آخرین محتوا توسط rust

  1. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    شفق آسمان را در شرق می شکافد جایش همچون زخمی بدخیم روی آسمان معلق می ماند به منزله ی هشداری است برای ستاره ها تا گورشان را از این صفحه ی رنگ و رو رفته گم کنند کمی بعد، خورشید لش خود را با اکراه از پشت تپه ها بالا می کشد نورش عاری از ذوق روی دشت فرو می ریزد چشمه ها خواب آلود و قطره قطره ذوب می...
  2. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    ناخون هایم شکسته خون از انگشتانم سرایز می شود ولی قبل از اینکه روی زمین بچکد یخ می زند از زخم هایم درد می کشم اما انگار هر لحظه ای که می گذرد غم هایم در هوای این دشت تصعید می شود و تنها خاطره ای مه آلود به جا می ماند در حالی که سعی می کنم دلیلش را بفهمم انگار نسیمی سرد در گوشم زمزمه می کند "شاید...
  3. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    شعله ها بی صدا و عاری از خودنمایی می سوزند انگار که وجودشان در این جا ممنوع باشد چشمانم در نور آتش برافروخته می شود سایه ام روی دیوار غار پیچ و تاب می خورد ای کاش می توانستم مثل گذشته ها، بازی سایه ها را باور کنم اما کافی است که تنها یک بار ببینی که سایه ها، فقط سایه هستند دیگر حتی اگر بخواهی هم...
  4. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    بی قراری قلبم را می سوزاند می ایستم افق در سیاهی گره می خورد آیا این دشت پایانی دارد؟ آیا پایانی جز مرگ وجود دارد؟ می کشم چرا این تابوت این قدر سنگین و بد دست است؟ چطور می شود که روح از جسم سنگین تر باشد؟ از میان تپه ها می گذرم در این سکوت، تنها همسفرم صدای سنگ هاست که از سرما ترک می خورند و آه...
  5. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    خورشید در افق خون مرده شد رنگ از رخ آسمان پرید و ابرها کبود شدند اندک گرمای دشت به سرعت از جان سنگ ها می گریخت تابوت روحم در خاک یخ زد دستان خسته ام دیگر توان کشیدن نداشت کنار تابوتم می نشینم ستاره ها همچون لاشخورهای فرصت طلب چشم خورشید را دور دیده، یکی یکی سر و کله شان پیدا می شود در این شب بی...
  6. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    دشت نمور است خورشید از دور، اریب و بی تفاوت می تابد همچون حلزونی پیر، روی گوشه ی آسمان می لغزد ردی از نارنجی و طلایی روی سنگ و چمن می ماسد تنها کمی گرمتر از چشمه ها سنگ ها سیاه و زمخت کمرشان پس از قرن ها جمود، خشک و صلب شده در آوای باد، وردی آشنا به گوش نمی رسد تنها هذیان طبیعت را نشخوار می کند...
  7. rust

    در حال تایپ دلنوشته زوال | اثری از عماد طیبی

    نام اثر: زوال سرشناسه: عماد طیبی موضوع: دلنوشته و یاداشت‌ سبک/ژانر: فلسفی سال نشر: هزار و چهارصد و پنج منتشر شده در: انجمن کافه نویسندگان - تالار ادبیات - بخش تایپ دلنوشته. دیباچه: سوار بر موج های انحطاط و افول، به تماشای فرو ریختن این سازه ی کهنه روانم می نشینم. تلاش برای جمع آوری و شکسته بند...
  8. rust

    اطلاعیه اعلام اتمام آثار ادبی | تالار ادبیات

    پایان دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی https://forum.cafewriters.xyz/threads/41882/
  9. rust

    دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

    چند کلمه‌ای نشت کردی. چند لحظه‌ای قلاده‌ی سکوتت را شل گرفتی. هر جمله چقدر از معنا را می‌تواند لابه‌لای حروف جا دهد؟ هر آرایه چقدر از وزن روی ذهنت را می‌تواند بر دوش بکشد؟ از این‌که یک یا دو ناشناس را در تاریکی خود شریک کردی حس بهتری داری؟ من به کلام نه از روی تفنن، که از روی ناچاری چنگ می‌زنم...
  10. rust

    دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

    نه آن‌قدر زنده که بتواند از تخت بلند شود، نه آن‌قدر مستاصل که بر ترس سقوط و قوهٔ بقا فایق آید. در هوای برزخ نفس می‌کشید دم از روی اجبار، با بازدمی فرسوده. نه آن‌قدر مومن که به ریسمانی چنگ بزند، نه آن‌قدر ملحد که نیستی را باور کند. سوار بر ارابه‌ی سنگین و زمخت زمان، در سراشیبی ناهموار عمر. ای کاش...
  11. rust

    اطلاعیه [تاپیک جامع درخواست جلد ]

    سلام. دلنوشته زمزمه های بی خوابی تگ پایه https://forum.cafewriters.xyz/threads/41882/
  12. rust

    دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

    من چگونه از نبودنت شکوه کنم، وقتی حتی درد این دوری زیباست شب به سیاهی، به یاد موهایت خیره می‌شوم. بگذار هر شب هزار بار به خوابم بیایی بگذار انحنای صورتت را در خاطره‌ام مرور کنم. ای که بعد تو نقاش، چند قدم عقب ایستاد و محو هنر خویش شد. در تابلوی هستی هر پرتره‌ای به رخ تو غبطه می‌خورد. بگذار همه‌ی...
  13. rust

    دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

    بالا و بالاتر می‌روی، تا سقوط سهمگین‌تری داشته باشی، و یا عمیق و عمیق‌تر غرق می‌شوی. لایه‌های تاریکی، رنگ‌هایت را یکی‌یکی فرو می‌خورد، و تو زیر میلیون‌ها متر مکعب از سیاهی رسوب می‌شوی. جاذبه را رقیبی نیست. تباهی، سیاه‌چاله‌ای انکارناپذیر است. میل به بقا و این کشش نیستی چگونه به این همزیستی...
  14. rust

    دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

    می‌ترسم لحظه‌ای نتوانم حواسم را پرت کنم. می‌ترسم یادم بیفتد. در دنیایی که خرافه و آیین کتاب‌ها را پر می‌کنند، و برای هر آرزویی دعا و وردی نوشته‌اند، در میان موج‌های بی‌انتهای حماقت دست‌وپا می‌زنم. و حتی زمانی که می‌خواهی به علم پناه ببری، همه چیز زیر سایهٔ عدم قطعیت می‌رود. نظم و اتفاق در هم گره...
  15. rust

    اطلاعیه درخواست تگ برای دلنوشته | تالار ادبیات

    درخواست تگ دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی https://forum.cafewriters.xyz/threads/41882/
عقب
بالا پایین