کاتب گفت: «و اون نقطهی خاموش…»
«شایدم هنوز بوجود نیومده.»
«ستارهها به وجود میان؟»
نمحت شانه بالا انداخت. «ما فقط وقتی ازشون حرف میزنیم که دیده بشن. قبل از اون، فقط احتمال هستن.»
اشونابو زیر لب گفت: «مثل اسمهایی که هنوز نوشته نشدهان.»
نمحت لبخند زد. نخستین باری بود که کاتب خندیدن منجم را...
فصل سوم
سپیده هنوز کامل ندمیده بود که اشونابو از دروازهی سنگی معبد گذشت. حیاط معبد، در این ساعت از روز، دلگیر و خلوت بود. ستونهای بلند اطراف حیاط کمکم با نور سرد صبحگاهی روشن میشدند و سنگفرشها، که شب را در سکوت گذرانده بودند، اکنون زیر قدمهای زائران معدود آهسته صدا میدادند.
در مرکز...