کف اتاق دراز میکشم و به همهی ماجراهای اتّفاق افتاده میاندیشم. خود را به باد سرزنش میگیرم، توبیخ میکنم. متّهم میکنم و رأی صادر میکنم.
ای کاش مثل بچهها عجولانه تصمیم نمیگرفتم، تا پیش آقای پناهنده... یا همان به قول خودش توفان، اینچنین تحقیر نمیشدم.
چند بار کلمه توفان را زمزمه...
خسته و سرخورده به خانه بازمیگردم. گوشهای کز میکنم و زانوانم را بغل میگیرم در فکر فرو میروم.
حال معنی آن کلت سیاه آن شب را میفهمم. اسلحهای که فقط میتوانست متعلّق به یک شخص نظامی باشد.
پروانه کنارم مینشیند و به ساکم نگاه میکند؛ نگاهی که فقط در چشمان معصوم یک کودک یافت میشود.
«خاله...
صدای مردانهاش در هیاهوی آمدوشد زائران و مسافران، مثل سروشی در باغ پر از شکوفههای صورتی گیلاس مرا در جایم میخکوب میکند.
صورتم را برمیگردانم و با دلی که از صبح تا به حال از سر دلتنگی و بیقراری هزار تیکّه گشته است، نگاهش میکنم و از ته قلبم صدایش میکنم: بهـ.نام
نامی که هر بار با تلفّظ...
صدایم بالاتر میرود، انگار واقعاً رو به رویم نشستهاست.
«چهقدر خوب نقشت رو با ضجّههای دروغین و غش و ضعفهای حیلهگرانهت بازی کردی. همهی ما رو به سادگی با نقشه پلیدت کارگردانی کردی، تا در انتها، همه هلهله کنان مشغول تماشای فیلم عروسیت شوند.»
عکس را محکم بر زمین میکوبم و فریاد میزنم: «چطور...
چیدن شاخهای از گل یاس همسایه که از سر دیوار آویزان شده حالم را به جا میآورد.
بوییدن آن گل ریز سفیدرنگ تمام سلولهایم را پر از خوشی مینماید. نزدیک خانه که میرسم، بوی پختن رب کلّ کوچه را فرا گرفته است. این بو مرا به دوران کودکیام میبرد. آن زمان که پدربزرگ سبدهای گوجه را از سر زمین میآورد...