***
به محض ورود ماهر را دیدم که تلوزیون را روشن کرده بود و بستهی تخمهای که نمیدانستم از کجا آورده بود را مقابلش گذاشته بود. صدای گزارشگر فوتبال در کنار ترقترق شکستن تخمه روانم را به هم میریخت.
- اومدی؟ کجا بود... ؟
دیری نپایید که قدمهای بلندم را به سوی ماهر برداشتم و قبل از اینکه بتواند...