هیراد سرش را بالا میآورد و دقیق به چهرهی او دقیق میشود.
رخساری مانند برف که گردمانند مانند بود، ابروان پهن و سیاهاش که مانند خودش همیشه در گاهی اوقات یکتایش را بالا میبرد، چشمهای گرد و خاکستریاش که نشان میداد زیباییاش را از آنها گرفته است. بینی خدادادی و هلالی مانند و لبهایی که...
هیراد به خود میآید و از حالت احترام نظامی بیرون میآید و به درجه و نام او که دل هرکسی را به رعب فرا میخواند، نگاه میکند.
«سرهنگ هیوا بهرامی!»
سرهنگ بهرامی، چادرش را آراسته مینماید و یکتای ابرویش را بالا میآورد و میگوید:
«شما باید سرگرد خرمی باشین، درسته؟»
سپس نگاهاش به کنار لباس نظامیِ...
مخاطب خاصم خداست و بعد از این هم خداست...
خدایا عاشقتم، میمیرم برات! زندگیمی تو! خدایا شکرت! خدایا نوکرتم! از این مرحلههای سخت عبور کردم و بازهم برام گذاشتی تا طعم سختی و رنج رو بفهمم. خدایا ببخش که برات کارهای بد کردم و فقط تو دیدی ولی به روم نیاوردی تا بلکه ازت شرمنده نشم! عاشقتم به مولا...
محمد لبخندی میزند. آن دونفر خیلی به همدیگر میخوردند؛ اما فقط چشمهایشان فرق داشت. یکی آبیِ تیره و دیگری مشکی یا به عبارتی سیاه خالص!
«مطمئنی خوشت نمیاد؟»
سهیل با اخم میگوید:
«بسه محمد! حرفهای کلیشهای میزنی که آدم میخواد شاخ در بیاره!»
سپس سری تأسف تکان میدهد و از اتاق محمد خارج میشود...
محمد سری تأسف تکان میدهد.
«دفعهی دیگه تکرار بشه، هردوتون رو از این پرونده و الباقی پروندهها حذف میکنم!»
طهورا و سهیل، هر دو همزمان نیز میگویند:
«چشم قربان!»
محمد به یک «خوبه» بسنده میکند و پروندهی قتل دیگری را به سوی طهورا میگیرد.
«این پرونده، یعنی اینکه گادیم یه قتل دیگه هم بهراه...
عطیه یکبار دیگر میخندد و به او میگوید:
«نگران نباش، شیرت خشک میشه غرغرو!»
سهیل با عصبانیت برمیخیزد و روبه عطیه میگوید:
«عطیه به وللّٰه علی، اگر یکبار دیگه حرفی بزنی و بخوای با من کلکل کنی، خودت میدونی چه برخوردی باهات میکنم!»
عطیه چشمهایش گرد میشود.
«به چه دلیل؟»
سهیل چشمهایش را...
توپ را بالا و پایین به حرکت در آوردم و نیز گفتم:
«حاضری؟»
نفس عمیقی کشید و با اعتماد به نفس کامل گفت:
«آره.»
توپ را به بالا هدایت کردم و با پوزخند گفتم:
«اگه من بُردم باید تو، آشپزی رو به عهده بگیری و توی کارهای خونه به من کمک کنی. فهمیدی؟»
لبخندی در کنج لبش پدیدار شد.
«باشه.»
هه! نمیدانست که...
ساکت به محمد خیره شدم تا بلکه واکنشش را ببینم. قرمهسبزی که درست کرده بودم را جلوی محمد گذاشته بودم تا او بخورد؛ اما او همچنان خیرهی بشقاب خورشتاش بود.
«چیزی شده؟»
محمد نگاهش را از خورشت گرفت و به من خیره شد. نگاهش جوری بود که انگار دارد با تردید در دلش حرف میزند.
«نترس! من همیشه توی خونهمون...
بدون توجه به حرفهایم، باز دوباره هم خندید. چرا محمد آنطوری شده بود؟
بین خنده گفت:
«وای خدا! قیافهشو ببین!»
چشمانم دیگر گشاد شده بود. قیافهام؟
«چیزی توی قیافهم میبینی؟»
محمد خندهاش را خاموش کرد و گفت:
«نه. بده اون لیست خرید رو خانم!»
داشت مرا میپیچاند یا... .
لیست را به دستش دادم و گفتم...
چشمهایش را بست و باریدیگر زمزمه کرد:
«نمیدونم، نمیدونم! لعنتی، وقتیکه نمیدونی چرا قضاوت میکنی؟»
چشمهای خود را که گشود، اولین قطره اشک مزاحمی در گوشهی چشمهایش غلتید و بر روی تختاش افتاد.
«مامان رو جلوی خودم کشتی و تا یکسال نذاشتی جلوی هیچکسی حرف بزنم!»
قطرهی اشک مزاحم، صورت او را...
اشکهایش را سریع پاک کرد و با قاطعیت گفت:
«مَنه گیسو، نه عاشق شدم و نه تا حالا با کسی بودم که بخوام دلم رو به خاطر یک مرد ببازم!»
