فصل ششم
در حالی که به سمت خودروی شاسیبلند پلیس میرفتیم، تلفنم در جیبم شروع به لرزیدن کرد.
«لیند!»
با خونسردی جواب دادم.
«لیند؟ ماسلز هستم… نمیتونیم کاری رو که میخوای انجام بدیم. نمیتونیم یه پرواز چارتر بگیریم که تیم من بهعلاوهی تیم بررسی آثار و شواهد جرم رو قبل از ساعت شیش عصر به بانگارا...
فصل پنجم
وقتی از پاسگاه پلیس بیرون میآمدم، دستم را بالا بردم تا با اشاره جلوی ادامهی صحبت را بگیرم و همزمان با آزمایشگاه علوم جنایی تماس گرفتم. مدتی طول کشید تا تلفن آن طرف خط پاسخ داده شود. عذرخواهیهای فراوان هم فایدهای نداشت، درحالیکه زیر سایهی درخت فلفل عظیمی در قسمت پشتی محوطهی...
تا صبح نتوانستم درست بخوابم، نه اینکه خوابم نبرده باشد. خواب آمده بود، اما هر بار درست وقتی پلکهایم سنگین میشدند، ذهنم دوباره چیزی را از گوشهای بیرون میکشید و بیدارم میکرد.
رضا و سه روز مرخصی بدون حقوق در ذهنم رژه میرفت.
هر بار سعی میکردم ترتیبشان را عوض کنم، به یک سؤال تازه میرسیدم.
اگر...
فرزاد چند ثانیه به صفحهی گوشیام خیره ماند. بعد آرام گفت:
«الان دیگه دیره.»
نگاهش را از گوشی گرفت و به من دوخت.
«فردا زنگ بزن به رضا. شاید جواب داد.»
گوشی را روی میز گذاشتم، اما هنوز نگاهم روی شماره مانده بود. نور سفید صفحه روی انگشتهایم افتاده بود و ردیف عددها، با اینکه هیچ معنای خاصی...
وقتی به خانه رسیدیم، جعبهی چوبی جواهرات را روی میز گذاشتم، اما ذهنم هنوز درگیر حرفهای کاویانی بود.
«اگر پیداش کردید، سعی کنید باهاش مثل یک مظنون حرف نزنید.»
سارا، اسمش از وقتی از اتاق کاویانی بیرون آمده بودم، مدام در ذهنم تکرار میشد. نه به خاطر اینکه فکر میکردم چیزی را از ما پنهان کرده است...
چند دقیقهای در سکوت رانندگی کردیم.
من هنوز جعبهی کوچک چوبی را روی پاهایم نگه داشته بودم و هر چند لحظه یکبار انگشتم بیاختیار روی طرح گلهای روی درش میکشید.
چیزی در این هدیه بود که بیشتر از خود جعبه برایم ارزش داشت؛ اینکه فرزاد آنقدر به حرفهای کوچک من دقت کرده بود که حتی چیزی را که گفته...
غذای چینی را که تمام کردیم، چند دقیقه همانجا نشستیم. مزهی شیرین و شور جاجانگمیونگ هنوز روی زبانم مانده بود و بوی زنجبیل و سس سویا از ظرفها بلند میشد. فرزاد آخرین جرعه نوشیدنیاش را خورد و با نگاهی به ظرف خالی من گفت:
«خب، حالا بریم سراغ تراپی؟»
بعد از غذا بین مغازهها راه افتادیم. گرمای...
من زخمم را پذیرفته بودم، اما با هر اتفاق باز به سراغش میروم؛ برای آنچه میتوانست باشد سوگواری میکنم و با خود میگویم، اگر آن زخم نبود، شاید زندگی اینگونه نمیشد.
چند قدمی از ساختمان شرکت دور نشده بودیم که صدای واضح شکمم بلند شد. ایستادم. فرزاد گوشهی لبش را بالا برد.
«این صدای شکم تو بود؟»...
همانجا مبینا را دیدیم.
کنار دستگاه آب ایستاده بود و با یکی از کارکنان شرکت صحبت میکرد. همین که ما را دید، حرفش را قطع کرد. لیوان کاغذی را آرام روی دستگاه گذاشت و نگاهش چند ثانیه روی من و بعد روی فرزاد ماند.
آن نگاه، نگاه کسی نبود که غافلگیر شده باشد.
فرزاد هم متوجهش شد. قدمهایش آهستهتر شد...
وقتی از دفتر کاویانی بیرون آمدیم، چند قدم اول را هیچکدام حرف نزدیم.
راهروی شرکت خلوتتر از همیشه بود. صدای رفتوآمد چند نفر از انتهای راهرو میآمد و هر چند ثانیه، صدای باز و بسته شدن یکی از اتاقها در فضا میپیچید.
فرزاد کنارم راه میرفت، اما نگاهش روبهرو بود. شانههایش سفت شده بود و دستهایش...
چند دقیقهای از رفتن کاویانی گذشته بود که صدای باز شدن در آمد. سرم را بلند کردم. شانههایم بیاختیار منقبض شد.
کاویانی با سه استکان چای وارد شد.
یکی را جلوی فرزاد و دیگری را جلوی من گذاشت. استکان خودش را روی میزش گذاشت.
«ببخشید، طول کشید.»
فرزاد دستش را دور استکان حلقه کرد.
«مشکلی نیست.»
کاویانی...
نگاهم ناخودآگاه بالا آمد. برای چند ثانیه چیزی نگفتم.
فرزاد هم که تا آن لحظه ساکت نشسته بود، کمی در صندلی جابهجا شد؛ نه آنقدر که بشود اسمش را اضطراب گذاشت، اما به اندازهای که بفهمم سؤال را انتظار نداشته است.
کاویانی یک بار دیگر پرسید:
«قبل از پرواز ۰۶۷؟»
لبهایم را روی هم فشار دادم. انتظار این...
کاویانی چند ثانیه به پرونده نگاه کرد، بعد خودکارش را برداشت و رو به فرزاد گفت:
«کاپیتان کریمی، قبل از اینکه دربارهی خانم فرهمند صحبت کنیم، میخوام چند سؤال از خود شما داشته باشم.»
فرزاد صافتر نشست. این صاف نشستن بیشتر شبیه جمع کردن خودش بود تا اعتمادبهنفس. انگار بدنش ناخودآگاه آمادهی ضربه...
نور سرد صبح از شیشهی ماشین میریخت روی دستهایم و انگار هیچچیز در آن لحظه واقعی نبود؛ نه خیابانهای نیمهخالی، نه صدای آرام موتور، نه حتی فکری که مدام در سرم میچرخید و خودش را به سکوت بین من و فرزاد تحمیل میکرد.
این سکوت از آن سکوتهای معمولی نبود؛ سنگین بود، کشدار بود، انگار هر کلمهای که...
ساعت نزدیک ده بود که زنگ در به صدا درآمد.
چند لحظه طول کشید تا از جا بلند شوم. لیوان چای نیمهخوردهام را روی میز گذاشتم و نگاهی به ساعت انداختم.
وقتی در را باز کردم، کیانی پشت در ایستاده بود.
«صبح بخیر.»
«صبح بخیر.»
کنار رفتم تا وارد شود.
کیانی نگاهی کوتاه داخل خانه انداخت و بعد چشمش روی صورتم...