ساکت ماندم، چون نمیفهمیدم میخواهد چه بگوید. ناگهان شبیه به همسایههای خالهزنکمان شده بود. دستکشهایم را میان دستهایم فشار دادم و منتظر نگاهش کردم که قدمی به سمتم برداشت.
«با خودت فکر نکردی اگه چیزی بهت نمیگه و تورو پذیرفته از آقا بودنشه؟ تو اونقدر توی فضای خصوصی و زندگیش سرک کشیدی که حتی...
قبلاً تمام هدفِ من پیشرفت در کنارِ مهراد بود. حالا به جز نبوغ و استعداد، کنجکاویِ دوز بالا در مویرگهایم جاری میشد. روی صندلیِ کنارِ بوتهها مینشستم و سعی میکردم با تمرکزِ بالا درس بخوانم. اما ناگهان به خودم میآمدم و میدیدم که هزاران «گندم؟» در حاشیه و کنارههای صفحات کتب و دفترهایم...
مهراد اخمی کرد و بالاخره گفت:
«اینقدرها هم بیعرضه نیستم. خودم اینهمه سال کار کردم، بالاخره یکم پسانداز دارم.»
گندم خندهای پر از حرص سر داد.
«پسانداز! میخواستی با پول تعمیر اون تیکه سنگها واسه خودت کاخِ بزرگتر از اینجا رو بخری؟ حداقل توی چشمم زل نزن و دروغ نگو! تو میخواستی یه کاری کنی،...
فصل سوم «آدمِ خوب، آدمِ بد»
تنها برای لحظهای کوتاه و گذرا نگاهم کرد. انگار در حالِ خودش نبود. شالِ رنگیرنگیاش را با دستهای لرزانش بر روی سرش درست کرد. موهایی دورنگ داشت که در نگاه اول به نظر میرسید آنها را رنگ کرده باشد اما نه، در واقع آنها سفیدیهای پیدا از میان موهای خرمایی رنگش...
او هنوز رازم را کامل نمیدانست، وگرنه چنین درخواستی نمیکرد. دستِ من نبود که منبع نبوغ و تواناییهایم را کنار بگذارم. فقط داشت به نوعی از دوستی و وابستگی که داشت میانمان شکل میگرفت حسادت میکرد و من نمیتوانستم هیچ اطمینانخاطری به او بدهم.
«بابایی… .»
وقتی پلکهایش را باز کرد، میدانستم که...
مهراد از دیوار فرود آمده بود و داشت دستها و لباسهایش را از خاک میتکانید که صدای فریاد پدرم را از فاصلهای دور شنیدیم.
«هوی! داری چه غلطی میکنی؟»
برخلاف من حتی مضطرب هم نشد. خونسرد و بدون عجله به سمت ماشینش رفت. پدرم داشت از سرکوچه با کیسههای خرید در دستش به سمت او میدوید. اما تا بخواهد...
هیچ نگفتم و سر به زیر ماندم. مهراد را راه نمیدادند اما سوگل را حتی بیش از قبل به خانهمان دعوت میکردند. از سر و کولم بالا میرفت. بازیگوشی میکرد و سعی میکرد مرا بخنداند. لبخند میزدم اما قهقهه نه. زمان امتحانات بود و نه خودم میتوانستم درس بخوانم و نه میتوانستم به سوگل کمک زیادی کنم. بچه...
خواهش میکنممم
امیدوارم حتما هم تب و هم دگم رو بتونی چاپ کنی قشنگم
خب دختر اگه همهش ۵ ۶ صفحه مونده پایان رو هم میذاشتی و بعد نقدش میکردیمLagh
اتفاقا فصل صفر رو حدس میزدم اینده باشه… دیدی که نوشتم با خودش و کسایی که دیگه وجود ندارن و خونه هم که خالیه…
خوشحالم که دوسش داشتی :))) ایشالا نقد...
سیر روایی
در واقع رمان از نظر سیر روایت به دو بخش تقسیم میشود. تا فصل دوازدهم سیر روایی «تب» خطی و علّی نیست. هر فصل یک عضو خانواده را میآورد و او را معرفی میکند.
روایت کمتر بر اساس توالی رویدادها و بیشتر بر اساس جریان فکر، خاطره و انباشت وضعیتهای روانی پیش میرود. راوی مدام از حال به گذشته...
به نام خالق قلم
نقد رمان تب
پیشسخن منتقد:
ضمن عذرخواهی از نویسندهٔ عزیز به دلیل تأخیر در تحویل نقد
تب رمان معمولی نیست. اثری است که میتوان هزاران برداشت مختلف از آن کرد. این نقد فقط و فقط بر اساس دیدگاهِ منتقد DOLLSIN نگاشته شده و هیچ قطعیتی در آن وجود ندارد.
