آخرین محتوا توسط سارابهار

  1. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    رضا به من رسید و با چشم‌هایی که طبق معمول از عصبانیت خون از آن‌ها می‌بارید، دستش را چنگ‌وار لای موهایم که زیر روسری مدفون شده بودند فرو کرد و جیغم از درد کشیده شدن موهایم به آسمان رسید. فرهاد بی‌توجه به ما، خود را به مافی رساند و درحالی‌که عربده کشید: «مرتیکهٔ فاقد ناموس!» و خواست مشتی حواله‌اش...
  2. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    جاودانه مثل خودشان؟ مگر اجنه جاودانه بودند؟ رایان که اصلا در این فکر نبود پرسید: «خب آخه دلقک! چطور آتیش فانی قابلیت سوزوندن آتیش جاودانه رو داره؟» و پیش از آن‌ که به سؤالش پاسخی داده شود خانه با شدت بدی لرزید. رایان به سمت دیوار پرت شد و آن موجود در آنی غیب شد و رایان چنان جیغی کشید که از...
  3. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    از شدت وحشت نفسم بالا نمی‌آمد و دمای خانه با شدت عجیبی سرد شده بود. جایی خوانده بودم در محلی که اجنه حضور دارند دمای هوا کم می‌شود و اصلاً هیچ‌وقت نتوانستم درک کنم چرا موجودی که از جنس آتش است، وقتی جایی حضور دارد، دمای آنجا کاهش می‌باید؟ درحالی‌که مافی دست روی دیوار خانه می‌گذارد و شروع به ورد...
  4. سارابهار

    تگ فرعی تگ فرعی | داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی

    سلام عزیزدل💕 ممنون از بررسی دقیق شما🥹 تمامی نکاتی که گفتین رو تلاش میکنم ویرایش کنم و دوباره درخواست بدم برای گرفتن تگ. ممنونم بازم خسته نباشین✨
  5. سارابهار

    نقد و بررسی رمان غایت وهم ماهوا| منتقد: NOGHRE

    سلام خدمت منتقد عزیز و قشنگمون 🥹 بهتون خسته نباشید میگم بابت همچون نقد سازنده و دقیقی که وقت گذاشتین و نوشتین. تک تک نکات ضعفی که بهشون اشاره کردین رو صد البته تلاش میکنم ویرایش کنم. واقعاً حالا که حدوداً 30 درصد آخر رمانم قرار دارم و داشتم به پایان بندیش فکر میکردم به این نقد عمیق نیازمند...
  6. سارابهار

