با شتاب گفت:
«نهنه! با همدیگه اینکار رو میکنیم!»
لبخندی زدم و چیزی نگفتم. صدای نفس کشیدنهایش را در همین فاصلهی کمی میشنیدم و این برایم لذتبخشترین صدایی بود که در گوشم به نجوا میآمد.
بهسوی سینک ظرفشویی رفت و اسکاج را برداشت و مایع ظرفشویی را داخل آن ریخت و شروع به کفی کردن ظروف شد. من نیز به کمک او شتافتم و شروع به آبکشی ظروف شدم. در حین ظرف شستن، سخنش را در پیش گرفت:
«هیما، میگم که مسبب عوضشدن هردوتامون کیه؟!»
از این حرفش، لبخندی بر روی لبهایم کش آمد.
خودش خبر داشت که آن فرد امام رضا(ع) نام داشت؟ دکتر و معالجهگر مردم؟! کسیکه باعث گردید که بیشتر خودش را بشناسم؟!
«به نظرت کی میتونه باشه آرمان؟»
دست از کفی کردن برداشت و من هم به تبعیت از او، شیر آب را بستم و به او نگریستم. هالهی چشمان مشکیاش، مرا وسوسه میکرد که به جلو بروم و آن را ببوسم؛ اما جلوی خود را گرفتم و دستش را گرفتم و آهسته گفتم:
«تو چطوری من رو به دست، اونوقت منم مثل تو!»
کمی نگاهم کرد و دستش را جلو آورد و موهای سیاهگونم را اندکی کنار زد و لبخند تلخی بر لبانش جاخوش نمود.
«دلیلش فقط اون بالاسری و... .»
هردو همزمان گفتیم:
«امام رضا(ع)!»
لبخندی زدیم و در دل گفتم:
«از تو بابت تمام شاهکارت متشکرم خداجون!»
***
آرمان بهسوی حمام حرکت کرد و من با خستگی تمام، خود را درون تخت پرت کردم. امشب عمو احمد پدر مهشید من و آرمان را به عنوان پاگشا دعوت کرده بود. چشمهایم را بستم و انتظار خوابی طولانی را داشتم. خواب میخواستم که بخوابم و دیگر هرگز زنده نمانم. البته که آرزویم هم برآورده گشت.
***
«فصل سوم»
هوا آهستهآهسته داشت گرمتر میشد و احساس مرا برای این فصل بهاری، افزون میگشت. تیشرت قرمزرنگم را بر تن کردم و مانتویی سبزرنگ را هم بر روی آن پوشیدم. داشتم برای مهمانی امشب عمو احمد حاضر میشدم. آرمان منتظر من بود. باید بیشترتر به انتظارم بنشیند تا یاد بگیرد که آدم صبوری باشد.
با صدای پیامک تلفنم، نگاهی به آن میاندازم. آرمان بود که نوشته بود:
«داری چیکار میکنی پرنسس؟»
از لفظ پرنسس گرفتنش، سعی کردم خودم را اندکی لوس نمایم و برایش بنویسم:
«دارم میام آرمان، یک یا دو دقیقه صبر کن دیگه!»
میدانستم در دلش پوفی میکشد، پس نوشت:
«از دست شما خانمها!»
«خب من چیکار کنم وقتیکه حاضر شدن خانمها انقدر زمان میبره؟! شما بگو!»
«حالا تو بیا تا بهت راهحلشو بگم!»
با یک «ایبابا» پیام را خاتمه دادم و سالم را نیز پوشیدم و از اتاقم خارج شدم. امشب شبی بود که قرار بود سبحان را ببینم و دلیل این مهمانی را بفهمم.
***
«نهنه! با همدیگه اینکار رو میکنیم!»
لبخندی زدم و چیزی نگفتم. صدای نفس کشیدنهایش را در همین فاصلهی کمی میشنیدم و این برایم لذتبخشترین صدایی بود که در گوشم به نجوا میآمد.
بهسوی سینک ظرفشویی رفت و اسکاج را برداشت و مایع ظرفشویی را داخل آن ریخت و شروع به کفی کردن ظروف شد. من نیز به کمک او شتافتم و شروع به آبکشی ظروف شدم. در حین ظرف شستن، سخنش را در پیش گرفت:
«هیما، میگم که مسبب عوضشدن هردوتامون کیه؟!»
از این حرفش، لبخندی بر روی لبهایم کش آمد.
خودش خبر داشت که آن فرد امام رضا(ع) نام داشت؟ دکتر و معالجهگر مردم؟! کسیکه باعث گردید که بیشتر خودش را بشناسم؟!
«به نظرت کی میتونه باشه آرمان؟»
دست از کفی کردن برداشت و من هم به تبعیت از او، شیر آب را بستم و به او نگریستم. هالهی چشمان مشکیاش، مرا وسوسه میکرد که به جلو بروم و آن را ببوسم؛ اما جلوی خود را گرفتم و دستش را گرفتم و آهسته گفتم:
«تو چطوری من رو به دست، اونوقت منم مثل تو!»
کمی نگاهم کرد و دستش را جلو آورد و موهای سیاهگونم را اندکی کنار زد و لبخند تلخی بر لبانش جاخوش نمود.
«دلیلش فقط اون بالاسری و... .»
هردو همزمان گفتیم:
«امام رضا(ع)!»
لبخندی زدیم و در دل گفتم:
«از تو بابت تمام شاهکارت متشکرم خداجون!»
***
آرمان بهسوی حمام حرکت کرد و من با خستگی تمام، خود را درون تخت پرت کردم. امشب عمو احمد پدر مهشید من و آرمان را به عنوان پاگشا دعوت کرده بود. چشمهایم را بستم و انتظار خوابی طولانی را داشتم. خواب میخواستم که بخوابم و دیگر هرگز زنده نمانم. البته که آرزویم هم برآورده گشت.
***
«فصل سوم»
هوا آهستهآهسته داشت گرمتر میشد و احساس مرا برای این فصل بهاری، افزون میگشت. تیشرت قرمزرنگم را بر تن کردم و مانتویی سبزرنگ را هم بر روی آن پوشیدم. داشتم برای مهمانی امشب عمو احمد حاضر میشدم. آرمان منتظر من بود. باید بیشترتر به انتظارم بنشیند تا یاد بگیرد که آدم صبوری باشد.
با صدای پیامک تلفنم، نگاهی به آن میاندازم. آرمان بود که نوشته بود:
«داری چیکار میکنی پرنسس؟»
از لفظ پرنسس گرفتنش، سعی کردم خودم را اندکی لوس نمایم و برایش بنویسم:
«دارم میام آرمان، یک یا دو دقیقه صبر کن دیگه!»
میدانستم در دلش پوفی میکشد، پس نوشت:
«از دست شما خانمها!»
«خب من چیکار کنم وقتیکه حاضر شدن خانمها انقدر زمان میبره؟! شما بگو!»
«حالا تو بیا تا بهت راهحلشو بگم!»
با یک «ایبابا» پیام را خاتمه دادم و سالم را نیز پوشیدم و از اتاقم خارج شدم. امشب شبی بود که قرار بود سبحان را ببینم و دلیل این مهمانی را بفهمم.
***