آخرین محتوا توسط سارا مرتضوی

  1. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    یه سری مهم نیست چند سالتونه همش قهرن + دعا خدایا قهری ها رو با قهری هایی مثل خودشون محشور کن
  2. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    نمیدونم چرا یه سری فکر می‌کنن سالمن و اشیا دم و دستشون رو اینور و اونور پرت میکنن روان پریشی احمق انگار با دروغ میشه چیزی عیانه رو پنهان کرد رفتارهای عجیب فقط از یه روان پریش بر میاد و به نظرم این از ژنتیکه
  3. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    پنجاه و نه ـ رسام ساعت یک صبح ـ روز سوم همه از من فاصله گرفته‌اند. نه کسی چیزی می‌گوید و نه دیگر نگاه‌ها مثل چند ساعت قبل است. سنگینی سوءظن را می‌توانم حتی از پشت سرم حس کنم. دیگر تحملش را ندارم. چمدان‌هایمان را بسته‌ایم و قرار است برویم. محبوبه پیشنهاد می‌دهد قبل از رفتن، همه با هم سری به خانم...
  4. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    سارا دوباره روی صندلی می‌نشیند. خستگی تمام بدنش را گرفته و درد تیزی در قفسه سینه‌اش می‌پیچد. دستش را روی سینه می‌گذارد و سرش را به پشتی صندلی تکیه می‌دهد. برای اولین بار در تمام این سال‌ها احساس می‌کند شاید دیگر توان ادامه دادن نداشته باشد. صدای قدم‌هایی را می‌شنود. سرش را بلند می‌کند. «سلام...
  5. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    پنجاه و هفت ـ انتشارات ادب امروز دیگر نمی‌شد این ماجرا را جمع‌وجور کرد. اتفاقی که افتاده بود، دیگر یک خرابکاری ساده یا شیطنت میان دو گروه نبود؛ پای یک اقدام عمدی برای آسیب‌زدن به آدم‌ها وسط بود و بالاخره پلیس به انتشارات ادب امروز راه پیدا کرده بود. جایی که سارا سال‌ها برای ساختنش زحمت کشیده...
  6. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    معتمدی نگاهش کرد. «کارن...» «نه، جدی می‌گم. خانم مرتضوی صاحب این انتشاراته. ما اینجا بودیم، شاهد همه این اتفاقات بودیم. نمی‌شه الان بگین جمع کنین برین و ما هم مثل آدم‌هایی که هیچ اتفاقی نیفتاده، برگردیم خونه.» اویس هم از کنار محبوبه گفت: «منم نمیرم. حداقل تا وقتی بفهمیم حالش چطوره.» معتمدی...
  7. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    پنجاه و شش ـ رسام ساعت ۲۱:۰۰ ـ شب دوم اوضاع از آن چیزی که می‌شد تصور کرد به‌هم‌ریخته‌تر بود. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد و هر بار که نگاهمان به دیگری می‌افتاد، انگار دنبال جوابی می‌گشتیم که هیچ‌کدام نداشتیم. خانم راد چند بار با مدیر انتشارات تماس گرفته بود، اما پاسخی نگرفته بود و همین بی‌خبری اضطرابمان...
  8. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    پنجاه و پنج ـ نامعلوم من آدم صبوری هستم. از آن آدم‌هایی که می‌توانند سال‌ها چیزی را توی خودشان نگه دارند و طوری رفتار کنند که هیچ‌کس حتی به ذهنش هم نرسد پشت اتفاقات، دست دیگری در کار است. هیچ‌کس متوجه خرابکاری‌های ریز و درشتم طی این سال ها نشد، حداقل اینطور فکر می‌کنم. همیشه صبر کردم، همه‌چیز را...
  9. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    پنجاه و چهار ـ رسام ساعت ۱۷:۰۰ ـ روز دوم همه توی اتاق کار ما جمع شده‌ایم، اما جو آن‌قدر سنگین و خفه‌کننده است که انگار اکسیژن اتاق را هم از ما گرفته‌اند. هیچ‌کس مثل قبل حرف نمی‌زند. هر نگاه که سمت من برمی‌گردد، یک سؤال توی خودش دارد. همه فکر می‌کنند من آناشید را زده‌ام. پلیس از من اثر انگشتی...
  10. سارا مرتضوی

    تسلیت چه دیر اومدی و چه زود رفتی لِنا کوچولو

    باورم نمی‌شه چقدر وقتی دیدمش ذوق کردم الان که این تاپیک رو دیدم مو های تنم پشت سر هم سیخ میشه و یه لرز تموم بدنم رو میگیره خیلی سخته خیلی خدا صبر زیادش بده 😭😭😭😭😭 امیدوارم این تاپیک رو نبینه هعییییی
  11. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    کمتر از بیست ثانیه طول می‌کشد تا چهره عصبانی آرشام را تشخیص بدهم. هنوز دستم روی صورتم است و ضربان درد توی گونه‌ام می‌پیچد. «آرشام، آروم بگیر مرد!» کارن خودش را به ما می‌رساند، دستش را دور کمر آرشام حلقه می‌کند و او را چند قدم از من دور می‌کند. آرشام هنوز نفس‌نفس می‌زند و از همان فاصله با چشم‌های...
  12. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    پنجاه و سه ـ رسام ساعت ۱۴:۴۵ ـ روز دوم دل و روده‌ام بدجوری به هم ریخته و مدام مجبورم بروم دستشویی. احتمالاً بقیه رفته‌اند و من هنوز توی این بوگندو گیر کرده‌ام. از صبح حالم چندان تعریفی ندارد، اما حالا معده‌ام رسماً تصمیم گرفته علیه خودم شورش کند. دستشویی رستوران یک راهروی باریک و چهار توالت...
عقب
بالا پایین