    اطلاعیه درخواست تگ فرعی | آثار تالار رمان

    دروود و نور✨ درخواست تگ فرعی https://forum.cafewriters.xyz/threads/45089/
  7. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    و سارا سال‌ها پیش مرده بود آن روزی که برای آخرین بار باور کرد کسی او را دوست دارد. دقایق می‌گذشتند، زندگی راهش را می رفت. فیلمی دید و در آنجا با جمله‌ای ذهنش به چالش کشیده شد: «ارزش هرچیزی به ابدیتش است.» سارا با خود گفت: «اگر ارزش هرچیزی به ابدیتش است پس زندگی هیچ ارزشی ندارد چون هیچ‌چیز به...
  8. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    فهمید عمیق‌ترین تراژدی زندگی این نیست که تنها بمانی و نه حتی این‌که کسی دوستت نداشته باشد بلکه: «عمیق‌ترین تراژدی این است که سال‌ها زنده بمانی، بی آنکه هرگز خودت را ببخشی!» و آن لحظه در دلش گفت: «شاید هنوز دیر نشده باشد، اگر بتوانم خودم را ببخشم.» روز درحال گذشتن بود، سارا هنوز همان‌جا نشسته...
  9. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    به خیابان نگاه کرد. هیچ‌کس نمی‌دانست پشت این پنجره، انسانی ایستاده که احساس می‌کند از جهان حذف شده است. فهمید تنهایی واقعی، نبودن آدم‌ها نیست، بلکه این است که باشی؛ اما دیده نشوی. هیچ فکری در سرش نبود… فقط خستگی. خستگی از جنگیدن. خستگی از امید داشتن. خستگی از تظاهر به قوی بودن. برای اولین بار،...
  10. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    آن شب، وقتی چراغ را خاموش کرد، صدای خنده‌ای در ذهنش پیچید. صدای او صدایی که سال‌ها بود دیگر واقعی نشنیده بود. «تو قوی‌ای… تو می‌تونی.» چقدر ساده این جمله را می‌گفت. چقدر ساده سارا باور می‌کرد. اما حالا که سال‌ها گذشته بود، سارا دیگر فهمیده بود قوی بودن همیشه به معنی نجات پیدا کردن نیست. گاهی...
  11. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    آن شب سارا روبه‌روی آینه ایستاد. چهره‌ای که می‌دید، دیگر شبیه خودش نبود. چشم‌هایش خالی بود، نه از اشک… بلکه از چیزی عمیق‌تر، از تهی بودن. دست کشید روی صورت رنگ پریده‌اش. انگار می‌خواست مطمئن شود هنوز زنده‌است. اما در وجودش چیزی مدت‌ها بود که مرده بود. نه عشقی باقی مانده بود، نه اعتمادی، نه حتی...
  12. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    لب‌های او کمی خشک شده بود. انگار گفتن ادامه‌ی حرفش برایش سخت‌تر از نوشتنش بود، گفت: «اگه من فردا تو رو نشناسم… تو هنوز هم همون آدمی؟» قلب سارا برای لحظه‌ای کند شد. می‌خواست بخندد بگوید این یک شوخی عجیب است. اما در چشم‌هایش شوخی نبود. سارا با خود اندیشید: «اگر او چیزی در خاطرش نمی‌ماند پس چقدر...
  13. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    سکوت شد. نه سکوت معمولی درون کافه بلکه سکوتی که درون وجود آدم می‌نشیند. سارا هیچ‌وقت آن سؤال را نپرسیده بود. مطمئن بود؛ اما در نگاهش چیزی بود که اجازه نمی‌داد قاطعانه انکار کند. در حقیقت سارا هیچ وقت با تمام اشتیاقش برای آشنایی با او، نتوانسته بود با او زیاد هم کلام شود جز همان یک بار، همان یک...
  14. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    انگار او دربارهٔ سارا حرف نمی‌زد… درباره‌ چیزی حرف می‌زد که سارا هنوز اسمش را نمی‌دانست. باران شدت گرفته‌بود. شیشهٔ کافه مثل صفحه‌ای شده بود که رویش چیزی را پاک می‌کنند و دوباره می‌نویسند. او دوباره دفترش را باز کرد. این بار آرام‌تر، دقیق‌تر. انگار می‌ترسید چیزی که داخلش است، اگر زیاد دیده شود،...
  15. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    سارا دست از تایپ برداشت و سپس بلند شد که برود از کنار میزش که می‌گذشت او ناگهان گفت: «ببخشید اسم تو…» مکث کرد. چشم‌هایش روی صفحه‌ای نامرئی حرکت کردند، انگار دنبال چیزی می‌گشت که قبلاً آن را داشته. سارا جواب نداد چون مطمئن نبود اگر دوباره اسمش را بگوید در حافظه‌ی او جایی خواهد ماند یا نه. او...
  16. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    در خانه، روی میز اتاقم نسخه‌ای از کتابم افتاده است، همان کتابی که قرار بود زندگی‌ام را تغییر دهد. همیشه فکر می‌کردم وقتی کتابم چاپ شود، همه چیز درست می‌شود: اما حالا که چاپ شده بود هیچ چیز تغییر نکرده بود. نه صدای خنده‌ای در خانه بود، نه دوستی که تماس بگیرد، نه کسی که بگوید: «به تو افتخار...
  17. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    می‌دانستم لحظات پایانی خیلی از حس های درونی‌ام است، خوب می‌دانستم که لحظاتی دیگر برای همیشه بعضی احساساتم را از دست خواهم داد و شاید هم خودم را... . هرشب به این کافه می‌آیم و به همین میز و صندلی پناه می‌آورم گویا تنها جایم در جهان است. آه تنها جایم در جهان رنگ ندارد نام ندارد هیچ ندارد... ...
  18. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    تنها چیزی که احساس می‌کردم انبوهی از غم و اندوه، خشم و نفرت بی پایان بود... اولین کتابم چاپ شده بود؛ اما هیچ حسی نداشتم. مردم کجا بودند که رویاها و اشتیاقم را به من پس بدهند؟ همان مردمی که روزی خواهرم می‌گفت به‌خاطر «حرف مردم» نباید به دنبال دلت بروی! تمام احساسات کسانی که روزی مرا پرستش‌وار...
  19. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    بالاخره او نگاهش به سارا افتاد. نه طولانی، نه عمیق، فقط یک لحظه؛ اما همان یک لحظه کافی بود تا سارا حس کند کسی اسمش را در ذهنش صدا کرده‌است. دید که لب‌هایش تکان خورد. «تو همش میایی این‌جا؟» سؤالش ساده بود؛ اما در صدایش چیزی بود که انگار از قبل می‌دانست جواب چیست، فقط مطمئن نبود از کدام نسخه‌ی...
  20. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    کافه همیشه بوی قهوه‌ای می‌داد که انگار از چیزی بیشتر از دانه‌های سوخته ساخته شده بود، چیزی هم‌چون خاطره. سارا هر شب همان ساعت می‌آمد. نه چون عادت داشت؛ بلکه چون جای دیگری برای رفتن نداشت. آدم‌هایی که جای دیگری برای رفتن ندارند، کم‌کم به جاهایی برمی‌گردند که هیچ‌وقت متعلق به آن‌ها نبوده‌است. آن...
  21. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    مقدمه: بعضی آدم‌ها آرام وارد زندگی‌ات نمی‌شوند بلکه آرام وارد ذهنت می‌شوند. او را اولین بار در کافه‌ای دیدم که همیشه بوی قهوه‌اش شبیه خاطره‌ای نیمه‌تمام بود. نه لبخند زد، نه چیزی گفت. فقط نوشت. آن‌قدر نوشت که انگار اگر لحظه‌ای قلمش را زمین بگذارد، خودش هم ناپدید می‌شود. چشمم نباید به دفترش...
  22. سارابهار

