کیف چرمش را روی دوشش جابهجا کرد، با دقت بیشتری نگاهم کرد و لبخند زد.
«تو مهراد رو میشناسی عزیزم؟»
تنها نگاهش کردم. نیازی نمیدیدم جواب هر سؤالی را که از من میشد، بدهم. مخصوصاً که حالا میدانستم مهراد دلش نخواسته او را ببیند. تکرار کردم:
«شما کی هستی؟»
مکث کوتاهی کرد. ترهای از موهای مشکیاش...
پاهایم را از لبههای دیوار آویزان کردم و تابشان دادم. با دلسوزی و غرور خاصی از آن ارتفاع نگاهش کردم.
«خودت که عجیبتری. کی تنهایی با خودش بازی میکنه آخه؟»
دستهایش را که در سینهاش جمع کرده بود پایین انداخت. انگار انتظارش را نداشت که جای دفاع از خودم، به او حمله کنم.
«خ… خب… توی این کوچه به جز...
دوازدهساله که شدم، کتابهای درسی دیگر حریفم نبودند. جایشان را کتابهای فلسفه، هنر و ریاضیات سنگین گرفته بودند. گاهی مغزم داغ میکرد اما راهکار داشتم. روی دیوار حیاط مینشستم و پاهایم را ضربدری جمع میکردم و چشمهایم را میبستم. مهراد که پردهٔ پنجرهاش را کنار زده بود تا شاید دوباره دعوایم کند،...
فصل دوم: «چرا خودت رو دوست نداری؟»
من گیاهی کوچک بودم. گیاهی که برای رشد به منبع نور نیاز داشت. اما در اطرافم درختهایی تنومند ریشه دوانده بودند. پدر و مادرم… گمان میکردند با گستردن سایهشان بر سرم، مرا از گرمای سوزان خورشید محافظت میکنند. من هر بار مثل پیچکی لجباز از میان شاخهها سرک...
کنجکاویام باعث شد احساسات پدرم را نادیده بگیرم و بگویم:
«ولی من که پول نیستم. چرا مهراد بخواد من رو بَرداره؟»
شانههای مادرم شروع به لرزیدن کرد و صدای خندهاش بلند شد. پدرم نگاه تندی به او انداخت و او دستش را جلوی دهانش گرفت تا جلوی خودش را بگیرد.
«ببخشید، ببخشید. ولی بچه راست میگه خب.»
پدر...