دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

تو اشک میریزی
از نبود احساس شکوه می کنی
و مرا به جرم بی تفاوتی لعنت می کنی
در حالی که خشم در تو می جوشد
دستانت از درماندگی می لرزد
و صدایت در هر کلمه می شکند
واکنشی در من رخ نمی دهد
ضربان قلبم بالا نمی رود
خبری از آدرنالین نیست
اثری از همدردی و عذاب وجدان در مردمک هایم نمی بینی
این سردی و دوری فقط نسبت به تو نیست
اگر من با خود سردم و از خود دورم
هر احساس و عاطفه ای آغشته به تصنع است
زمانی که نخواستی و نتوانستی در تاریکی من شریک شوی
چاره ای جز این فاصله نیست
 
می ترسم لحظه ای نتوانم حواسم را پرت کنم
می ترسم یادم بیفتد
در دنیایی که خرافه و آیین کتاب ها را پر می کنند
و برای هر آرزویی دعا و وردی نوشته اند
در میان موج های بی انتهای حماقت دست و پا می زنم

و حتی زمانی که می خواهی به علم پناه ببری
همه چیز زیر سایه عدم قطعیت می رود
نظم و اتفاق در هم گره می خورند
حق و پوچی با هم می رقصند
انگار که در مرکز گردبادی از چرا و چگونه غوطه ور می شوم
به من یک شغل بده
و یا یک امتحان دیگر
تا فکر نکنم
 
بالا و بالاتر می روی
تا سقوط سهمگین تری داشته باشی

و یا عمیق و عمیق تر غرق می شوی
لایه های تاریکی رنگ هایت را یکی یکی فرو می خورد
و تو زیر میلیون ها متر مکعب از سیاهی رسوب می شوی

جاذبه را رقیبی نیست
تباهی سیاه چاله ای انکار ناپذیر است
میل به بقا و این کشش نیستی چگونه به این همزیستی رسیده اند؟
هر پاسخ به پرسشی سخت تر زنجیر می شود
و این حلقه تا بی نهایت دور روانت می پیچد
سعی کردی بیشتر بفهمی تا شب ها دفعات کمتری از خواب بپری
اما حالا تا هوا روشن نشود خوابت نمی برد
آیا کسی تا به حال برای این داستان پایان خوش نوشته؟
به من بگو آیا گریزی از این سرنوشت واحد وجود دارد؟
از لبخند ها خاطره ای محو و بی مزه باقی می ماند
در حالی که اشک ها سوزنده تر می شوند
 
آخرین ویرایش:
من چگونه از نبودنت شکوه کنم
وقتی حتی درد این دوری زیباست
شب به سیاهی به یاد موهایت خیره می شوم
بگذار هر شب هزار بار به خوابم بیایی
بگذار انحنای صورتت را در خاطره ام مرور کنم
ای که بعد تو نقاش، چند قدم عقب ایستاد و محو هنر خویش شد
در تابلوی هستی هر پرتره ای به رخ تو غبطه می خورد
بگذار همه ی رنگ ها در مقابل برق لبانت رنگ ببازند
قانون تکامل در تو باز می ایستد
بگذار معنای زندگی و امید من تو باشی
حتی اگر هیچ گاه این حرفهایم به گوشت نرسد
حتی اگر اسم من را هم فراموش کرده باشی
مرا به وصال و آرامش نیازی نیست
من به سهمم از این بی قراری راضی ام
بگذار هذیانم ذکر نام تو باشد
این عقل و حساب و کتاب را از من بگیر
بگذار در جنون، شاعر تو باشم
 
نه آنقدر زنده که بتواند از تخت بلند شود
نه آنقدر مستاصل که بر ترس سقوط و قوه بقا فایق آید
در هوای برزخ نفس می کشید
دم از روی اجبار
با بازدمی فرسوده
نه آنقدر مومن که به رسیمانی چنگ بزند
نه آنقدر ملحد که نیستی را باور کند
سوار بر ارابه ی سنگین و زمخت زمان
در سراشیبی ناهموار عمر
ای کاش حداقل بادی به صورتش می خورد
تا چشمانش را ببندد و به چیزی فکر نکند
میان دوراهی
رنج بودن و دلهره مرگ
در هوای دوزخ نفس می کشید
که عذابی بدتر از این خلق نشده است
 
آخرین ویرایش:
چند کلمه ای نشت کردی
چند لحظه ای قلاده ی سکوتت را شل گرفتی
هر جمله چقدر از معنا را می تواند لابه لای حروف جا دهد؟
هر آرایه چقدر از وزن روی ذهنت را می تواند بر دوش بکشد؟
از اینکه یک یا دو ناشناس را در تاریکی خود شریک کردی حس بهتری داری؟
من به کلام نه از روی تفنن
که از روی ناچاری چنگ می زنم
جنون و منطق روی کفه های ترازوی روانم می لغزند
در جست و جوی احساسی گم شده
می گویند عقل و کلام است که انسان را از حیوان جدا می کند
اما بدون احساس از انسان چه می ماند؟
در نبودش همچون لاشه ای هوشمند پرسه می زنم
با ته مانده ی قوه خیالم چند فعل و فاعلی را به هم وصله و پینه کردم
ساختار جملاتم لرزان و سست
فی البداهه و بدون نقشه
دست پاچه و غیر اصولی
در تلاشی سراسیمه برای تماس و فهمیده شدن
غریزه ای که نمی توانم انکارش کنم
بدون فهمیده شدن از انسان چه می ماند؟
در نبودش همچون اسکلتی تنها پرسه می زنم

-پایان-
 
عقب
بالا پایین