    تولد تولد نقره بانو ✨💜 | NOGHRE

    تولدت مبارک عزیزدل✨🎂
  23. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    پیش از آن‌که بتوانم افکارم را هضم کنم، مافی از رهگذری پرسید: «ببخشید! این همسایه کناری یعنی خانم تقوی کی فوت کردن؟» مرد جوانی که تا به حال او را ندیده بودم با تعجب به ما نگریست و سپس گفت: «امروز هفتم‌شونه.» مافی زیر لب می‌گوید: «خدا رحمتش کنه.» مرد جوان بی‌هیچ حرفی به راهش ادامه می‌دهد و من...
  24. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    بلند شدم و کمی جلوتر رفتم. کنار اپن ایستادم و درحالی‌که دلم برای کله پاچه ضعف می‌رفت، خیلی جدی سؤالم را خطاب به او پرسیدم: «شما گفته بودین یه دعا به ما می‌دین، پس چرا الآن می‌خواین با ما بیایید برای بررسی دوباره‌ی خونه؟» مافی فقط لحظه‌ی کوتاهی دست از خوردن کشید. «دیشب توضیح دادم.» سپس دوباره...
  25. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    با صدای یاالله گفتن کسی از خواب پریدم و سریع بلند شدم سر جایم نشستم و سعی کردم انبوه گیسوانم را لای روسری مدفون کنم. نازلی هم سریع سر جایش سیخ نشست و هاج و واج اطراف را نگریست. جن‌گیر با ظرف بزرگ یک‌بار مصرفی که در دست داشت به سمت آشپزخانه رفت و پشت سرش، رایان فریاد کشید: «هی به تیر غیب گرفتار...
  26. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    سریع مخالفت کردم و گفتم: «نه! این درست نیست. نمی‌شه که شما به‌خاطر ما بی‌خانمان بشین.» عزم رفتن کردم و به نازلی اشاره کردم راه بیفتد. پفیلاخور که موبایلش را از روی میز چنگ می‌زد هم‌زمان گفت: «نگران نباشین. ما یکی دوساعت می‌ریم خونه فک و فامیلای جن‌مون!» ایستادم. از وحشت یک لحظه نمی‌توانستم حرکت...
  27. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    جن‌گیر بعد از آن‌که همه‌چیز را شنید گفت: «که این‌طور. پس بهتره امشب همین‌جا بمونید.» نفهمیدم چرا این‌طور می‌گوید و با گیجی نگاهش کردم که ادامه داد: «شما گفتین که یک‌ ماه فقط توی خونه سرتون بلا میومد و امشب که از بیمارستان برگشتین، بیرون از خونه هم کلی بلا سرتون اومده. پس به خاطر خودتون ازتون...
  28. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    صدای نازلی را که شنیدم، چشمانم را با وحشت باز کردم به او خیره شدم. خودش بود، نازلی‌ام، دوستم. خدا را شکر. به سختی نفسم را بیرون دادم و نازلی گفت: «آروم باش خب؟ ببین رسیدیم خونه جن‌گیر.» در طول مسیر هرچند کوتاه، آن‌قدر چیز‌های ترسناک تجربه کرده بودم که اصلاً نفهمیدم چطور به خانه مافی رسیدیم. هردو...
  29. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    نازلی با ترس نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «ساعت از دوازده گذشته ماهوا!» اعصابم متشنج بود و تحمل هیچ‌چیز دیگر را نداشتم. با هر قدمی که در زندگی بر می‌داشتم یک سنگ ماورائی به پایم گیر می‌کرد و این چیزی نبود که بشود با وجود آن آرام زندگی را ادامه داد. پس بی‌توجه به اعلام ساعت نازلی درب ماشین را...
  30. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    گمان کردم نازلی از بیمارستان بودنمان باخبرش ساخته که گفتم: «بله خانم تقوی، امشب مرخص شدم.» لحظه‌ای متفکر نگاهمان کرد و سپس پرسید: «خدا بد نده، مریض بودی دخترم؟» لبخند کمرنگی روی لبم نشاندم و گفتم: «یکم بی‌حال بودم و این دو شبی که بیمارستان بودم حسابی خوب شدم.» چشمانش یک آن رنگ تعجب گرفت و...
