نزدیک غروب از خانه ساروجی بیرون میزنم. باید هرطور شده خودم را به خانهای که ماهها با آن خو گرفتهام و خانه امیدم شده برسانم و تمام سوءتفاهمها را حل کنم.
جلوی در که میرسم به دیوار پر از بنرهای سیاه تسلیت، نگاه میکنم. انگشتم را به قصد فشردن دکمه آیفون بالا میآورم که درب باز میشود و...
کلید را از زیر گلدان کوچک کاکتوس برمیدارد و در قفل میچرخاند. درب قهوهای را باز میکند و اشاره به ورودم میکند.
مردّد وسط پذیرایی میایستم.
«الان من رو آوردین اینجا که چی بشه؟ مگه قراره چیزی تغییر کنه؟»
گوشه مبل سهنفره مینشینم و ساکم را پایین میگذارم.
جلو میآید.
«یک کم دندون سر جیگر...
کنار تخت بابافتّاح مینشینم و به جای خالیاش دست میکشم.
دوباره شماره توفان را میگیرم.
با صدایی پر از حزن و اندوه میگوید: «جانم؟»
با استرس میپرسم: «دکترها چی گفتند؟»
صدای نفس بلندش در گوشی میپیچد.
«هیچی! میگن امیدی نیست.»
گوشی از دستانم رها میشود.
اگر بابافتّاح بره، من هم باید از...
چطور باید این هیولای وحشی درونش را آرام کند؟ تا آتش خواهش، پرهای پرستوی دلش را نسوزاند. نکند این طوفان عصیانگر در برابر چنین نسیم ملایمی سرخم فرو بیاورد و وجود ضمختش این نسیم معطّر ابریشمی را بیاساید و قرار از کف دهد.
صدایی از پشت درب او را به خود میآورد.
«بابا؟»
نگاهش به طرف درب کشیده...
به محیط و آدمهای اطرافم هاجوواج نگاه میکنم.
مردی روبهرویم نشسته و مرا چلچله میخواند.
چلچله؟! چه اسم آشنایی. دختری پتو به دست نزدیکم میآید و با گریه صدایم میزند: «خاله پرستو!»
به مرد مقابلم زل میزنم.
«شماها کیهستین؟ چرا من اینجام؟»
مرد با طمأنینه میگوید: «من توفان پناهندهم. این...
مایوی خوشرنگ را میپوشم و به استخری که خیلی، کوچک به نظر نمیرسد، نزدیک میشوم. حواسم به نقّاشهای دلفینها و ماهیهای روی دیوار و سقف، پرت میشود.
صدای پروانه مرا به خود میآورد.
«خاله! بیا تو آب دیگه.»
از پلّههای استخر پایین میروم و همانجا کنار دیوارهاش که تا نیمه بدنم بیشتر نیست،...
از کنار درختان و بوتههایی که شاخههای خشکشان بهم دهنکجی میکنند، میگذرم. کف باغ پر از برگهای زرد بارانخورده و نمور شده و کسی نیست تا به آنها رسیدگی کند. ساکم را به شانهام میاندازم و در میان جاده سنگفرش شده آجری رنگ قدم میگذارم. به خانه ته باغ که نزدیک میشوم، یک هو شانهام سبک...
کیک را وسط میز میگذارم. لامپهای ریسهای رقص نور را دور تا دور میز وصل میکنم.
جلوی آیینه میروم و بافت سفید رنگی که هیچوقت فرصت نشده بود آن را بپوشم، به تن میکنم و روسری ساتن سبزرنگی را که مادرم مدتها قبل برایم خریده بود، سرم میکنم. کمی از رژ صورتی رنگ که ماهها بلا استفاده مانده...
تمام طبقات پاساژ و مراکز خرید را زیر و رو میکنم. تمام گالریها و فروشگاهها را از نظر میگذرانم.
سردرگم بین همه محصولات و اجناس دنبال یک چیز خاص میگردم. چیزی که همیشه جلوی چشم باشد.
نوشته بزرگی سر در گالری توجّهم را جلب میکند. «نقاشی از چهره و منظره. رنگ روغن. سیاهقلم و...»
از پشت شیشه به...