چالش تمرین نویسندگی (۲۷)

در را که باز کردم، هیچ‌کس در خانه نبود؛ اما
صدای آرام شعله ها و سوسوی نورشان از دریچه کوچک چراغ والور، فضای سرد و تاریک خانه را دلگیر تر کرده بود، حتما باز مادر دردش گرفته و با عجله خانه را ترک کردند که چراغ را خاموش نکردند، یا شاید همین دور و اطراف هستند و زود برمی گردند..
بدون روشن کردن لامپ آرام به سمت آشپزخانه می روم، در قابلمه را باز می کنم، باز مادر قلیه گوشت درست کرده، قاشق را از کنار گاز برمیدارم و با دقت یکی از قلیه های درشت را انتخاب می کنم، هنوز داغ است، قلیه را در دهانم می گذارم و چشم هایم را می بندم و تمام این لحظات ناب را به ذهن می سپارم..
 
در را که باز کردم، هیچ‌کس در خانه نبود؛ اما رایحه‌ی تلخ نبودنت در سکوت خانه می‌رقصید. فنجان‌های چای سرد شده را از روی شاه‌نشین برداشتم و به رسم عادت، هر دو را دوباره پر کردم. داغی چای دارچینی روی دستم برای لحظه‌ای نبودنت را به رخم کشید. دوباره با چای مورد علاقه‌ات به انتظارت نشستم، تو چرا بازنگشتی دیگر؟
 
در را که باز کردم، هیچ‌کس در خانه نبود؛ اما یه لحظه بوی تند و تیز سیگار رو حس کردم گفتم حتما سروش اومده اما دو روز مونده تا بیاد. چراغ‌های خونه خاموش بود و من اونقدر خسته بودم توانایی روشن کردن رو نداشتم. آروم به سمت پله‌ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. چراغ اتاق رو روشن کردم برم سمت کمدم که یهو با دیدن سروش شوکه شدم. نمیدونستم چیکار کنم و چی بگم حتی نفس کشیدن هم یادم رفت. روی مبل راحتی سمتم بود نشسته بود و همزمان سیگار می‌کشید، نگاهم می‌کرد.
 
در را که باز کردم، هیچ‌کس در خانه نبود اما هنوز می‌توانستم حضور تنی گرم را در سکوتِ اتاق‌ها احساس کنم؛ می‌توانستم بی هیچ دیده یا شنیده شدنی خودم را در آغوشش بیندازم و کماکان در لذت داشتنش غرق شوم اما آهی کشیدم و ...
ولش کن زیادی داشت عاشقانه می‌شد از من بعیده 25fwiy-
 
در را که باز کزدم هیچ‌کس در خانه نبود، فقط یک جفت چشم گرد مشکی با لپ‌های قرمز به من زل زده بود. نزدیکش رفتم و انگشتم را در میان میله‌های نازک فرو بردم و صدایش زدم: «لوکا!»
پرنده‌ی لپ‌گلی‌ام به تاج پرنسسی و بدن زعفرانی‌، میهمان این روزهای غم‌گرفته‌ام شده است.
گهگاهی با او سخن می‌گویم، تا شاید روزی حرف‌هایم را تقلید کند و پدر، خطابم کند.
باید به فکر گرفتن جفتی برایش باشم تا او هم، این‌چنین روزگارش را در گوشه تنهایی و عزلت به پایان نرساند.
 
آخرین ویرایش:
در را که باز کردم، هیچ‌کس در خانه نبود؛ اما...
همین که پامو گذاشتم توی راهرو، چشمم افتاد به جای کفش‌های گِلی که از دم در تا چند قدم اون‌طرف‌تر کشیده شده بود.
خشکم زد.
نگاهم رو آروم بالا آوردم و به جاکفشی خیره شدم.
گلدونی که همیشه رویش بود، شکسته بود و تکه‌های شیشه‌اش هم روی میز و هم روی زمین پخش شده بود.
چند ثانیه همون‌جا ایستادم و فقط به خونه نگاه کردم.
یه حس بدی ته دلم افتاده بود؛ از اون حس‌هایی که نمی‌ذاره بفهمی باید جلو بری یا برگردی و فرار کنی.
چشمم به انتهای راهرو بود.
خونه ساکت بود، زیادی ساکت.
یه قدم عقب رفتم.
با خودم گفتم برگردم.
ولی کجا؟
اون موقع شب، بیرون از خونه هم جایی نداشتم برم.
دستم رو بردم توی کیفم و چاقوی کوچیکی که همیشه همراهم بود رو بیرون آوردم. محکم توی دستم گرفتم و آروم قدم برداشتم.
هر قدمی که جلو می‌رفتم، بیشتر منتظر بودم یه نفر از گوشه‌ای بیرون بپره.
اما هیچ‌کس نبود.
همه‌چیز سر جاش بود.
تلویزیون، مبل‌ها، وسایل روی میز...
هیچ‌چیز به‌هم نریخته بود.
ایستادم و با خودم فکر کردم:
اگه دزد اومده بوده، پس چرا هیچی با خودش نبرده؟
چند لحظه بعد، وقتی مطمئن شدم خونه امنه، تازه فهمیدم تمام این مدت نفسم رو توی سینه حبس کرده بودم.
چاقو رو پایین آوردم و یه نفس عمیق کشیدم.
چشم‌هام رو بستم و سعی کردم آروم بشم.
وقتی چشم‌هام رو باز کردم، چیزی روی میز توجهم رو جلب کرد.
یه پاکت.
وسط میز بود
خشکم زد.
من مطمئن بودم وقتی از خونه بیرون رفتم، همچین پاکتی روی میز نبود.
آروم جلو رفتم.
دستم رو دراز کردم، اما قبل از لمسش چند لحظه مکث کردم.
انگار یه چیزی توی دلم می‌گفت دست نزن.
ولی دستم رو پس نکشیدم.
پاکت رو با دست‌های لرزون برداشتم و بازش کردم.
عکس رو که دیدم، خون توی صورتم خشک شد.
چشم‌هام از تعجب باز موند و لب‌هام شروع کرد به لرزیدن.
چند ثانیه فقط به عکس خیره موندم.
بعد اشک‌هام سرازیر شد.
عکسِ یه قبر بود وسط کلی درخت
و زیر عکس، با خطی که انگار عمداً می‌خواست منو به مرز جنون برسونه، نوشته شده بود:
«خانوم وکیل، از خونه‌ی جدیدت خوشت میاد؟»
منتظرم باش.
«تو رو ب آرامش ابدی دعوت می کنم.»
 
عقب
بالا پایین