  31. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    *** چشمانم را که گشودم خود را در اتاقی با سقف سفید دیدم. سوزش سوزنی در دستم احساس میشد و مرا به درد‌های دنیای واقعی وصل می‌کرد. نازلی کنار تختم نشسته بود و دستم را در دستش گرفته بود. با دیدن چشمان بازم، لبخندی روی لبش نشست و گفت: «خداروشکر به هوش اومدی... برم دکتر رو صدا بزنم.» نه، نمی‌خواستم...
  32. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    جای انکار نبود، حتی نمی‌توانستم تشخیص دهم که کدامشان نازلی رفیق من بود و کدامشان... نه! نمی‌توانستم تصور کنم، خدایا نه! اشک‌هایم از وحشت گونه‌های استخوانی‌ام را شستند. ترسم غیر قابل کنترل بود، من داشتم می‌مردم. حتی می‌ترسیدم چشمانم را در اتاق بچرخانم و دنبال نازلی‌ای که وارد اتاق شده بود بگردم و...
  33. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    نازلی قابلمه غذا را مقابلم می‌گذارد و درحالی‌که هم‌چون من روی زمین می‌نشیند می‌گوید: «عصرونه چیه دختر؟ این شاممونه!» با خنده چنگالم را در لابه‌لای ماکارونی‌ها فرو می‌کنم و می‌گویم: «وای باشه ناز! الآن سیر شم تا صبح اسم غذارو نمی‌آرم.» نازلی با خنده سر تکان می‌دهد و می‌گوید: «امیدوارم.» غذا...
  34. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    لعنتی آن‌قدر این مدت در آن‌جا ترس را تجربه کرده‌ام که دیگر می‌شود به جای خانه، آن‌جا را جهنمی دیگر نامید. تلخ‌خندی روی لبم نقش می‌بندد. آخر من از جهنمی به آن جهنم پا گذاشته‌ام. خانه پدری‌ام به لطف مادر و برادرم از این جهنم کنونی دست کمی نداشتند. روزی که از خانه پدری‌ام رفتم، می‌دانستم باید عادت...
  35. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    با لبخند سری تکان می‌دهم و دقایقی از روزمره‌هایمان باهم سخن می‌گوییم و سپس او مشغول تحقیق می‌شود و من بلند می‌شوم کتابی از آثار داستایفسکی از قفسه بیرون می‌کشم و دوباره به جایم روی صندلی مقابل رها برمی‌گردم. بی‌قید صفحه‌ای از کتاب را می‌گشایم و شروع به مطالعه می‌کنم. «فقط می‌خواستم در کنارش...
  36. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    سپس درب ماشین را باز می‌کنم و کیفم را کنارم روی صندلی پرت می‌کنم و با آخرین سرعت از محله قدیمی‌ام، از خانه‌ پدری‌ام، از خانواده و زندگی‌ و آدم‌هایی که جز پدرم، هیچ‌کدامشان هیچ سنخیتی با من ندارند، دور می‌شوم. آن‌قدر ذهنم درگیر است که وقتی به خود می‌آیم ماشین را مقابل کتاب‌خانه همیشگی متوقف...
  37. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    «ماهوا؟ خوبی بابا جان؟» بلافاصله با دیدن چشم‌های اشک‌آلودم، غم و نگرانی مهمانِ چهره‌ی مهربان پدرم می‌شود. برای آن‌که نگرانی‌اش ادامه پیدا نکند، سریع می‌گویم: «سلام بابا... خوبم‌خوبم نگران نباش، یه چیزی رفت توی چشمم.» و هردویمان می‌دانستیم دروغ می‌گویم. از جلوی در کنار می‌رود و با مهربان‌ترین...
  38. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    و پیش از آن‌که نازلی بپرد و با ناخن‌های بلند و کشیده‌اش چشمان جن‌گیر را در بیاورد و کف دستش بگذارد، جن‌گیر از جایش بلند شد و گفت: «لطفاً آدرس خونتون رو برام بذارید. بنده باید برم به کاری رسیدگی کنم؛ اما تا شب یا نهایتاً تا فردا میام از نزدیک مشکل خونتون رو بررسی می‌کنم. » *** درحالی‌که در ماشین...
  39. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    سپس برای اولین بار مستقیم در چشمان جن‌گیر خیره شدم و حرفم را ادامه دادم: «سعی کردیم حال‌مون رو بهتر کنیم؛ چون وقتی می‌رفتیم بیرون حال‌مون خوب میشد و وقتی برمی‌گشتیم خونه دوباره همون شدت سنگینی و... .» آقای مافی جن‌گیر وسط حرفم پرید و گفت: «خب این موارد همیشگی و طبیعی اند. لطف کنید از زخمی...
