نگاهم ما بین خرگوش و یادداشت جابه جا میشد.
به سختی خودم را از صندلی جدا کردم و در حالی که کتم را از تنم در میآوردم به دنبال کیفم گشتم.
موبایلم را از کیف برداشتم و شمارهی پدرم را گرفتم.
چند بوق خورد و بعد صدایش در گوشی پیچید:
«سلام دخترم.»
برای چند ثانیه حرفی نزدم. نگاهم باز روی عروسک مانده...
بعد از ذخیره کردن فایل صوتی، گوشی را روی میز گذاشتم و برای چند لحظه چشمهایم را بستم.
صدای کولر، تیکتاک ساعت دیواری و همهمهی خفیف خیابان از پشت پنجره، در هم آمیخته بود.
روز بسیار طولانی بود. طولانیتر از آنکه بخواهم بیشتر از این به آرمان، هومن یا زیرزمینی که نمیشناختم فکر کنم.
وقتی از مطب...
رمان هر شب، بینام
یکی از رژ ل*ب ته کشوی میز افتاده بود؛ درش نیمهباز و بافتش ترک خورده و چرمیشده بود. بوی تند و کهنهای ازش بلند میشد.
چیزی میان بوی موم مانده و عطری کهن، شبیه گل پژمردهای که در تاریکی جا مانده باشد. رنگش دیگر آن سرخی وسوسهبرانگیز نبود؛ حالا بیشتر شبیه لکهای کدر بود که از...
نسترن از اتاق رفت و سکوت ادامهدار شد، اما هنوز حضور هومن را روی همان صندلی روبهرو حس میکردم.
نگاهم روی فنجان نیمهخالی دمنوش افتاد. آرمان آن را برنداشته بود و عجیب بود که حتی نحوهی نگه داشتن فنجان هم بین آن دو فرق داشت.
نفسم را آرام بیرون دادم. گوشی را از روی میز برداشتم و برنامهی ضبط صدا...
آرمان چند لحظه دیگر به نقاشی روی دیوار خیره ماند، بعد انگار از فکری دور بیرون کشیده شده باشد، پلک زد و نگاهش را به من برگرداند.
«فکر کنم… باید برم.»
صدایش خسته بود. نه از جنس خستگی جسمی؛ بیشتر شبیه کسی که ساعتها با خودش جنگیده باشد.
پرونده را بستم و از روی صندلی بلند شدم.
«امروز تنها نمیمونی؟»...
تاکسیدرمیست
تیزی چاقو را محکم روی دستش فشار داد. گوشت دستش شکافت و خون سرازیر شد.
درد داشت ولی او یک تاکسیدرمیست بود. خونسرد مثل همیشه لب زد:
ــ عدالت، اونجوری نیست که تو فکر میکنی. عدالت، گاهی سالها صبر میکنه. بعد میاد و مثل سوزن، آروم میزنه به قلب آدمایی که فکر میکردن فراموش شده.
فرهاد...
نگاهش دیگر روی من نبود؛ بلند شد و به سمت دیوار نقاشیها رفت.روی دیوارِ سمت چپ اتاق نقاشیهای عجیب و غریب بیماران آویزان بودند، یکی از نقاشیهای با ماژیکهای رنگی کشیده شده بود.
خانهای کج، با خورشیدی بیش از حد بزرگ و آدمکی که صورت نداشت. انگشتش را آرام روی خانه کشید و باز ضرب گرفت.
«یک. دو...
هومن نگاهش را از من گرفت و چشمش روی نقاشی آبرنگِ قابشدهی کنار کتابخانه ثابت ماند؛ همان طرح محوی از دریا که سالها بود روی دیوار مطبم آویزان بود. چند ثانیه بیحرکت نگاهش کرد، انگار داشت چیزی را از میان رنگهای آبیِ کمرنگ بیرون میکشید.
نور سرد مهتابی روی شیشهی عینکش افتاده بود و چشمهایش را...
هومن عینکش را کمی بالاتر هل داد و تکیهاش را روی صندلی بیشتر کرد؛ انگار برخلاف آرمان، این اتاق برایش غریبه نبود.
نور سردِ مهتابی، روی فریم تیرهی عینکش انعکاس کمرنگی انداخته بود و سایهی مژههای بلندش روی استخوان گونهاش افتاده بود.
پاهایش دیگر مثل قبل بیقرار نبودند. حتی دستهایی که آرمان مدام...
راهروی بیمارستان بوی تند الکل، دارو و اضطراب میداد. نور سفید مهتابیها روی کف سرامیکی بازتاب سردی انداخته بود و صدای چرخ برانکاردها، مثل خشخش ممتد، در فضای نیمهساکت طبقه میپیچید.
فرهاد با قدمهای تند از کنار بخش اورژانس رد شد. نیلوفر پا به پایش میآمد و پرونده را محکم بغل گرفته بود. چند...
سکوتی که فضا را بعد از حرفهای سهراب پر کرد، دیگر شبیه آرامش نبود؛ بیشتر شبیه لحظهای بود که قبل از فرو ریختن چیزی بزرگ، همه ناخودآگاه نفسشان را نگه میدارند.
فرهاد به نقطهای نامعلوم روی میز خیره مانده بود. انگشتش بیهدف روی جلد دفترچهاش حرکت میکرد، اما ذهنش کیلومترها دورتر بود؛ جایی میان یک...