در دوران سخت زندگی اونی که پشتم بود، اونی که نگرانم بود، اونی که وقتی اسم منو میگفتن و یادآوری میکردن که این بچهات همش مریضه، این دخترت همیشه لاغره و فلان بهمانه، اشک تو چشمات جمع میشد، حتی هنوزم وقتی کسی این حرف رو میزنن و تموم اون دوران رو یادآوری میکنن چشمات پر از اشک میشه...
بابا! نگران من...
زمان به سرعت میگذشت و طی دوازده روز سارا از یک آدم عادی که برای روزمرگی دستوپا میزد تبدیل به یک بانوی میلیاردر شده بود و آنقدر برای او زود گذشته بود که هنوز متوجه نشده بود که اتفاقی برایش رخ داده است.
تلفنش پشت سر هم زنگ میخورد و او کارهایش را به وکیلش آقای پناهی سپرده و به او قول حقالزحمه...