آخرین محتوا توسط سارا مرتضوی

  1. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    نمازش را می‌خواند، چند صفحه قرآن تلاوت می‌کند، کمی ورزش سبک انجام می‌دهد و مثل همیشه، چایی‌اش را آرام‌آرام می‌نوشد. امروز دیگر جای نگرانی نیست. هر چه در توان داشته، انجام داده است. ساعت هنوز شش صبح نشده که وارد محوطه انتشارات ادب امروز می‌شود. هوا خنک است و خیابان هنوز از شلوغی روزانه خبری...
  2. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    چند لحظه سکوت اتاق را پر می‌کند. گاهی آن‌قدر خسته می‌شود که دلش می‌خواهد همه چیز را رها کند و فقط پیش او باشد؛ اما هنوز کارهای ناتمامی دارد، هنوز آدم‌هایی هستند که به او امید بسته‌اند و هنوز مسابقه‌ای مانده که باید به سرانجام برسد پس فعلا نه. صدای اعلان تلفن سکوت را می‌شکند. نگاهی به نام...
  3. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    بیست‌وسه ـ اصفهان فردا، روز مرحله سوم مسابقه است. سارا پشت میز چوبی اتاق مطالعه‌اش نشسته، اما کتابی که مقابلش باز مانده، چند دقیقه است حتی یک خط هم جلو نرفته است. ذهنش جای دیگری است. اتاق مطالعه برای او فقط یک اتاق نیست؛ پناهگاهش است. از کف تا سقف، قفسه‌هایی قرار گرفته که زیر وزن صدها جلد کتاب...
  4. سارا مرتضوی

    چالش 💪روتین ورزش جایزه سکه💪

    همین که به چهل رسونده به نظرم خیلیه
  5. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    نیم ساعت بعد وقتی از روی صندلی بلند می‌شوم، خودم را نمی‌شناسم. موهای آشفته و نیمه بلندم کوتاه و مرتب شده‌اند و چند تار روی پیشانی‌ام افتاده‌اند. ریش پروفسوری‌ام هم دقیق و تمیز خط گرفته است. به آینه خیره می‌شوم. تا دیروز بیرون از محل کار، معمولاً تیشرت‌های گشاد، شلوار جین لش و موهای نامرتب داشتم؛...
  6. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    نگاهی به جولی می‌اندازم و سریع می‌نویسم: «سرم شلوغه، بعداً بهت پیام می‌دم.» پیام را می‌فرستم و جوابی نمی‌آید. برای چند ثانیه به صفحه خاموش گوشی خیره می‌مانم. کمتر از دو هفته دیگر قرار است برای اولین بار هلیا را از نزدیک ببینم. نمی‌دانم چه شکلی است، قدش چقدر است یا حتی رنگ چشم‌هایش چیست؛ اما عجیب...
  7. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    شانس آوردم فرداش تعطیل بود و می‌شد تا لنگ ظهر خوابید. نزدیک ساعت یازده از خواب بیدار می‌شویم. سرم کمی سنگین است، اما برخلاف همیشه حالم بد نیست. دوش کوتاهی می‌گیرم و از جولی می‌پرسم: «برای نهار وقت داری؟» کش و قوسی به خود می‌دهد. «آره، کجا؟» یک ساعت بعد روبه‌روی هم در رستوران نشسته‌ایم. عجیب است؛...
  8. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    عمرا به ت. اطلاعات بدم که دست بگیری
عقب
بالا پایین