عنوان قصه: خلاء
نویسنده: هستی صادقی
ژانر: ترسناک
خلاصه:
وقتی برای بار اول،مرگ را درک کردم،هشت ساله بودم.زمانی که هر بچه ای،به مادرش احتیاج دارد و آغوش گرم او را می خواهد؛مادرم،زیر فرشته مرمرین خود آرمیده بود،با دسته ای گُل رُز،که تنها همدمش شده بود.هر هفته،همراه مادربزرگ به او سر می زدیم،اما...
صبح روز بعد دیگر خبری از سو-می نبود.اولین چیزی که متوجهش شدم جای خالی او در تخت بود.با گیجی،از خواب بیدار شدم و دستی به موهایم کشیدم.با خودم گفتم احتمالا در طبقه پایین،مشغول است.با بی حالی از روی تخت بلند می شوم و کشان کشان به طرف دستشویی می روم و آبی به صورتم می زنم.به چهره ام در آینه مربع شکل...
سلام!من خاله کوچولو هستم.کتاب،عضوی از زندگی منه،24 ساعته سرم تو کتابه.و الان دلم می خواد چند تا کتاب بهم معرفی کنید!شاهکار های ماندگار از نویسندگان ماندگار!
نویسنده ها دور هم جمع شدند!توی یه قلعه قدیمی،خاک خورده و ترسناک؛بعضی از اونها هنوز زنده اند،اما بعضی ها دار فانی را بدرود گفته اند و تنها روح رنجورشان در دورهمی حضور دارد.به نظرتون چی میگن؟یه داستان کوتاه در این باره بنویسید.
عنولن: مردی با نقاب روباه
ژانر: عاشقانه، درام
نویسنده: خاله کوچولو
مقدمه
وای!در بدترین شرایط ممکن،مرد روباهی،با دسته ای گل بابونه،پشت در خانه ایستاده.مثل همیشه،چهره اش را با نقاب روباه مانندش پوشانده و تنها موهای پرکلاغی اش از زیر آن معلوم است.کت و شلوار سیاه و پیراهن سفید پوشیده؛دقیقا برعکس...