آخرین محتوا توسط sahra.aaslaniyan

  1. sahra.aaslaniyan

    چالش تمرین نویسندگی (۲۷)

    در را که باز کردم، هیچ‌کس در خانه نبود؛ اما بوی عجیب و زننده‌ای که بینی‌ام را پر کرده بود مرا مجبور به ادامه دادن می‌کرد؛ چند قدم دیگر برداشتم و وارد اتاق پذیرایی شدم، بوی گند گوشت فاسد و خون گندیده تمام خانه را پر کرده بود و من با هر قدم که به‌سمت منشأ بو برمی‌داشتم، صورتم مچاله‌تر میشد. دست...
  2. sahra.aaslaniyan

    نظارت همراه «رمان سایه‌های ابری|ناظر:serena»

    سلام دوباره پست های 17 و 18 و 19 رو امروز گذاشتم https://forum.cafewriters.xyz/threads/46657/post-502896
  3. sahra.aaslaniyan

    در حال تایپ رمان سایه‌های ابری| ملیحه کشتکار(صحرا آصلانین)

    انگار حرفم رو شنید که این‌بار کمی بلند خندید. نگاه مشکوکم رو که دید، تند روی صندلی راننده نشست و درحالی‌که ترمز دستی ماشین رو می‌خوابوند جواب داد: «توقع داشتی بین اون‌همه گرگ تنهات بذارم رئیس؟ » استارت زد و پاش رو روی پدال گاز فشرد، با سرعت زیادی توی مسیر خاکی حرکت کرد. یه مسیر باریک که وسط جنگل...
  4. sahra.aaslaniyan

    در حال تایپ رمان سایه‌های ابری| ملیحه کشتکار(صحرا آصلانین)

    درحالی‌که از جابه‌جا کردن مرد غریبه به نفس‌نفس زدن افتاده بودم، بریده و مقطع پرسیدم: «اقاقیا... چی شد؟ بر... بردیش بیرون؟ » برای لحظه‌ای مکث کرد و آروم جواب داد: «آره. » وقتی دید قرار نیست چیز دیگه‌ای بگم، کنجکاو پرسید: «چرا نفس‌نفس می‌زنی؟ مشکلی پیش اومده؟ » به‌سمت چپ حرکت کردم و از بین...
  5. sahra.aaslaniyan

    در حال تایپ رمان سایه‌های ابری| ملیحه کشتکار(صحرا آصلانین)

    همون‌طور که در رو باز می‌کردم، قبل‌ازاینکه شنود رو خاموش کنم لب زدم: «جفتتون اخراجین نخاله‌ها. » شنود رو خاموش کردم؛ لحظه‌ی آخر صدای فریاد آرمین و آرمان، دوقلوهای افسانه‌ای گروه رو شنیدم. با اینکه لحنم جدی بود؛ امّا واقعاً قصد اخراج کردنشون رو نداشتم. آرمین و آرمان بهترین هکرهایی بودن که...
  6. sahra.aaslaniyan

    نظارت همراه «رمان سایه‌های ابری|ناظر:serena»

    سلام و خسته نباشید. پست 15 و 16 رو دیروز ارسال کردم یادم رفت اعلام کنم شرمنده. https://forum.cafewriters.xyz/threads/46657/post-502572
  7. sahra.aaslaniyan

    در حال تایپ رمان سایه‌های ابری| ملیحه کشتکار(صحرا آصلانین)

    پوزخندی زدم و کوله‌م رو پایین در، گوشه چهارچوب قهوه‌ای‌رنگ در گذاشتم. پشت به لیزر‌ها ایستادم و از پشت کمرم رو خم کردم، کف دست‌هام رو روی زمین گذاشتم و از اولین لیزر عبور کردم. لیزر بعدی، بعدی و بعدی به همین ترتیب گذشت تا به گاوصندوق رسیدم. پرش بلندی کردم و روی میز آهنی سیاه‌رنگ بزرگی که درست ته...
  8. sahra.aaslaniyan

