.
کلافه برگشتم و گفتم:
«اصلاً اجازه دادی حرف بزنیم؟ نمی‌شد یه‌کم متمدنانه‌تر برخورد کنی؟»
به طعنه گفت:
«با دوست سرکارخانم؟ چی شد؟ بهت برخورد؟ انتظار داشتی نصفه‌شب خانمم رو صدا بزنن دم در براش ذوق کنم؟»
تأسّف‌بار بود که در هر شرایطی تمسخّرآمیز کنایه می‌زد.
عصبی گفتم:
«خانمت؟»
خونسرد گفت:
«ببخشید، اشتباه کردم. هم‌اتاقی محترمم.»
بی‌تحمّل گفتم:
«دانیال فقط اومده بود احوالم رو بپرسه.»
نگاه زل‌زده‌اش را از چشم‌هایم برنداشت و گفت:
«آدمی که نصفه‌شب میاد دم در خونه، معمولاً فقط برای احوال‌پرسی نیست.»
فقط خدا می‌دانست با توجّه به کارنامهٔ طلایی که داشتم، چه افکاری در سرش رژه می‌رفت. به خاطر همین، همه‌چیز را با متر و معیار رابطۀ خودش و نورا می‌سنجید.
با حرص گفتم:
«چرا مثل مأمور حراست دنبال سرم راه افتادی؟ الحمدلله جایی رو امضا نکردم که بابت معاشرتم با بقیه ازت اجازه بگیرم.»
لبخند محوی گوشۀ لبش نشست و گفت:
«خانم کوچولو، حداقل مأمور حراست حقوق می‌گیره. من چی؟ مجانی در خدمتم.»
پاسخ وقیحانهٔ نوک زبانم را در دل نگه داشتم. از کنارش گذشتم و به خانه رفتم. اولین کاری که کردم بلاک کردن شمارهٔ دانیال بود. او را هم برای همیشه از زندگی‌ام حذف کردم.
***
صبح زود بعد از رفتن میراث، از خانه بیرون زدم و به کافه‌کتاب رفتم. بی‌حوصلگی‌ام آشکار بود.
شروین با نگاهی پرسشگر گفت:
«باز چی شده؟»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
«هیچی. بگم که بری صاف بذاری کف دست دوست‌جونت.»
پوفی کشید و لبخند کجی زد.
«چه کینه‌ای. بعدم مگه من گفتم دکی یقهٔ نوید رو بچسبه؟ البته، بدمم نیومد. حقّش بود مردک کلاش.»
نگرانی مادر کم‌کم به شروین هم سرایت کرده بود. بیشتر نصیحت می‌کرد و هوای رفت و‌ آمدم را داشت. به خاطر همین، ماجرای ملوک‌خانم و قرارمان را پنهان کردم. حوالی عصر، فقط در حدّی توضیح دادم که برای دیدن خانه‌ و پرداخت بیعانه باید بروم. زود مخالفت کرد و خواست سرخود کاری انجام ندهم.
من که گوشم به هیچ حرفی بدهکار نبود برای بیشتر چانه نزدنش آدرس را فرستادم تا خیالش راحت باشد و راه افتادم.
با عوض کردن چند مسیر و گیر افتادن در ترافیک شلوغ خیابان‌ها، به محلّه‌ای دور رسیدم. امیدوار بودم دست‌کم خانه باب میلم باشد تا مادر بهانه‌ای برای ایراد گرفتن پیدا نکند. خسته، مقابل املاکی ایستادم. با تردید دستگیره را پایین کشیدم و وارد شدم.
دود غلیظ سیگار در فضای کوچک دفتر پخش بود. مردی میان‌سال پشت میزی لکّه‌داری نشسته بود. سلام کردم. وقتی نام‌خانوادگی‌ام را شنید، فقط سر تکان داد. دفتر قطوری را جلو کشید و چند صفحه را با بی‌حوصلگی ورق زد.
کت مندرسش روی شانه‌های خمیده‌اش زار می‌زد. سر بلند کرد و لبخند زد که دندان‌های زرد و نامرتّبش را به نمایش گذاشت. به صندلی کنار میز اشاره کرد.
گفت:
«بشین.»
سرپا کنار درب نیمه‌باز ایستادم تا هوای آزاد و خنک بیرون را استشمام کنم.
آهسته گفتم:
«ممنون، راحتم. فقط اگه ممکنه زودتر بریم خونه رو ببینیم، چون عجله دارم.»​
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین