در حال ویرایش رمان در ریسمان اقیانوس | سیده نرگس مرادی خانقاه

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

. سیده نرگس مرادی .

سوشال‌مدیا
ناظر آزمایشی
نویسنده رسمی رمان
نوشته‌ها
نوشته‌ها
542
پسندها
پسندها
4,559
امتیازها
امتیازها
258
سکه
2,045


نام رمان: در ریسمان اقیانوس.
ژانر: عاشقانه.
نویسنده: سیده نرگس مرادی خانقاه.
تگ انحصاری: شاخص
ناظر: @.YEGANEH..YEGANEH. عضو تأیید شده است.

خلاصه:
غرق شده‌ام در اقیانوسی که هرلحظه وجودش ننگین‌تر و منفورتر می‌شود. مرا در اقیانوسی غرق کرده‌اند که در دل آن‌ها، اقیانوسی عمیق و تنگنا دیده می‌شود.
عاشق فردی بودم که روزی مرا خواهر خود خوانده بود؛ اما مرا با کولی‌باری از عشق رها کرد. باعث شد که این عشق را تا ابد به گور ببرم. مرا با احساسی تنها، تنفر و افسرده رها کرد و حالا او نیست و من با این سرنوشت بی‌لایق و سیاه، چگونه دست‌ و پنجه نرم کنم؟


شروع آغاز: 1403/10/27

مقدمه:
تو مرا آزُردی...
که خودم کوچ کنم از شهرت،
تو خیالت راحت!
می‌روم از قلبت،
می‌شوم دورترین خاطره در شب‌هایت
تو به من می‌خندی
و به خود می‌گویی: باز می‌آید و می‌سوزد از این عشق.
ولی...
برنمی‌گردم، نه!
می‌روم آن‌جا که دلی به هر دلی تب دارد...
عشق زیباست و حرمت دارد... .

(سهراب سپهری)



اگر دوست داری می‌تونی عکس شخصیت‌های رمانیم رو ببین و نظرتو بهم بگو1385940548✓✓
{مهم👆}✓
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نویسنده‌ی عزیز؛
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای انتشار رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان، قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید:
[قوانین جامع تایپ رمان]

برای رفع ابهامات و اشکالات در را*بطه با تایپ رمان، به این تاپیک مراجعه کنید:
[اتاق پرسش و پاسخ رمان‌نویسی]

برای سفارش جلد رمان، بعد از ۱۰ پست در این تاپیک درخواست دهید:
[تاپیک جامع درخواست جلد]

بعد از گذاشتن ۲۵ پست ابتدایی از رمانتان، با توجه به شراط نوشته شده در تاپیک، درخواست تگ دهید:
[درخواست تگ رمان]

برای سنجیدن سطح کیفیت و بهتر شدن رمانتان، در تالار نقد، درخواست نقد مورد نظرتان را دهید:
[تالار نقد]

بعد از ۱۰ پست‌ برای درخواست کاور تبلیغاتی، به تاپیک زیر مراجعه کنید:
[درخواست کاور تبلیغاتی]

برای درخواست تیزر، بعد از ۱۵ پست به این تاپیک مراجعه کنید:
[درخواست تیزر رمان]

پس از پایان یافتن رمان، در این تاپیک با توجه به شرایط نوشته شده، پایان رمانتان را اعلام کنید:
[اعلام پایان تایپ رمان]

جهت انتقال رمان به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تاپیک زیر شوید:
[درخواست انتقال به متروکه و بازگردانی]

برای آپلود عکس شخصیت های رمان نیز می توانید در لینک زیر درخواست تاپیک بدهید:
[درخواست عکس شخصیت رمان]

و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نوشتن و نویسندگی، به تالارآموزشی سر بزنید:
[تالارآموزشی]


با آرزوی موفقیت شما

کادر مدیریت تالار رمان انجمن کافه نویسندگان
 
(فصل اول)

- خر نشو هیما! آرمان عاشقت شده. بیا با این ازدواج موافقت کن و ما رو هم راحت کن.
یک قطره اشک از لایه‌ی چشمانم غلتید و روی میز چوبی مخصوص کامپیوترم ریخت. از فردی متنفر بودم که همیشه چاپلوسی پدرم را می‌کند. آرمان فردی بود که همیشه برای به دست آوردن‌ام، خود را برای پدرم چاپلوسی کرده است. چقدر از این‌گونه آدم‌ها تنفر داشتم که خدا یکی را نصیب من کرده است.
پوزخندی زدم. من تاکنون فردی تنها و بی‌یاور بودم که همیشه مجبور بود با تنهایی‌هایش بجنگد تا بلکه آن‌ها را کنار بزند. ناگهان نمی‌دانم چه شد که با انگشت‌هایم شروع به ضرب گرفتن روی میز شدم که باعث شد عصبی شود و بگوید:
- نکن دختر!
اما من توجهی نکردم و دوباره آن کار را مجدد تکرار نمودم. ناگهان با عصبانی، خروش کرد و فریاد زد:
- میگم نکن دختر؛ روی اعصاب من بازی نکن!
از این طرز اخلاق گند و تندش، بغض عجیبی بر من دست داد و گفتم:
- بابا!
چشم‌هایش را محکم می‌بندد و انگار که داشت عصبانیت خود را پنهان می‌کرد تا بلکه بر سرم فریادی نزند، گفت:
- هیما بسه دیگه! همون سبحان رو با این کارهات دیوونه کردی که الآن مثل کوه پشتته. هردوتون مثل هم‌دیگه هستید!
مورد ملامت پدرم قرار گرفته بودم؛ حتی سبحان را مقصر اخلاق همیشگی‌ام می‌دانست. خسته بودم و خسته! دیگر توانی برای کارهایی که از نظر من موجب ملامت و سرزنش بود نداشتم. من باید این زندگی نحس را به راحتی برگزینم و از آن فقط گذر کنم.
نفس عمیقی کشیدم و با جدیت کامل گفتم:
- چرا سبحان رو وارد این قضیه می‌کنید؟ سبحان حق داره که... .
ناگهان از روی تخت برخاست که موجب شد بقیه‌ی حرفم را ادامه ندهم و با ترس به او خیره شوم. هنوز که هنوزه است از کودکی تا الآن از او خوف داشتم. از وقت‌هایی که مادرم را مورد شتم قرار داده بود. به چهره‌ی گندم‌گون‌اش خیره شدم. صورت گرد، اَبروان پیوندی و اخم کرده‌اش، چشم‌های قهوه‌ای عسلی، لبان کوچک و برجسته‌اش و موهایی که وسط سرش خالی بود و پشت‌اش موهای فراوانی وجود داشت.
- تو با همه لج کردی، حتی با من!
 
در دلم پوزخندی زدم. او فقط به فکر منافع خودش بود. می‌خواست به من بگوید که هیما دیگر بس است، لج و لجبازی را کنار بگذار و با آرمان ازدواج کن؛ اما نمی‌دانست که این هیمایی که روبه‌روی او است، از دست‌اش خسته شده است و دیگر حتی برای جواب دادن‌اش با او نمی‌خواهد یک کلام سخن بگوید.
با انگشت چپ‌اش، مویی که به تازگی یک لایه‌اش روی پیشانی صاف‌ام ریخته شده بود را کنار زد و با اخم گفت:
- تو مجبوری این راه رو انتخاب کنی. می‌فهمی؟ مجبوری! من اگر به پول و ثروت نرسم، نمی‌تونی خورد و خوراک داشته باشی. این رو بفهم!
اخم‌هایم از این بی‌انصافی‌اش تنید.
- ولی مجبور نیستم به خاطر منافع‌تون، تن به ازدواج کسی که بهش علاقه ندارم، بدم.
فریادی بر سرم زد که باعث شد، سرم به گوشه‌ی کمد قهوه‌ای‌رنگ برخورد کند. خدا را شکر چیزی نشد؛ وگرنه بر سرم خون فوران می‌کرد.
- باید این‌ کار رو بکنی! باید!
مانند خودش فریاد زد که فکر کنم مانند جیغ کشیدن بود.
- نه‌نه! حتی سر سفره عقد بنشونیم، من تن به خواسته‌های کثیفت نمی‌دم بابا!
بابا دست‌اش را بالا آورد که سیلی در گوش‌هایم بخواباند که در اتاق باز شد و سبحان در چهارچوب در پدیدار شد.
کسی‌ که از کودکی عاشق‌اش بودم، حالا آمده بود به اتاقم که چه؟! چه کاری را می‌خواهد برایم بکند؟ کسی برای او مثل خواهر بودم، قرار است طرفداری من را بکند یا خیر؟
سبحان نزدیک‌تر می‌آید و به منی که مانند فرد خطاکار سرم را پایین انداخته‌ام، چشم می‌دوزد؛ اما سریع نگاه‌اش را از من می‌دزدد و با ابروهای بالارفته‌اش، روبه بابا می‌گوید:
- دایی، خواهش می‌کنم تمومش کنید. شما الآن عصبانی هستید. می‌تونم 20 دقیقه با هیما خانم صحبت کنم؟
پدر با خشم به من نگاه می‌کند و در صورتم غرش می‌کند:
- هنوز کارم باهات تموم نشده! وگرنه مثل سگ می‌زدمت تا صدای سگ بدی!
و از اتاقم خارج شد و در را محکم بست. سرم را بالا آوردم و به چشم‌های آبی سبحان که مانند آب دریای بی‌کران است، خیره می‌شوم. او هم با اخم داشت نگاهم می‌کرد.
- این چه طرز برخورد با پدرت بود؟ می‌دونی اگر پدرت نباشه تو آواره‌ی خیابون‌ها می‌بودی.
با چشم‌هایی که از شدت گریه قرمز شده بود، به او خیره شدم. سبحان حق نداشت وقتی‌ که چیزی از ماجرای ننگین خبر نداشت، مرا مورد شماتت قرار بدهد.
 
سرم را به علامت نفی تکان دادم و گفتم:
- سبحان، تو نمی‌دونی بابا قراره چه بلایی سرم بیاره؛ نه تو نمی‌دونی.
همان‌طور که سرم را برایش تکان می‌دادم، این کلمه را مجدد تکرار می‌کردم. جلوتر آمد و روبه‌رویم قرار گرفت.
- هیما، قرار نیست که من پشتت باشم. خودت باید از پس تنهایی‌هات بربیای. من می‌خوام برای همیشه از ایران برم. من تا دو ساعت دیگه قراره به فرودگاه برم. می‌خوام آمریکا زندگی کنم.
به تازگی گریه‌ام ایستاده بود؛ ولی با حرف شوم‌اش، صدای هق‌هق‌ام در اتاقم لانه کرده بود. سبحان به من گفته بود که مرا هیچ‌وقت ترک نخواهد کرد. او به من قول داده بود. اگر او برود من با این عشقی که در کودکی‌ام به او داشتم چه کنم؟ من فعلاً نمی‌توانستم او را به باد فراموشی بسپارم. دلم می‌خواست حقیقت دلم را برای او بازگو کنم؛ اما لعنت این دل وامانده‌ام که به هیچ‌گاه قبول به اعتراف نمی‌کرد. کاری می‌کرد که نتوانی به معشوقه‌ات چیزی بگویی.
با غم فراوان به چشم‌های زیتونی‌ام خیره شد و سرش را پایین انداخت.
- ببخش که زیر قولم می‌زنم؛ اما اگر من ازدواج بکنم هم نمی‌تونم مثل گذشته و الآن، مثل کوه پشتت باشم. من قراره توی آمریکا با کسی ازدواج کنم که عاشقشم.
نفس‌نفس می‌زدم و چشم‌هایم را محکم و محکم‌تر می‌بستم. دیگر نمی‌خواستم حرفی از او بشنوم. حرف‌هایی که موجب آزار و اذیت‌هایم میشد.
- بسه، تمومش کن! برو فقط برو! تو دیگه لایق کسی‌ که مثل خواهر دوستت داشت رو هم نداری!

خواهر؟ از این گفتاری که بر زبان خود جاری کرده بودم، بدم آمد. دلم می‌خواهد این زبانی که به ظاهر دروغ می‌گوید؛ ولی درون دل‌اش چیز دیگری را، بِبُرم و از دست‌اش راحت شوم؛ فعلاً باید این حرارت شعله‌ی عشق لعنتی را منجمد کنم تا بلکه جلوی سبحان آبرویم نرود.
سبحان چشم‌هایش را محکم می‌بندد.
- بسه گریه نکن! این‌قدر عذابم نده هیما!
درحالی‌ که اشک‌هایم روی گونه‌هایم می‌غلتید، گفتم:
- تو هیچ‌وقت لایق من نبودی. هیچ‌وقت!
وقتی‌که بابام می‌خواد من رو به یه چاپلوس بده، تو داری شونه‌های من رو به حساب این‌که مثل کوه پشتمی، خالی می‌کنی. سبحان، من هیما هستم، کسی‌ که تاحالا نه خواهر داشته و نه برادر! هیچ‌کس حامی من نبوده، حالا تو میدون رو خالی می‌کنی که چی؟
 
سبحان عاشق فردی که در آمریکا زندگی می‌کرد، شده بود و برای همان مرا به عنوان خواهر خود خطاب نموده بود. او هیچ‌گاه مرا در کنج تنهایی خود درک نمی‌کرد. هیچ‌گاه!
صدای تگرگ آن‌هم در شیشه‌های پنجره، مرا به خود آورد که سبحان دارد مرا در این لانه‌ی تنهایی‌ام ترک می‌کند.
قلبم از شنیدن این حرف به درد می‌آید و به صدای تگرگ باران گوش فرا می‌دهم. این صدای برخورد تگرگ به شیشه مانند صدای شکستن قلبم است. قلب آکنده از شیشه‌ام را به غباری از باد می‌سپارم. سبحانی که در روبه‌رویم ایستاده بود، چشم‌هایش را هیچ‌گونه باز نمی‌کرد و فقط به حرف‌های من گوش سپرده بود.
- حرفات تموم شد؟
چقدر بی‌انصاف بود اگر بخواهد مرا به خاطر خوشی‌هایش ترک کند. حرف الآنش را به خاطر ناآگاهی‌هایش می‌بخشم. او مرا دوست ندارد و فقط کسی‌ که دوستش دارد را می‌خواهد.
چقدر این حرف‌هایی که در ذهن خود می‌گفتم، برایم دردناک بود. خیلی فراوان اگر بخواهم تعریف کنم.
سبحان وقتی‌ که دید من حرفی نمی‌گویم، گفت:
- ببین هیما، این حرف‌هایی که می‌خوام بزنم رو توی گوشِت فرو کن!
با بغض به آن خیره شدم. انتظار پیشی از آن داشتم که حرف اصلی‌اش را در جلوی رویم بگوید. من او را می‌شناختم. به قول مهشید دخترعمویم، من یک عاشق دیوانه بودم که به قول یک ضرب المثل که می‌گفت:
- دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید، به کام من آمده بود و این ضرب المثل حکایت مرا بازگو می‌کرد. حکایت منِ دیوانه‌ای که عاشق پسرعمه خودش شده بود.
سبحان نفس عمیقی کشید و گفت:
- من وقتی‌ که برم تو خودت می‌دونی که تنها می‌مونی و هیچ پشتوانه‌ای نداری. برای همین ازت می‌خوام که مثل یه دختر شجاع و دلیر از خودت در برابر دیگران محافظت کن.
به ساعت‌اش نگاهی انداخت و درحالی‌ که رویش را به طرف من برمی‌گرداند، گفت:
- هیما‌، من دیگه برم. دیرم شده!
کاش می‌گفت که هیما می‌خواهم پروازم را به خاطر تو به تأخیر بیاندازم تا بلکه پیش تو باشم.
از این همه رویاپردازی دخترانه‌ام، پوزخندی در دلم زدم. من بدبخت و بیچاره، حتی نمی‌دانستم که سرنوشت سیاهم چگونه نوشته شده است؟!
برای آن‌ که حال فجیعم را نفهمد، لبخند مصنوعی تحویل‌اش دادم.
- بسیارخوب، من رو کاشکی بین این همه آدم نجاتم می‌دادی؛ ولی خب تو هم چاره‌ای نداری. سلام منو به عشقت برسون!
در تمام این مدت، حرف‌های کثیف را جلوی او می‌زدم؛ اما از درون داشتم مانند آتش می‌سوختم. او چه می‌دانست که در دلم چه چیزی نهفته است.
با صدای خداحافظی‌اش به خود آمدم و نیز من هم با درد و اندوه از او خداحافظی کردم. در اتاق به شدت بسته شد و من ماندم و خودم بغضی که در گلویم بود ترکید. ای کاش فقط برای نخستین‌بار هم که شده بود حرفم را روراست با بی‌شرمی می‌گفتم. ای کاش!
چه وقت که تمام تنها شده بودم؛ اما قلبم برای او می‌تپید. حتی به خاطر او دست به شعر نوشتن شدم و گهگاهی برای او شعر می‌تراوم.
 
نفس‌هایم کم‌کم داشت به شمار می‌رفت. حجم زیادی از این رنج را تحمل کرده‌ام. خسته بودم و خسته!
دیگر جانی برای گریه کردن نداشتم. روی تخت نشستم و دراز کشیدم. چشم‌هایم از فرط گریه می‌سوخت. گریه‌هایم خشک شده بودند. کاش می‌توانستم به روستای مادری‌ام بروم تا بلکه حال و احوالم نسبت به حال وخیم‌ام بهتر گردد. با بستن چشم‌هایم آن هم از فرط خستگی، دیگر چیزی نفهمیدم.
***
کلافه به طرف مهشید برمی‌گردم و می‌گویم:
ـ میشه تمومش کنی؟ سبحان برای من مُرد! اون داره فعلاً توی آمریکا با عشقش خوش می‌گذرونه. به من و تو چه ربطی داره؟!
خدا می‌داند که چگونه ظاهرم را جلوی مهشید جلوه می‌دادم تا بلکه بر من پوزخند نزند. خب حرف‌هایش درست از آب درآمده بودند و این برای من حس تمسخر شدن را داشت. مهشید را می‌شناختم، فردی بود که تا به حرفش نرسد، حرص می‌خورد؛ اما زمانی‌که حرف‌اش، حرف درستی از آب در می‌آمد بقیه را مسخره می‌کرد. انگار دیگران را با حرف‌هایش تحقیر می‌کرد. نباید از ابتدا به او اعتماد می‌کردم. خوب من او را که از ابتدا نمی‌شناختم که این دومی‌اش باشد.
مهشید بر طبق نظریه‌ام، پوزخندی زد و گفت:
ـ دیدی همیشه من حرفام درست از آب در میاد؟
اخم کردم. حتی اگر به او اطمینان حاصل گردانم، نباید مرا به سخره بگیرد. با کف دستم که روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشته بودم، او را به طرف مخالف هُل دادم و نیز با خشم گفتم:
ـ دهنتو ببند! نباید از اول اعتمادی بهت می‌کردم. قرار نیست جلوت تحقیر و مسخره بشم فهمیدی؟
بدون آن‌که به او مهلت حرف زدن بدهم از اتاق‌اش خارج شدم و به طرف مادرم که در حال سفره پهن کردن بود، رفتم.

مامان تا مرا دید گفت:
ـ میشه بیای کمکم؟
چیزی نگفتم و به طرف‌اش رفتم. مادرم همیشه باید زخم‌زبان دیگران میشد و هیچی نمی‌گفت. من حرصم می‌گرفت که نمی‌توانست در برابر عمه‌هایم خوب از خودش دفاع کند. فقط بلد بود مانند ترسوها درباره زندگی‌مان حرف بزند. نفس عمیقی کشیدم و رویم را به طرف عمه‌های فضول و غیبت‌گویم، برگشتم و مانند خودشان با طعنه گفتم:
ـ میشه بلند بشید و کمک بکنید؟ نمی‌شه که مادرم بدبخت من همه‌ش بیاد کلفتی کنه!
عمه فرزانه با حرص برخاست و به طرف آشپزخانه به راه افتاد. عمه مریم هم پشت سر عمه فرزانه به طرف آشپزخانه به راه افتاد؛ اما عمه زری نرفت و روبه‌رویم ایستاد و با پوزخند گفت:
ـ این دور رو تو بردی؛ اما سری بعد برد، برد تو نیست!
 
از شدت خشم، بر سرش فریاد زدم:
ـ به خاطر چندتا خوردن و شستن برای من حرف می‌زنی؟
با همان پوزخند قبلی‌اش، گفت:
ـ با بزرگترت درست حرف بزن هیما!
مامان، زن‌عمو فرهاد، عمه مریم و عمه فرزانه، پسرعموهایم، عمو فرهاد و بابا، دخترعموهایم و... همه دورمان جمع شدم بودند و ما دونفر را می‌نگریستند.
- مثلاً تو الآن بزرگترمی یا دیو سه‌سر؟
با خوردن سیلی در چهره‌ام، شوکه شدم و به طرف فردی که بر من سیلی نهاده بود، نگاه کردم. بابا بود که این کار را انجام داده بود. شاید در زندگی دیگران، فردی با عمه‌اش آن‌طور برخوردی نکند؛ اما تحمل این‌گونه اخلاق‌شان را نداشتم و به تندی با آن‌ها برخورد می‌کردم.
دستم را روی سیلی که پدرم به آن زده بود، گذاشتم و ناباورانه لب زدم:
- بابا!
با خشم فریاد زد:
- هیما، تمومش کن!
نفس‌نفس می‌زدم تا بلکه راه گریه‌هایم جلوی عمه‌ی مغرورم یعنی عمه زری‌ام که میشد مادر سبحان، سد نشود. دشمن مادرم، همین عمه زری‌ام بود و بس!
کسی‌که نخستین‌بار در روز عقد پدر و مادرم نیامد. به دلیل آن‌ که از ابتدا، از مادرم نفرت داشته است.
عمه زری از چنین پیروزی که به‌ دست‌اش آمده بود، لبخند پیروزمندانه‌ای روی لب‌هایش شکل می‌گیرد و نیز می‌گوید:
- مثل این‌ که باهم برابر شدیم.
پدرم باری‌ دیگر فریاد زد:
- تو هم بس کن زری! یه بار دیگه با هیما این‌طور حرف بزنی من می‌دونم با تو!
از آن‌ که پدر طرف‌داری از من را کرده است، از ته‌ِدل خوشحال شدم. پوزخندی به عمه زری زدم و راهم را به طرف حیاط کج کردم. خودم هم نمی‌دانستم چرا راهم را به حیاط کج کردم؛ اما من فقط از شر عمه زری با آن طعنه‌هایش به حیاط آمده بودم. روی تابی که در حیاط مادربزرگ قرار داشت نشستم و سرم را بالا بردم و به ماهِ کامل چشم دوختم. بغض کردم. از اتفاق امشب، از عشقی که به سبحان داشتم و حال از او دور بودم، از ازدواجی که پدرم روی آن تأکید کرده بود. اکنون حالم خیلی خراب است، خیلی! فردی که ضعیف و ناتوان باشد و کاری برای خود نکند که آن آدم، آدمی سالمی نیست؛ بلکه او بیماری است چشم انتظار کسی است تا او بیاید تا بلکه حال‌اش با او خوب گردد.
قطره اشکی از چشمانم سُر خورد و روی گونه‌های برجسته‌ام غلتید. عشق مرا وادار به همه کار کرد. کارهایی که از نظر تو دیوانه بودن به حساب می‌آمد.
به عشق او دَف زدن را آموختم، کلاس‌ گیتار زدن بروم، معلم مهدکودک بشوم و حتی آشپزی یاد بگیرم.
با صدای پایی، اشک‌هایم را پاک کردم و به ادامه‌ی تماشای ماه نشستم. با نشستنش آن‌هم روی تاب، سرم به طرف او چرخید. پدرم بود. کسی‌که بیش از هر نفری او را دوست داشتم. کسی‌که مانند کوه، پشتوانه‌ی من است.
نفس‌های خسته‌ی عمیق مردانه‌اش، در فضا پیچید و نیز گفت:
- امشب خیلی غوغا کردی هیما، آفرین دخترم!
از وقتی‌که سبحان به آمریکا رفته بود، پدرم اخلاقش را تغییر داده بود.
با صدای گرفته پاسخش را دادم:
- بابا، چرا می‌خوای من رو اجبار به آرمان بدی؛ درحالی‌ که هیچ علاقه‌ای نسبت بهش ندارم.
پدرم دستش را روی شانه‌ام نهاد و گفت:
- تو که شرایط من رو می‌دونی، چرا با من لج می‌کنی؟
 
چشم‌هایم را می‌بندم. دنیا برایم ناخوشایند است. مانند یک آلودگی هوا، حرف‌هایشان در سرم معلق می‌شوند و باعث می‌شوند که آن آلودگی سّمی در ریه‌هایم بپیچد و باعث خفگی‌ام شود. به طرف نیم‌رخ پدرم برگشتم و گفتم:
- خب چی به من می‌رسه؟ به جز بدبختی و افسردگی که به من می‌رسه، چی به تو می‌رسه؟ بابا، فقط به فکر منافع خودت هستی؟
بابا به طرفم برگشت و نیز نفس عمیقی کشید.
- من رو هم درک کن هیما! وقتی‌که به این ازدواج موافقت کنی، چقدر خوشبخت میشی؛ اما هیما، آرمان اونقدر مرد هست که به خاطر اخلاقی که داره، می‌تونم بهش اطمینان کنم. اون تو رو دوست داره که اگه باهاش ازدواج بکنی، می‌تونی بعداز ازدواج عاشقش بشی.
از این حرف پدر، پوزخندی در لب‌هایم لانه کرد.
- این چیزیه که شما فکر می‌کنید؟
پدر خیلی اعتماد به نفسش را بالا برده بود تا بلکه مرا راضی نماید که با آرمان ازدواج کنم.
به چشم‌هایم خیره می‌شود.
- آره؛ چرا که نه؟
با این حرف‌اش آن‌هم نسبت بر من، قلبم کدر شد. مردی که اسم خود را پدر می‌نامید، حالا ذره‌ای به حال دخترش توجهی ندارد و آن آدم دلش نسبت به او کدر و سیاه می‌شود.
حرفی نزدم و نگاهم را از او گرفتم و به آسمان سیاه و پر ستاره خیره شدم. چرا از پدرم جفا دیده بودم؟ چرا این زندگی بر من جفا کرده بود؟ سنگدلی این زندگی و زمانه، به من چه ربطی داشت؟
با حس آن‌ که پدر از تاب برخاست، هیچ تکانی نخوردم.
- هیما، ازت خواهش می‌کنم که درست فکر کن!
میان حرف‌اش پریدم:
- و منم تصمیمم از این ازدواج‌اجباری همینه!
حرف زدن با او بی‌فایده بود. حرف، حرف خودش را می‌خواست به کرسی بنشاند.
- حرف زدن با تو بی‌فایده‌ست هیما!
و بدون آن‌ که به من اجازه‌ی صحبت را بدهد، به طرف خانه به راه افتاد. پوفی کشیدم و خودم را روی تاب ولو انداختم.
***
( فصل دوم )
خانه‌ی مادربزرگ جمع شده بودیم و من به دست‌شویی رفته بودم. دست‌شویی در بیرون خانه یعنی در حیاط قرار داشت. خواستم در دست‌شویی را باز نمایم که با صدای عمه مریم و عمه فرزانه، ایستادم.
 
- فرزانه، میگم که هیما قراره زن آرمان ریاحی بشه، همونی که خیلی پولدار و مشهوره. تازه مدلینگ هم هست. (این شخص واقعی نیست)
با این حرف‌شان، مرا کنجکاو به شنیدن کردند. دوست نداشتم فال‌گوش بایستم؛ ولی کنجکاوی مرا وادار به انجام چنین کار اشتباهی می‌کرد.
عمه فرزانه: آره بابا، پسره خیلی مرد خوبیه. هیما و آرمان هم خیلی اخلاق‌شون به هم‌د‌یگه می‌خوره؛ حتی قیافه‌هاشون. تازه ناصر می‌خواد دخترش رو بلااجبار به خاطر بدهی‌هاش به آرمان بده. آخه می‌دونی که چقدر پول از آرمان گرفته.
سؤالی در ذهن‌ام خطور کرد که آن‌ها چگونه در این‌باره فهمیده‌اند؟
به ادامه‌ی حرف‌شان گوش سپردم.
- مریم مگه خودت نگفتی که نسرین یهو از دهنش پریده بود.
دست‌هایم ناگهان مُشت شد. مادرم چرا هرچه که در زندگی‌مان بود را برای دیگران تعریف می‌کرد؟ چرا؟ جواب خود را یافتم. آن‌ که او آدم بلاهتی بود که به جای آن‌ که حق خود را بگیرد، موضوع زندگی‌اش را برای دیگران فاش می‌کرد.
نفس عمیقی کشیدم. دیگر صدای پچ‌پچ‌‌وارشان را نشنیدم. از لای در دست‌شویی، نگاهی به حیاط مادربزرگ انداختم. آن‌ها رفته بودند.
نفسی از سر آسودگی کشیدم و به طرف در خانه به راه افتادم. مهشید دخترعمویم تا مرا دید، لبخندی زد و دست مرا کشید. وارد اتاق پدربزرگ که شدیم، سریع گفت:
- از اول توضیح بده!
متعجب گفتم:
- چی رو؟
با تمام ساده‌لوحی‌اش، گفت:
- داستان خواستگارت که معروف‌ترین مدلینگ کشورمون هست!
نمی‌دانست که آن‌قدر بلاهت است که هیچی در این موضوع خواستگاری نمی‌دانستم؛ ولی این زندگی را بلااجبار می‌دیدم.
- در مورد چی صحبت می‌کنی؟
از آن‌ که ضایع شده بود، سرش را پایین انداخت و نیز گفت:
- آهان!
چقدر آدم می‌تواند فوضول باشد که تا چیزی کشف نکند، وارد غیبت‌گویی نمی‌شود؛ اما امان از روزی که حرفی را بشنود و آن را غیبت کند. تماماً چیزی که شنیده شود و بین خویشان گفته شود، غیبت گفته می‌شود. چیزی که آن را تبدیل به بَلبَشو بشود در یک خلاصه می‌گویم، غیبت گفته می‌شود. حال می‌کنی که چه می‌گویم؟ غیبت!
آب دهانم را بلعیدم و نیز گفتم:
- بسیار خب، من دیگه برم.
از کنارش گذر کردم و نیز از اتاق پدربزرگم بیرون آمدم. مهشید مانند عمه‌هایم بود. فردی که از نظر من جاهل و نادان بود. با آن‌ که لیسانس روان‌شناسی داشت؛ اما گویی که انگار نه انگار به عنوان یک مشاوره به جای آن‌ که به من کمک کند‌، به عنوان یک آدم جاهل می‌ماند که از دنیا فاصله گرفته است و قرار است فردی جدید به جای روح او وارد بدن او شود.
سرم را تأسف تکان دادم و به طرف مادربزرگ رفتم.
***
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین