آخرین محتوا توسط خانم هدایت

  1. خانم هدایت

    خوب چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    خود را سراسیمه به زیرزمینی می‌رسانم و ساکم را از زیر تخت فلزی‌ بیرون می‌کشم. یکی از خدمه که نظاره‌گر رفتنم است با دل‌سوزی میگوید: «کجا میری؟ چند روز دیگه می‌موندی حقوق سر ماهت‌رو می‌گرفتی.» ساکم را برمی‌دارم. «حقوقشون بخوره توی سرشون، جای من دیگه اینجا نیست؛ مدیرش مثل یک گرگ گرسنه می‌مونه که...
  2. خانم هدایت

    خوب چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    دسته چوبی تی را بالا می‌آورم و قسمت سنگین الیاف نخی‌اش را محکم بر زمین می‌زنم. دستم را روی کتف و شانه‌ی دردناکم می‌کشم و با اوقات تلخی غرمی‌زنم. « خدایا! چقدر دیگه از عمرم رو باید زمین تی بکشم، خسته‌شدم؛ به ذات پاکت دارم کم میارم کمکم کن!» سرکارگر که تازه بعد از یک‌ماه فهمیدم، فامیلش براتی...
  3. خانم هدایت

    خوب چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    فصل دوم با گلویی خشک شده و بدنی کوفته، سمت آبدارخانه می‌روم تا چایی تازه‌دم برای خود بریزم، شاید خستگی طاقت‌فرسای این‌روزهای کج‌مدارم از تنم بیرون رود. چشمم که به سماور خاموش و درودیوار کثیف و چربه گرفته آنجا می‌افتد، خستگی در تنم به قوّت خودش باقی می‌ماند و با دست‌وپایی آویزان عقب‌گرد...
  4. خانم هدایت

    نویسندگان اعلام پارت گذاری | مهر ۱۴۰۵

    دوپارت رمان چلچله‌ها در توفان نمی‌میرند https://forum.cafewriters.xyz/members/12097/
  5. خانم هدایت

    چالش دیالوگ برتر هفته (۵)

    سرم را روی مهر می‌گذارم. «خدایا! بابافتّاح رو شفا بده!» صدای باز شدن در که بلند می‌شود، سراسیمه بلند می‌شوم و خود را به توفان می‌رسانم. «بابا چطوره؟» با شانه‌هایی آویزان و صورتی پکر نگاهم می‌کند. چشمان پر آبش را سمت دیگری می‌چرخاند. «اومدم لباسش رو ببرم.» «با خوشحالی می‌گویم: «پس بهوش...
  6. خانم هدایت

    خوب چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    از صدای به هم خوردن درب حیاط، چشمانم را باز می‌کنم. کمی به ذهنم فشار می‌آورم تا حوادث شب قبل را به یاد آورم. چشمم که به عکس بزرگ بابافتّاح و تخت خالی‌اش می‌افتد، همه‌چیز دستگیرم می‌شود. اتاقی که ماه‌ها در آن شبم را به روز رسانده‌ام و اکنون باید آن را ترک کنم. سرجایم می‌نشینم و چادر مشکی‌ام که...
  7. خانم هدایت

    چالش تمرین نویسندگی (۲۷)

    در را که باز کزدم هیچ‌کس در خانه نبود، فقط یک جفت چشم گرد مشکی با لپ‌های قرمز به من زل زده بود. نزدیکش رفتم و انگشتم را در میان میله‌های نازک فرو بردم و صدایش زدم: «لوکا!» پرنده‌ی لپ‌گلی‌ام به تاج پرنسسی و بدن زعفرانی‌، میهمان این روزهای غم‌گرفته‌ام شده است. گهگاهی با او سخن می‌گویم، تا شاید...
  8. خانم هدایت

    خوب چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    پشتم را بهش می‌کنم. چون همه حرف‌های دیشبم کذب محض بود و اشکان برام تموم شده و همه اون اراجیف فقط دست‌آویزی بود برای آزار تو. صدایش با سرزنش بلند می‌شود. «چرا؟ مگه چه‌کارت کردم؟» تن صدایم پایین می‌آید. «چون وقتی اومدم مراسم بابافتّاح و دیدم شونه به شونه ناهید راه میری، دلم شکست. می‌خواستم ازت...
  9. خانم هدایت

    همگانی ⁉️📢پرسش و پاسخ | تایپ رمان📢⁉️

    رمانم ناظرش استعفا داده و کار ویرایشش ناقص مانده. چرا ناظر براش در نظر نمیگیرند. از یک ماه پیش تقاضا دادم.
  10. خانم هدایت

    خوب چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    نزدیک غروب از خانه ساروجی بیرون می‌زنم. باید هرطور شده خودم را به خانه‌ای که ماه‌ها با آن خو گرفته‌ام و خانه امیدم شده برسانم و تمام سوءتفاهم‌ها را حل کنم. جلوی در که می‌رسم به دیوار پر از بنر‌های سیاه تسلیت، نگاه می‌کنم. انگشتم را به قصد فشردن دکمه‌ آیفون بالا می‌آورم که درب باز می‌شود و...
  11. خانم هدایت

    خوب چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    کلید را از زیر گلدان کوچک کاکتوس برمی‌دارد و در قفل می‌چرخاند. درب قهوه‌ای را باز می‌کند و اشاره به ورودم می‌کند. مردّد وسط پذیرایی می‌ایستم. «الان من رو آوردین اینجا که چی بشه؟ مگه قراره چیزی تغییر کنه؟» گوشه مبل سه‌نفره می‌نشینم و ساکم را پایین می‌گذارم. جلو می‌آید. «یک کم دندون سر جیگر بذار...
  12. خانم هدایت

    خوب چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند| خانم هدایت

    کنار تخت بابافتّاح می‌نشینم و به جای خالی‌اش دست می‌کشم. دوباره شماره توفان را می‌گیرم. با صدایی پر از حزن‌ و اندوه می‌گوید: «جانم؟» با استرس می‌پرسم: «دکترها چی گفتند؟» صدای نفس بلندش در گوشی می‌پیچد. «هیچی! می‌گن امیدی نیست.» گوشی از دستانم رها می‌شود. اگر بابافتّاح بره، من هم باید از...
عقب
بالا پایین