عنوان
کلمهٔ «تب» در فارسی دو...
*****
سه روزِ بعد از آن اتفاق در حافظهٔ من ثبت نشده بود. میگفتند که با علائم سرماخوردگی در تخت افتادهام و از تب سوختهام. که مدام کابوس دیدهام و با جیغ و گریه از خواب پریدهام. اما وقتی پس از سه روز بیدار شدم و تبم قطع شد، من هیچ کابوسی به خاطر نداشتم. برعکس، باز هم رؤیا دیده بودم. رقص و...
هی میخوام ازش خوشم بیاد، یادم میفته با کیا رفیقه، منصرف میشم
جدی توی انتخاب دوستهاتون دقت کنین
خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنین روی تصویر اجتماعیتون اثر میذاره
انگار که آنجا نبودم… . انگار دوباره همان تماشاچیِ سینمای صامت شده بودم. همان تیامِ چهارسالهٔ عاجز که نه میتوانست حرف بزند و نه حتی میتوانست راه برود. تیامِ چهارساله حداقل میتوانست سر پا بایستد، اما حالا مثل عروسکی بیجان زانوهایم خم میشدند. عروسک بیچارهای که فقط با چشمهایی شیشهای خیره...
واقعاً ممنونم ازت منصوره جانم ♥️✨ اول از همه اینکه به عنوان مخاطب اینقدر دقیق و باحوصله خوندیش، بینهایت خوشحالم کرد.
یه بازخورد جالبی که این چند وقت از مخاطبهام گرفتم، رمانتیزه کردن ارتباط و شیپ شخصیتهای تیام و مهراد بوده، درحالی که چنین چیزی اصلاً توی ذهن من نبوده. و خب، اینکه تو اینو...
به خیال خودم میام یه لباس خاص و جدید میخرم، فرداش میبینم همه توی خیابون از همون پوشیدن
یه کافه یا رستوران دنج و خلوت پیدا میکنم، دو روز بعد چنان شلوغ میشه که انگار تازه افتتاح شده
یه آهنگ قشنگ از یه خوانندهٔ ناشناس پیدا میکنم و قفلی میزنم
دو روز بعد همون خواننده چنان میترکونه و معروف میشه...
۵
پس تروپ دشمن داستان نیست. 🎭
دفعهی بعد که با یک تروپ آشنا مواجه شدید، بیخیالش نشوید و نگویید: این قبلاً نوشته شده.
از خودتان بپرسید: من چه چیزی میتوانم به آن اضافه کنم که قبلاً ندیدهایم؟
حتی نویسندگان بزرگی مثل جین آستین، جرج آر. آر. مارتین و سوزان کالینز هم از الگوهای روایی آشنا استفاده...
۴
چطور یک تروپ را غیرکلیشهای کنیم؟ ✍🏻
برای خاص بودن، لازم نیست از تروپها فرار کنیم.
وقتی میخواهید از یک تروپ استفاده کنید، چند سؤال مهم از خودتان بپرسید:
چرا این تروپ برای داستان من مناسب است؟
چرا این شخصیتها دقیقاً درگیر آن شدهاند؟
خواننده از شناختن این تروپ چه انتظاری خواهد داشت؟
و...
۳
کلیشه فقط در پیرنگ نیست
وقتی میگوییم «کلیشه»، نباید فقط به اتفاقات داستان فکر کنیم. کلیشه میتواند در چندین سطح داستان اتفاق بیفتد:
۱. شخصیتپردازی
دخترِ بیدستوپا و معصوم + پسرِ سرد و مغرور و ثروتمند.
۲. روابط
پسر مدام آزار میرساند، اما داستان از ما میخواهد این رفتارها را به عنوان...
۲
تروپ ≠ کلیشه
یکی از اشتباهات رایج در نقد داستان این است که هر عنصر تکرارشوندهای را «کلیشه» بدانیم.
اما:
تروپ = الگوی آشنا
کلیشه = استفادهٔ تکراری و به دور از تازگی از یک ایده یا بیان
مثلاً «عشق ممنوعه» یک تروپ است.
دو شخصیت از دو خاندان دشمن عاشق یکدیگر میشوند، این هم میتواند یک تروپ...
۱
تروپ چیست؟ 🎭
اگر در دنیای نویسندگی با اصطلاح تروپ برخورد کرده باشید، احتمالاً آن را با «کلیشه» یکی دانستهاید. در حالی که این دو یک چیز نیستند.
تروپ (Trope) یعنی یک الگوی روایی، موقعیت، رابطه، شخصیت یا ایدهای که در داستانهای مختلف تکرار میشود.
مثلاً:
• دشمنانی که عاشق هم میشوند (Enemies...