  40. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    نازلی آرام سر تکان داد و گفت: «خونه‌ای که توش زندگی می‌کنیم، از دیوارهاش مُدام صدا در میاد، جیغ می‌کشه و ناله می‌کنه.» جن‌گیر خونسرد گویا که یک موضوع معمولی را برایش بازگو می‌کنیم، گفت: «فرمودین خونه‌تون زخمیه. میشه بگین از چه لحاظ به این نتیجه رسیدین؟» این‌بار من لب‌های خشکم را از هم گشودم...
  41. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    جن‌گیر که گویا طاقتش طاق شده بود، این‌بار با حرص بیشتری فریاد کشید: «دِ خب مرتیکه میگم بگو چه دردسری؟» آلوک که اصلاً صدای بلند جن‌گیر برایش مفهومی نداشت لب زد: «گیر کرده!» لحظه‌ای همه صامت ماندند. جن‌گیر سکوت را شکست و با همان لحن حرص‌آلود و عصبی‌اش پرسید: «کجا؟ توی جهنم یا برزخ؟» آلوک با...
  42. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    طولی نکشید که جواب سؤالم مقابل چشمانم ظاهر شد. لحظه‌ای نفسم بند آمد. چشمانم را باز و بسته کردم که شاید خطای دید باشد؛ اما تغییری نکرد. مردی حدوداً پنجاه ساله که موهای شقیقه‌هایش سفیدی را در آغوش گرفته بودند، که تا آن لحظه یقیناً آن‌جا نبود و یک آن با لیوان معلق در هوا، که حالا دیگر درون دستش...
  43. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    «6 ماه بعد» انکار نمی‌کنم، وحشت کرده بودم. اصلاً نمی‌توانستم بفهمم باز چه قرار بود به سرم بیایید. آشفته به نازلی که کنارم روی مبل رنگ و رو رفته نشسته بود، نگاه کردم که دستم را گرم فشرد و زیر لب گفت: «آروم باش ماهوا... با هم حلش می‌کنیم.» تا خواستم چیزی بگویم صدای دو نفر بلند شد و سپس خودشان...
  44. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    چهره‌اش را کامل دیدم. قلبم…نه تند زد نه آرام، فقط افتاد، مثل جسمی سنگین داخل چاهی تاریک. می‌ترسیدم پلک بزنم و او غیب شود. پاهایم سست شد؛ ولی جلو رفتم. گویا دنیا مرا هل می‌داد. او سرش را بلند کرد. نزدیک شدنم را دید. نگاهش لحظه‌ای روی صورتم مکث کرد و وقتی دید به او خیره مانده‌ام مانند همیشه آرام...
  45. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    *** یک ماه گذشته بود. صلحی کم‌رنگ روی زندگی‌مان نشست. نه آرامش، نه خوشی، فقط یک سکوت بی‌جنگ. من زندگی‌ام را ذره‌به‌ذره جمع می‌کردم. کتابخانه شده بود پناه‌گاهم. جایی که آدم‌ها نگاهت نمی‌کنند، قضاوتت نمی‌کنند و تو می‌توانی بین قفسه‌ها گم بشوی. آن روز باران نم‌نم می‌بارید. می‌خواستم از خیابان رد...
  46. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    *** چشم‌هایم را که بستم، فکر می‌کردم به تاریکی سقوط می‌کنم؛ اما سقوط نبود. یک‌جور فشار بود، مثل مه‌ای که وارد ریه‌ها می‌شود و اجازه نفس کشیدن نمی‌دهد. وقتی چشم باز کردم سقف سفید اتاقم بالای سرم بود. دقیقاً همان نقطه ترک‌خورده گوشه سقف که صدها بار به آن خیره شده بودم. هوا بوی رطوبت می‌داد. نه بوی...
  47. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    او ادامه داد: «ماه خانم... تو باید برگردی. چون این‌جا، هر چقدر هم امن و زیبا، باز هم یه زندانه. یه زندان طلایی. من نمی‌تونم تو رو توی چیزی نگه دارم که انتخاب تو نیست. تو هیچ‌وقت نخواستی توی خوابی اسیر بشی و خوشبختی رو توی خواب تجربه کنی.» آهسته‌تر و عمیق‌تر گفت: «تو رو به اجبار به این خواب...
  48. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    پیرزن به جای او پاسخ داد: «اون بخشی از رویاست که آرزوش رو داشتی؛ اما اگه خوب نگاه کنی، از تو واقعی‌تره. چون عشقیه که تو آفریدی.» دست‌هام می‌لرزیدند. نمی‌دانستم باید بخندم یا فریاد بزنم. «پس من دارم یه دروغ رو زندگی می‌کنم؟» پیرزن آهی کشید. «دروغ نیست دخترم. رویاست. گاهی رویاها، مهربون‌تر از...
  49. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    ابروهایم از تعجب بالا پریدند. منظورش چه بود؟ در یک لحظه عصبی شدم و گفتم: «منظورتون اینه که من یه بیمار روانی هستم و توی خیالاتم زندگی می‌کنم؟» لبخند زد. از آن لبخند‌هایی که نیمی از آن هولناک و نیمه‌ی دیگرش آرامش‌بخش است. «خیالاتت نه، تو توی یه خواب زندگی می‌کنی.» گیج و مشکوک نگاهش می‌کردم که...
  50. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    حرفش تهِ دلم نشست؛ ولی نمی‌دانستم چرا با همه‌ی حرف‌های فلسفی و ترسناکش، وقتی کنارم بود احساس آرامش می‌کردم. یک جور امنیت غریب. گویا هیچ اتفاق بدی نمی‌توانست برایم کنار او بیفتد. من دوستش داشتم و نمی‌توانستم انکار کنم که او اولین انسان درستی‌ است که تا آن لحظه دیده بودمش. مازیار تنها کسی بود که...
  51. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    *** بعد از روزی که همه چیز را به او گفتم دیگر هم را ندیده بودیم. تا این‌که امروز پیام داد: «لطفاً بیا کنار دریاچه، یه موضوع مهمی رو باید بهت بگم.» و حالا کنار دریاچه روی نیمکت نشسته بودیم. لحظاتی را در سکوت هم‌دیگر را تماشا کردیم. دلتنگی‌ام با نگاه کردنش رفع نمی‌شد، دلم صدایش را می‌خواست،...
  52. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    بی‌ حرف، آرام دستانم را گرفت که احساس امنیت کردم و ادامه دادم: «من برات هیچ‌چیز نمی‌تونم باشم. نه دوست، نه معشوق، نه حتی یه آشنای معمولی.» به عمق چشمانش که قفل چشمانم بودند نگاه کردم و لرزان‌تر از قبل گفتم: «من مُدام توهم می‌زنم... من یه زندگی دیگه داشتم، الآن یه زندگی دیگه دارم، نمی‌دونم...
  53. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    اما من بدنم مثل آبی بود که روی آتش گذاشته‌‌اند. از بیرون آرام، از درون جوشان. ذهنم در آن لحظه هم‌چون درب یک انباری تاریک، بی‌اجازه باز و بسته میشد. تصاویر، صداها، خاطراتی که فکر می‌کردم دفنشان کرده‌ام، یکی‌یکی از خاک بیرون می‌آمدند. چیزهایی که مازیار نمی‌دانست. چیزهایی که اگر می‌فهمید، شاید همان...
  54. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    اشک‌هایم بند می‌آیند و حیرت و غم سرتاسر وجودم را می‌گیرند و زیر لب زمزمه می‌کنم: «یعنی تو و الهام... زن و شوهر نیستین؟» چشمانش را آرام باز و بسته می‌کند و می‌گوید: «معلومه که نه. اگه به حرف من اعتماد نداری می‌تونی از بررسی شناسنامه جفتمون که مجردیم تا دی‌ان‌ای من و ماری و سؤال و جواب از...
  55. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    الهام به طرف منی که در چنگ افکارم افتادم بودم، حمله‌ور شد و فریاد کشید: «می‌کشمت زنیکه بی‌شرف.» سیلی‌اش روی گونه راستم، سوزشش عمیقی ایجاد کرد و مازیار با عربده نام الهام را صدا زد. الهام باز هم بی‌توجه به مازیار خطاب به من غرید: «خوشبختی منو ازم گرفتی، الهی به خاک سیاه بشینی.» دلم می‌خواست...
  56. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    غش خندیدم و گفتم: «باید می‌بودم و این صحنه رو می‌دیدم.» سپس لباس انتخابی دلوین را پوشیدم و باهم پایین رفتیم. طرف که مردی پنجاه ساله بود، با مادر و خواهرش رسماً برای خواستگاری آمده بود. چشمم که به موهای سفیدش افتاد، یاد تارموهای سفید لابه‌لای موهای مازیار افتادم. و دلم برای موهایش پر کشید...
  57. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    خودم مراجعینم زیاد نبودند و وقت کافی داشتم. پاسخ پیام مراجعی به نام الهام را می‌دهم و لحظه‌ای غرق زندگی‌ِ الهام می‌شوم. او دیوانه‌وار عاشق همسرش بود و یک دختر 4 ساله هم داشتند. مشکل این‌جا بود که همسرش از تولد دخترکش تا کنون بنابر دلایلی که خودش هم نمی‌توانست بفهمد، از آن‌ها فاصله گرفته است...
  58. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    بی‌ آنکه چشم از نمایش‌گر سینما بگیرد با لحنی ناخوشایند گفت: «بله خانم محترم مطمئنم. حالا هم اگه میشه بفرمایید و اجازه بدید به ادامه تماشای فیلم برسم.» از لحن کنایه آمیزش هیچ حسی به من دست نداد. من فقط آن «مطمئنم» گفتنش را شنیده بودم. دیگر نمی‌توانستم روی پاهایم بند شوم. ناتوان روی صندلی فرود...
  59. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    اول صدای ساحل که داشت از او می‌خواست آیپدش را لحظاتی به او قرض بدهد و سپس صدای خودش پیچید: «ماه! من خونه‌ی ساحلم... زنگ زدم بگم دیرتر میام و اگه تنها خونه راحت نیستی بیا پیش ما.» قفل کرده بودم هم جسماً هم روحاً! سعی کردم نفس عمیق بکشم. یکی کارساز نبود و چند نفس عمیق پی‌درپی کشیدم تا توانستم به...
  60. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    در همین حین صدای در خانه مرا از جا پراند. با خستگی به طرف در خانه رفتم و از چشمی نگاه کردم که چه کسی است. عادت همیشگی‌ام بود که اول نگاه می‌کردم ببینم پشت در چه کسی است و سپس در را باز می‌کردم. پشت در دلوین بود. بی‌درنگ در را باز کردم و گفتم: «وای دلی، چه خوب که ان‌قدر زود اومدی خونه.» چشمانش...
  61. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    آرام با بغض و اشک لب می‌زنم: «من کلی آرزو دارم مازیار؛ ولی حس نمی‌کنم بتونم بهشون برسم.» عمیق نگاهم می‌کند و می‌پرسد: «دوست نداری بری دنبال آرزوهات؟» با اطمینان می‌گویم: «نه من حس میکنم از زندگی جا موندم، دیگه بهش نمی‌رسم.» این‌بار برعکس دیگر مواقع، چیزی نمی‌گوید و او به جای من سکوت می‌کند...
  62. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    سؤالی نگاهم کرد و پرسید: «می‌دونی چرا این حس بد بهت دست داد؟» سرم را به نشانه منفی تکان دادم که گفت: «چون تو زیبایی... و این زیبایی رو باور داری. من نمی‌گم اشخاصی که مُدام در حد این‌که با آرایش روی صورتشون ماسک طراحی می‌کنن زشتن نه، اصلاً همچین دیدگاهی ندارم؛ ولی فقط همین رو می‌دونم که هرکسی که...
  63. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    در همین حین صدای زنگ موبایلم بلند شد و از کیف کوچکِ رنگ و رو رفته‌ی کرمی‌ام که وقتی در این زندگی جدید وارد شده‌ام از زندگی قبلی همراهم بود، بیرون می‌کشم و به صفحه‌ی موبایل نگاه می‌کنم. دلوین است. خطاب به مازیار می‌گویم: «باید جواب بدم. ببخشید.» لب می‌زند: «راحت باش عزیزم.» با لبخند تماس را...
  64. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    آرام می‌گویم: «اوه نه اصلاً خسته نشدم، بلکه بیشتر مشتاق شنیدن شدم. یا بهتره بگم بیشتر مشتاق خوندن.» نگاهش گیج نیست، فقط سؤالی‌ست. ادامه می‌دهم: «مازیار تو یه طوری هستی که... نمی‌دونم چطور دقیق توصیف کنم؛ ولی مُدام دلم می‌خواد مثل یه کتاب بخونمت، یه کتاب قطور که تا آخرین لحظه عمرم تموم نشه.»...
  65. سارابهار

    اطلاعیه 📚درخواست تأیید رمان📚

    سلام. درخواست تایید رمان
  66. سارابهار

    اطلاعیه اطلاعیه اعلام و درخواست مشاور -1405

    سلام مجدد. درخواست مشاور برای اون یکی رمانم😶
  67. سارابهار

    تولد تولد وانیلمون 🥺💕 | وانیـلྉ

    تولدت خیلی خیلی خیلی مبارررررک🧡✨🎂
  68. سارابهار

    مشاوره‌ پایان‌یافته مشاوره رمان | malihe

    سلام عزیزدل. این حرفتون باعث میشه خیالم تا حدودی راحت بشه و بدونم دارم راه رو درست میرم✨ وای بر من😭 گزینه دوم رو یه مدت روش کار کردم، دیدم حیفه. دوباره بیخیالش شدم برگشتم سر گزینه اول. حالا بازم شک دارم ولی سعی میکنم روش دقیق‌تر تمرکز کنم. متوجهم گلم من ازت عذر میخوام که زیاد پارت میذارم...
  69. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    سرم را تکان دادم و گفتم: «بعضیا هم خوب نقششون رو بازی می‌کنن. ان‌قدر که حتی اگه از درون مُرده باشن بازم نقش زنده‌ها رو در حد اسکار عالی بازی می‌کنن.» اشاره‌ام به خودم و امثال خودم بود و او چه می‌دانست من چه‌ها از سر گذرانده‌ام. «می‌دونی ماهوا، به‌نظرم ما همه آدما بیشتر از این‌که زندگی کنیم، فقط...
  70. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    برای چند لحظه هوای دورم سنگین شد. از کجا فهمیده بود من می‌ترسم؟ با جبر لب زدم: «از قضاوت شدن. از این‌که یه روز کسی که دوستش دارم بفهمه من خیلی چیزا نیستم که باید باشم.» آرام سرش را تکان داد و آرام‌تر گفت: «من اگه کسی رو دوست داشته باشم، به‌خاطر چیزایی که هست دوستش دارم، نه چیزایی که باید باشه.»...
  71. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    سپس کتابی برداشت و دستش را راهنمایی‌وار به سمتی گرفت و اشاره کرد که بنشینیم. امروز پیراهن قهوه‌ای‌اش را با چشمانش ست کرده بود و من بی‌خبر از همه جا، لباسم را هم‌رنگ چشمانش انتخاب کرده بودم. نشستیم و چشمم خورد به عنوان کتابی که دستش بود. «همه می‌میرند» اثر سیمون دوبووار. صفحات کتاب را ورق می‌زند...
  72. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    خستگی و سنگینی‌ام بیشتر شده بود و شانه‌هایم به شّدت درد می‌کردند. کلافه از جایم بلند می‌شوم. بهتر است کمی بخوابم تا حالم جا بیایید. ال‌‌سی‌‌دی را خاموش می‌کنم و کنترل را پرت می‌کنم روی کاناپه. فنجان چای‌ام را هم می‌گذارم روی میز و بدونِ نوشیدن رهایش می‌کنم. می‌روم اتاقم، روی تختم ولو می‌شوم و...
عقب
بالا پایین