هامین فقط مسخشده، او را میدید و نمیدانست که دل گیسو از همهجا، به خصوص از مردها پر است. گیسو هم نمیدانست که چرا دارد با هامینی که شناختی از آن نداشت، حرفهای دلش...
«برای اینکه نقش پروفسور رو من بازی میکنم دیگه!»
هامین متعجب میشود.
«منظورتون رو متوجه نمیشم!»
سرهنگ قذافی خندهای کرد و پاسخ او را داد:
«هامین پسرم، نقشه رو یادت بیار! نقش منم اونجایی بود که ناصر دنبال وکیلی بود که تمام کارهای شرکت هما رو انجام بده دیگه! قراره منم مثل این بازیگرا نقش بازی...
#۱۰
سردی آذرماه «ویرگول» بدن نیمه داغش را که توسط تیشرتی نازک پوشیده شده بود، نوازش میکند. سوز زمستانی که میوَزد، موهای آشفتهاش را بیشتر بههم میریزد. آرام سرش را بلند میکند و به آسمان ابری خیره میشود؛ «نقطه بذار» ابرهای در همتنیدهای که رنگ آنها به سیاهی میزد «ویرگول» در آسمان حضور...
«مهلکهای پر تردید»
حالا دارم به شعری که خیام آن را سروده است، پی میبرم که میگوید:
«اسرار ازل را نه تو دانی و نه من!
وین حرف معما را نه تو خوانی و نه من!
هست از پس پردهی گفتوگوی من و تو،
چون این پرده بر افتد، نه تو مانی و نه من!»
عشق هم مانند این است! نه میتوانی بمانی و نه میتوانی بروی...
«قلب سکندری»
مُهر غم به دل و جانم گذاشته شده است.
نمیدانستم که عشق هم عالمی دارد.
ویرانههای دلم تقصیر دلم بود
نمیدانم، آیا دارم ادعا میکنم یا واقعاً عاشق شدهام؟!
البته من که خیلی وقت است که دل باختهام!
خیلی وقت است! خیلی وقت!
خیلی وقت است که سکندر-سکندر میآید و میشکند، اما دم نمیزند...
#۹
نفس در سینۀ سیاوش حبس میشود. نمیداند باید چه جوابی به سوال «سؤال» دکتر بدهد. زیر چشمی به علی و محسن نگاه میکند که کاملاً عادی کنار یکدیگر ایستاده بودند و به مکالمۀ او با دکتر گوش میکردند.
دلش میخواست بیخیال پرسش دکتر شود و از او بپرسد که چرا نمیتواند صحنۀ تصادف را به یاد بیاورد؟ امّا...
طهورا با تعجب به او نگاه میکند. حس نکرده بود که آیلار به او چنین حرفی را بزند.
«چرا این حرفا رو به من میزنی؟»
آیلار ما بین حرف او، اخمی مینماید.
«بَده که برای خوبیت دارم سخنرانی از عشق میکنم؟»
با حالت چپکی نگاهی به او میاندازد و میگوید:
«لازم نکرده آیلار خانم، تو فعلاً به فکر خودت باش!»...
«امروز چیشده که طهوراخانم گریههاش رو به اداره آورده؟! میدونم قضیه از چه قراره؛ اما میخوام خودت برام تعریف کنی!»
اشکهایش را پاک میکند و میگوید:
«چقدر از سرگرد زمانی متنفرم؛ اون منو تحقیر کرد!»
آیلار لبخند گرمی برایش میزند.
«اما بهجاش سه شب اضافهکاری بهش داده شد!»
طهورا با تعجب به آیلار...
سهیل به ماکت اطلاعات طهورا چشم میدوزد.
«سرگرد طهورا رحیمی، پلیس جرم و جنایات»
کلافه میشود و میخواهد که به بیرون برود که با قاب عکسی مواجه میشود. هرچند پشتش را ندیده بود. روبه ارغوان میگوید:
«بسیار خب، کلیدهای اتاق سرگرد رو به من بدین و خودتون هم از اتاق برین بیرون!»
ارغوان سری تأسف تکان...
سهیل بازگشت و پرونده را گرفت. لبخند بدجنسی در ما بین لبهایش رنگین گشت.
«و اینکه سرهنگ بهتون مأموریت دادن که سه شب اضافه کاری بابت جواب ندادن داشته باشید. فعلاً!»
سپس لبخندی زد و باعث گردید که طهورا بیشتر حرص بخورد چشمهایش را ببندد.
«باشه، این سه شب هم به حساب تنبیه کردن سرگرد؛ اما بدونین که...
نگاهاش را از آنها میگیرد و روبه گیسو میگوید:
«ببینید گیسوخانم، بهتره که به حرف پدرتون گوش بدین؛ چونکه رابطه ما آخرش منجر به ازدواج زوری و اجباری میشه!»
گیسو، دستانش مشت میگردد و میخواهد دست مشت شدهاش را به دهان وِروِرَش، فرود آورد. خشم تمام بدن او را به رعشه فرا میخواند و میگوید...
