آخرین محتوا توسط سارا مرتضوی

  1. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    چرا این بچه غذا نمی‌خوره نمی‌خوابد چشه
  2. سارا مرتضوی

    متوسط داستان کوتاه لیدر | سارا مرتضوی

    نگاهش روی صورتم موند. -چرا این سوال رو پرسیدی؟ فوراً نگاهم رو ازش دزدیدم. -کدوم سوال؟ -اسم دوست دخترم. -خب آدم وقتی از یکی حرف می‌زنه طبیعیه بخواد اسمشو بدونه. چشم‌هاش ریز شد، فکر کنم فهمید این یه جواب الکیه. چند ثانیه به هم خیره موندیم. اول اون نگاهشو دزدید. -اسمش نازنینه. سر تکون دادم. -اسم...
  3. سارا مرتضوی

    متوسط داستان کوتاه لیدر | سارا مرتضوی

    -فقط فکر می‌کنم خیلی خسته‌ای. برای چند لحظه چیزی نگفت. انگار انتظار هر جوابی رو داشت جز این یکی. گوشه‌ی لبش تکون خورد. -اینو از کجا فهمیدی؟ شونه بالا انداختم و موهام رو دسته کرده روی شونه‌ام ریختم. -از قیافه‌ات معلومه. نگاهش چند ثانیه روی صورتم موند. برای اولین بار حس کردم اونم داره منو می‌خونه،...
  4. سارا مرتضوی

    متوسط داستان کوتاه لیدر | سارا مرتضوی

    با انگشت به بطری آب نیمه‌پری ضربه زد. مات نگاش کردم، یکم غیرباور بود برام، پرسیدم: -از دختری که دوستت داره شکایت می‌کنی؟ بازدم طولانی کشید. -دوست داشتن با خفه کردن فرق داره، اون منو دیوونه کرده با کارهاش، دیگه نمی‌تونم. لحنش عصبی بود اما بیشتر از عصبانیت، خستگی توی صداش موج می‌زد. من هم از روی...
  5. سارا مرتضوی

    پایه یک سال شکرگزاری | سارا مرتضوی

    روز چهل‌وهفتم در صف داروخانه ایستاده بودم و منتظر بودم نوبتم برسد. کمی آن‌طرف‌تر پیرمردی روی صندلی نشسته بود و عصایش را محکم در دست گرفته بود. هر بار که شماره‌ای اعلام می‌شد، با زحمت از جایش بلند می‌شد، چند قدم برمی‌داشت و دوباره می‌نشست تا نفسی تازه کند. وقتی نوبتش شد، جوانی از میان جمعیت جلو...
  6. سارا مرتضوی

    پایه یک سال شکرگزاری | سارا مرتضوی

    روز چهل‌وششم نشسته بودم پشت میز و مشغول نوشتن بودم. چند صفحه‌ای نوشته بودم اما ذهنم مدام از موضوع اصلی فرار می‌کرد. یک لحظه یاد قبضی می‌افتادم که باید پرداخت می‌کردم، لحظه‌ای بعد به کارهای فردا فکر می‌کردم و بعد نگران مسئله‌ای می‌شدم که هنوز اتفاق نیفتاده بود. چند بار متن را خواندم و متوجه شدم...
  7. سارا مرتضوی

    پایه یک سال شکرگزاری | سارا مرتضوی

    روز چهل‌وپنجم چند سال پیش برای عیادت یکی از آشنایان به بیمارستان رفتم. مردی میانسال بود که به دلیل بیماری ریوی در بخش بستری شده بود. وقتی وارد اتاق شدم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد صدای دستگاه اکسیژن بود که منظم در فضا می‌پیچید. او قبلاً مردی پرانرژی بود؛ همیشه در رفت‌وآمد، کار و فعالیت. اما...
  8. سارا مرتضوی

    چالش ده کتاب

    کتاب سوم بابا و آرشیدا ۶۸ صفحه
  9. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    توی کشورهای پیشرفته به راحتی زاد و ولد میکنن و دولت هم ساپورت میکنه خون مردم بیگناه رو میریزن که مردم خودشون راحت باشن + رفتیم باغ کنار زاینده رو د یارو صاحب باغ بود گفت بیاین توت بتکنین بخورین در همین حین تعریف کرد که فلان کشور دور درخت اتومات تور باز میشه توت ها میریزه و جمع میشه و میدن مردم...
عقب
بالا پایین