امیر با سرفهای گلویش را صاف کرد و گفت:
«حامد که نیت بدی نداشت، کی بدش میاد از پیشرفت و...!»
میان حرفش پریدم و گفتم:
«چند بار پیش شما گفتم؟ گفتم حامد تازه این خونه رو گرفتیم، ما رو چه به برج نشینی!»
حامد سرش را پایین انداخت. یک کلمه هم صحبت نمیکرد.
امیر استکان چای را برداشت. هورتی کشید و...
از جایم بلند شدم. ماهلین به سمت اتاقش رفت و من هم به اتاقمان رفتم.
حامد خوابش برده بود. به آرامی پتو را روی خودم کشیدم و خیلی زود چشمهایم گرم خواب شد.
صبح با صدای ماهلین از خواب بیدار شدم.
«مامان... مامانی بلند شو، مهمون دلیم.»
مثل فنر از جایم بلند شدم.
حتی نپرسیدم کیه این مهمان ناخوانده...
به سمتم برگشت و روی مبل نشست. دلش میخواست داد بزند اما صدایش را در گلو خفه کرد و آرام گفت:
«ماهرخ، وقتی حمید اون حرفارو میزد توام حضور داشتی، خودتهم اعتماد کردی!»
پاهایم را داخل شکمم جمع کردم. سرم را روی زانوهایم گذاشتم.
درست بود!
با یک تصمیم، تمام آنچه برای آینده فکر میکردیم نقش بر آب شده...
ادامه دادم و گفتم:
«علاوه بر این که اجارهی خونه ندادی، الانهم باید از اینجا بلند شیم بریم، اما کجا؟ قبرستون!»
دستم را به لبهی میز گرفتم.
حامد بهم نزدیکتر شد و گفت:
«ماهرخ، انگار مجید شده یه قطره آب و تو دریا گم شده.»
حامد تیر خلاص را زد.
دستم را گرفت و گفت:
«چند روز پیش صحبت کردم باهاش،...
تکهای نان برداشتم اما بیشتر از دو لقمه غذا، از گلویم پایین نرفت. به هوای ماهلین سرِ میز نشسته بودم، تا بالاخره با صدای چرخش کلید توی در، به خودم آمدم.
قبل از آنکه از سر میز بلند شوم، ماهلین به سمت در دوید.
منهم پشت سرش راه افتادم.
تا در باز شد بغل حامد پرید و از دیر برگشتنش به خانه گلایه کرد...
شال و مانتو را به جالباسی آویزان کردم.
ماهلین مشغول دیدن کارتون بود. گوشیام را از روی اُپن برداشتم و به حامد زنگ زدم. جوابی نداد. امروز قرار بود هر طور شده راهی پیدا کند تا با مجید حرف بزند.
کلافه گوشی را روی مبل پرت کردم. خودم را سرگرم درست کردن غذا کردم. از حامد دلگیر بودم. باید با من درمیان...
مرد، قد بلند و لاغر اندام بود. عینک مستطیلی شکلش، او را جدیتر نشان میداد. گفتم:
«من نمیدونستم که خانوم تقوی خونهرو فروختن وگرنه...»
مرد میان حرفم پرید و گفت:
«اون روز همسرتون خونه بودن.»
سرما به وجودم رخنه کرد. حامد به من حرفی نزده بود!
خانوم تقوی از چهرهام فهمید که من بیخبر بودم و با آن...
خواستم سکوت کنم که صاحبخانه اهل کوتاه آمدن نبود.
«ببین خانم محترم، به اون شوهرت بگو دو ماه اجاره خونهی منو دیر و زود دادی به کنار، الانم باید جمع کنید برید.»
درِ خانه باز بود. کمی جلوتر آمد. سرش را جلو کشید تا داخل خانه را ببیند و گفت:
«بفرما! یه کارتُنم تو این خونه نیست که بگم لوازم جمع...
به طرف در رفتم. ماهلین پشت سرم آمد. حامد کلید برده بود برای همین از چشمی به راهرو نگاه کردم. قلبم مثل پرندهای شد که خودش را بیتابانه به قفس میکوبید.
از در فاصله گرفتم .از روی جالباسی مانتویی برداشتم و شال مشکیام را روی سر انداختم.
زنگ بعدی را مداومتر زد.
ماهلین آروم پرسید:
«بازم همون...
دستم را روی زمین گذاشتم. از جا بلند شدم.
یک دستم را رو سرم گذاشتم. چند قدمی به سمت پنجره برداشتم. چشمهایم را بستم. نقطههای قرمز و مشکی جلوی چشمانم میرقصیدند. چند هفتهای بود که سردرد کلافهام کرده بود. چشمهایم را باز کردم. پرده حریر را کنار زدم. به خیابان خیره شدم. اواسط اسفند ماه بود. بوی...