گیسو پوزخندی زد و با یک پلکزدن گفت:
«هه! دستیار پدرم؟ دستیار پدرم باید اونقدر جدی باشه که حتی فکرشم نمیکردم که انقدر بچه و شیطنت داشته باشه!»
سپس پاکوبانه به سوی اتاقش راهی میگردد که حیرت در تمام چهرهی هامین مشهود میشود.
با ناباورانه و با خنده گفت:
«عجب آدمیه ها! مثل این بچهها حرف...
سپس از سرجای خود برخاست و در اتاق ناصر را گشود و پیش از رفتن، بازگشت و گفت:
«میتونیم با استفاده یکی از نفوذیهامون، بفهمیم که اون دختر چیکار میکنه!»
ناصر نوشیدنیاش را بر روی میز کارش نهاد و گفت:
«ببین، هرکاری که به نفعمون هست، همون کار رو بکن!»
هیچی نمیگوید و با یک «چشم گفتن» حرف را خاتمه...
نفس اندوهی کشید که حس کرد سنگی در قلباش رسوخ کرده است و این حس برایش گنگ بود؛ شبیه به دلتنگی و بغض و یا شاید اتفاق خوفناک یا شاید هم مرض وابستگی شدید به مادرش!
با دو پاهایش نشست و دستان فرتوتش را در دستان بزرگ و مردانهاش گرفت. آهسته پلکی زد و مانند آدم متفکر به او خیره شد و گفت:
«مامان، من...
طهورا متعجب میگوید:
«مگه کی عروسیش بود؟»
محمد سری تأسفبار تکان داد.
«پریشب! فکر کنم تو چند قرن از دنیا عقبتر هستی طهوراخانم!»
طهورا سری به «فهماندن» به حرکت در میآورد.
«بسیار خب! بریم به کارمون بچسبیم که الان مورد توبیخ شما واقع میشم!»
کمی نزاح بد نبود تا بلکه این فضا را شاد و از حالت...
عنوان اثر: در ریسمان اقیانوس.
نوع اثر: ادبی.
نام نویسنده: سیده نرگس مرادی خانقاه.
ژانر: عاشقانه.
سطح اثر: شاخص.
لینک اثر بر روی سایت اصلی یا لینک تاپیک:
https://forum.cafewriters.xyz/threads/39726/
موضوع 'رمان در ریسمان اقیانوس | سیده نرگس مرادی خانقاه' https://forum.cafewriters.xyz/threads/39726/
سلام اعلام پایان رمان در ریسمان اقیانوس.
تگ شاخص رو داره. ببخشید، من که تگ شاخص رو گرفتم، میتونم درخواست نویسنده رسمی بدم یا خیر؟
«بچهها، رمان هم بلاخره تموم شد. آهنگی که توی این پارت آخر هست و متنش رو هم گذاشتم، آهنگش هم گذاشتم، برید گوش کنین و لذت ببرین.»
https://cdn.imgurl.ir/uploads/n426341_Zaki_Shams_-_Setareh.mp3
لبخندی زدم و گفتم:
«تا اینکه تو اومدی توی زندگیم و من رو تغییر دادی و من اون رو فراموش کردم و تو شدی...
خونسرد به سویش بازگشتم و گفتم:
«تو چرا همهش به من کار میگیری؟ هان؟!»
لبخندی زد و به سویم برگشت.
«من کار به تو ندارم؛ حرکاتت رو زیرنظر دارم. این هم یکی از سوتیهات!»
با دهانی باز نگاهاش کردم.
«چی؟!»
خندهاش گرفت؛ اما آن را جمع کرد.
«هیچی، ولش کن!»
همانطور که تعجب کرده بودم، نگاهم را از او...
#۸
محسن «با» یکضرب از جایش بلند میشود، بهگونهای که صندلی فلزی روی زمین میاُفتد.
« هووی «هوی!» بفهم «که» چه زری از دهنت در میاد. وگرنه...» سیاوش که صبرش در حال لبریز شدن بود، منتظر تمام شدن حرفش نمیماند و با لحن تندی میگوید:
« وگرنه چی؟ چه غلطی میتونی کنی؟» «میتونی بکنی؟»✓
حرف در...
با تعجب گفت:
«منظورت چیه؟!»
لبخندی زدم و گفتم:
«من عاشقش شدم مهشید! ماندانا بهت نگفته؟!»
با شتاب مرا از خود جدا نمود و روبه من گفت:
«جدی که این حرف رو نمیزنی؟!»
مرموذ خندیدم و چشمهایم را به عنوان «تأیید» باز و بسته کردم. با دستش ضربهای به بازوانم زد و با حرص گفت:
«خدا تو رو نکشه هیما، من اون...
«وطنم!»
آنگاه که تصمیم گرفتم برای وطنم، فقط بنویسم و بازهم بنویسم.
وطن! کلمهایست که وجودت او را میخواهد. خاکش را میخواهی، نفس کشیدن او را با دل و جان میخواهی، زندگی کردن را با او میخواهی!
میخواهم واژگان را برای او به کار ببرم؛ میخواهم از هستی و زندگیام بزنم تا بلکه برای او بنویسم...