    در حال تایپ رمان سایه‌های ابری| ملیحه کشتکار(صحرا آصلانین)

    بی‌توجه به نگاه غمگینش، چشم‌هام رو روی چمن‌های کوتاه باغ چرخوندم و آروم پرسیدم: «کوله‌م رو کجا گذاشتی؟ » با چشم‌های حرصی به صورت گندمی و کمی رنگ‌پریدم خیره شد. کم‌خوابی هم مصیبتی بود برای خودش؛ رنگ و روم رو کاملاً پرونده بود. با مکث کوتاهی به کنار در اشاره کرد. کوله‌ی مشکی‌رنگ رو از روی زمین...
  9. sahra.aaslaniyan

    همگانی [ یک تیکه از آهنگ مورد علاقت ... ]

    تا یه جاهایی شیشه نمیشکنه کنارِ سنگ تا یه جاهایی بهت میگه همه جوره کنارتم از یه جایی به بعد خودتی و خودت تا یه جایی خانواده میرسن به داد هم
  10. sahra.aaslaniyan

    در حال تایپ رمان سایه‌های ابری| ملیحه کشتکار(صحرا آصلانین)

    کمی نگاهم رو به سمت راست سوق دادم. چشم‌هام رو به یه جفت کفش اسپرت سفید دوختم که روی چمن های مرتب و سرسبز باغ بهم چشمک می‌زدن. بالاتر، شلوار جین مشکی‌رنگ و یه تیشرت زرد بامزه و سیشرت مشکی رنگ ساده‌ای که روی تیشرت زردرنگ پوشیده بود. نفسم رو با آسودگی بیرون دادم و سرم رو کامل بالا آوردم و به اون...
  11. sahra.aaslaniyan

    در حال تایپ رمان سایه‌های ابری| ملیحه کشتکار(صحرا آصلانین)

    احمد متعجب به‌سمتش برگشت. «چی میگی رفیق؟ » نگهبان دوّم بی‌توجه به محتاط بودن دوستش احمد، به‌سمتم قدم برداشت و بازوم رو توی دستش گرفت؛ گرمای دستش حتی از روی کت چرم مشکی‌رنگی که تنم بود هم منزجرکننده بود. اشاره‌ای به من که به‌سختی روی پاهام ایستاده بودم کرد و آروم‌تر به حرف اومد: «خدایی ببین چقدر...
  12. sahra.aaslaniyan

    نظارت همراه «رمان سایه‌های ابری|ناظر:serena»

    سلام. خسته نباشید. پست 12 و 13 و 14 رو امروز گذاشتم https://forum.cafewriters.xyz/threads/46657/post-502221
  13. sahra.aaslaniyan

    در حال تایپ رمان سایه‌های ابری| ملیحه کشتکار(صحرا آصلانین)

    دستی توی موهای قهوه‌ای و موج‌دارم کشیدم و از کنار میزهای داخل سالن که پر از آدم‌های مختلف با لباس‌های رنگارنگ بود گذشتم. نفود به ویلای دوبلکس عدنان، یکی از آسون‌ترین کارهایی بود که توی این چند سال انجام داده بودم؛ شاید عیاش بودن عدنان کارم رو ساده‌تر کرده بود، شاید هم عوامل دیگه، در هر صورت...
  14. sahra.aaslaniyan

    اطلاعیه درخواست کاور تبلیغاتی [برای آثار نویسندگان]

    سلام خسته نباشید -53-؟"_} درخواست کاور تبلیغاتی دارم. https://forum.cafewriters.xyz/threads/46657/
  15. sahra.aaslaniyan

    نظارت همراه «رمان سایه‌های ابری|ناظر:serena»

    سلام خسته نباشید از پست 9 تا 11 رو ارسال کردم https://forum.cafewriters.xyz/threads/46657/post-501729
عقب
بالا پایین