دیوانهای وارد شهر شد.
از چهرهی زندگی و مرگ سخن گفت.
از آنچه هر روز در میان درختان و زمین میبیند.
از اینکه شبها چطور به سردی خاک و سیاهی آسمان خیره میشود.
از سنگینی بار شنیدن صدای سکوت جهان حرف زد.
به راهب گفت که کتابهای معبد را نمیتواند به زبان خود ترجمه کند.
به مردم گفت که در شهری دیگر، مردم گرسنه هستند.
هر آنچه که کسی نمیخواست بشنود را گفت.
روان همه را آشفته کرد و شهر را به هم ریخت.
مردی به او گفت که فردا باید سر کارش برود.
زنی به او گفت که ماه بعد میخواهد لباس محبوبش را بخرد.
و چو خشم همه بالا گرفت،
او را کتک زدند و از شهر بیرون انداختند.
و چو دیوانه خواست با کوه و مورچه و دریا حرف بزند،
هیچ کدام به او توجهی نکردند.
و چون نه می توانست با کوه و نه با مردم شهر صحبت کند،
دیوانهتر شد.
گرچه میلیونها سال بازی طبیعت طول کشید تا معجزهی کلام خلق شود،
همچون گنجی گمشده در اعماق اقیانوس دفن شد.
مانند کسی که هر شب در رویا آن را میبیند،
باور دارد که هست اما نمیتواند آن را به چنگ بیاورد.
به حال کسانی که از آن چیزی نشنیدهاند حسرت میخورم.
از چهرهی زندگی و مرگ سخن گفت.
از آنچه هر روز در میان درختان و زمین میبیند.
از اینکه شبها چطور به سردی خاک و سیاهی آسمان خیره میشود.
از سنگینی بار شنیدن صدای سکوت جهان حرف زد.
به راهب گفت که کتابهای معبد را نمیتواند به زبان خود ترجمه کند.
به مردم گفت که در شهری دیگر، مردم گرسنه هستند.
هر آنچه که کسی نمیخواست بشنود را گفت.
روان همه را آشفته کرد و شهر را به هم ریخت.
مردی به او گفت که فردا باید سر کارش برود.
زنی به او گفت که ماه بعد میخواهد لباس محبوبش را بخرد.
و چو خشم همه بالا گرفت،
او را کتک زدند و از شهر بیرون انداختند.
و چو دیوانه خواست با کوه و مورچه و دریا حرف بزند،
هیچ کدام به او توجهی نکردند.
و چون نه می توانست با کوه و نه با مردم شهر صحبت کند،
دیوانهتر شد.
گرچه میلیونها سال بازی طبیعت طول کشید تا معجزهی کلام خلق شود،
همچون گنجی گمشده در اعماق اقیانوس دفن شد.
مانند کسی که هر شب در رویا آن را میبیند،
باور دارد که هست اما نمیتواند آن را به چنگ بیاورد.
به حال کسانی که از آن چیزی نشنیدهاند حسرت میخورم.
آخرین ویرایش توسط مدیر: