به نام خالق قلم
نقد دلنوشتهی «سوگنامهی سقوط انسانیت»

عنوان:
عنوان از سه واژه «سوگنامه» + «سقوط» + «انسانیت» ساخته شده. ترکیبی قدرتمند و پرمعنا. واژه سوگنامه (سوگ+نامه) به تنهایی بار معنایی سنگینی دارد، نامهای برای عزاداری، برای از دست دادن. اما وقتی با «سقوط انسانیت» ترکیب میشود، عمقش چند برابر میشود.
نویسنده انتخاب هوشمندانهای کرده، در ادامهی سوگنامه، واژه «سقوط» را بهجای «مرگ» آورده. مرگ در حقیقت پایان سقوط است. این تفاوت ظریف باعث میشود عنوان حس فعالتری داشته باشد؛ انگار ما الان شاهد و در مرحلهی این سقوط هستیم، نه فقط پس از آن و مرگ کامل آن.
بعد از خواندن دلنوشته، عنوان کاملاً با محتوا همراستا میشود:
«ما در سوگ انسانیتی راه میرویم که هیچکس برای نجاتش قدمی برنداشت.»
یعنی، ما شاهدیم، پایان نیافته، اما کاری نیز برای جلوگیری از پایان آن انجام نمیدهیم. تنها ایراد وارد بر عنوان میتواند طولانی بودن نسبی آن باشد که ممکن است از جذابیت بصری در نظر مخاطب بکاهد، تنبلی ذهنی مخاطب عام را برانگیزد و او را از ادامه خواندن دلنوشته باز دارد. اما از منظر اهل ادبیات و همچنین از نظر منتقد، این عنوان تاثیرگذار است و نویسنده در انتخاب آن موفق عمل کرده است.
ژانر:
نویسنده دو ژانر فلسفی و اجتماعی را برای این دلنوشته انتخاب کرده که هر دو کاملاً صحیح هستند.
ژانر فلسفی: دلنوشته به مفاهیم بنیادین و انتزاعی مثل انسانیت، حقیقت، هویت، و معنای وجود میپردازد. سوالاتی مطرح میکند که جنبه فلسفی دارند:
«اصلا خود انسان چه معنیای داشت که انسانیت، صفتش بود؟»
«کدام نقاب، خود واقعیِ انسان را نشان میدهد؟»
ژانر اجتماعی: دلنوشته به نقد جامعه و روابط اجتماعی میپردازد. نشان میدهد که چگونه انسانها در جامعه نقاب میزنند، دروغ میگویند و احساسات واقعیشان را پنهان میکنند:
«اینجا اگر مهربان باشی خردت میکنند، اگر راست بگویی ساکتت میکنند»
اما این دلنوشته یک ژانر دیگر را نیز شامل میشود که نویسنده آن را ذکر نکرده: ژانر تراژدی.
دلنوشته سراسر حس غم، ناامیدی و سقوط دارد. از دست دادن انسانیت یک تراژدی است که نویسنده برای آن سوگواری میکند. لحن سوگوارانه و تصاویر تاریک و دردناک همگی مشخصههای ژانر تراژدی هستند و منتقد پیشنهاد میکند به ردیف ژانرها اضافه شود.
مقدمه:
دیباچه با یک تضاد شروع میشود که بلافاصله توجه مخاطب را جلب میکند:
«میگویند انسان موجود شگفتیست اما کسی نمیگوید، شگفتی سقوطش چقدر درد دارد.»
این شروع هوشمندانه است. «شگفتی» در جملهی اول مثبت است و در جملهی دوم منفی. این تضاد خواننده را از همان ابتدا درگیر میکند.
استعاره «آینهی جهان» و «سایهای تاریک» نیز قوی است. آینه معمولاً نماد حقیقت و واقعیت است، اما اینجا نویسنده میگوید وقتی نگاه میکنیم فقط سایه میبینیم؛ سایهای که از انسان بودن فقط اسمش را با خود دارد. این تصویر با موضوع اصلی دلنوشته کاملاً هماهنگ است.
نقطه قوت مقدمه این است که برخلاف بسیاری از دلنوشتههای فلسفی، تراکم استعاری بیش از حد ندارد. جملات نسبتاً ساده و قابل فهم هستند و در عین حال عمق دارند. رعایت این تعادل و نکات در نوشتن آغاز دلنوشته، کار مهمی است که نویسنده به خوبی آن را انجام داده و با توجه به ژانر اجتماعی اثر، در ورود را برای هر نوع مخاطبی (عام و خاص) باز گذاشته است.
لحن:
لحن این اثر غمآلود، فلسفی و سوگوارانه است. نویسنده با صدایی رسمی و جدی، برای از دست رفتن انسانیت عزاداری میکند. این انتخاب لحن کاملاً منطقی است و با عنوان و موضوع اثر هماهنگ.
لحن در تمام بخشهای دلنوشته ثابت مانده و لغزشی ندارد. از ابتدا تا انتها همان احساس سنگینی، غم و نومیدی حاکم است. این ثبات از یک طرف نشاندهنده کنترل نویسنده روی اثرش است، اما از طرف دیگر کمی مشکلساز میشود.
منتقد معتقد است که یکنواختی لحن بزرگترین ضعف این دلنوشته است. وقتی لحن هیچ اوج و فرودی نداشته باشد، خواننده بعد از چند پاراگراف احساس خستگی میکند و توانایی تأثیرپذیریش کم میشود.
مثلاً در این بخش:
«زخمها را با لبخند میپوشانند و درد را با صدای بلند قهقهه میزنند، تا مبادا کسی بفهمد چقدر درونشان زخمیست.»
این جملهی زیبا میتوانست کمی طنز تلخ یا تمسخر داشته باشد، در این صورت تبدیل به نقطهی عطف لحن میشد و اثر را درخشانتر میکرد.
یا این بخش:
«اینجا اگر مهربان باشی خردت میکنند، اگر راست بگویی ساکتت میکنند»
این جمله نیز میتوانست با خشم یا فریاد گفته شود، با لحنی اعتراضی که بتواند بگوید دیگر کافی است، اما باز در همان آرامش غمانگیز فرو رفته. منتقد پیشنهاد میکند نویسنده در برخی قسمتها لحن را تغییر دهد. البته در پارت ۱۲ ناگهان تغییر لحنی مشهود مشاهده میشود که نویسنده ناگهان شاکی میشود و جملات اعتراضی و خشمگین خود را پشت سر هم ردیف میکند. این تغییر لحن ناگهانی به زیبایی اجرا شده و نشان میدهد نویسنده توانایی اجرای آن را دارد، پس میتواند تعادل بهتری نیز برای آن ایجاد کند و آن را محدود به یک پارت نکند.
ساختمان جملات و انسجام:
این اثر از نظر انسجام قوی است. پارتها به خوبی به هم متصل شدهاند و یک خط روایی منطقی دارند. خواننده از ابتدا تا انتها میتواند دنبال کند که دلنوشته به کجا میرود.
جملات ساختار متنوعی دارند. نویسنده بین جملات کوتاه و بلند تعادل برقرار کرده. جملات کوتاه برای تاکید و ضربه: «اما حالا؟»، «میدانی…» و جملات بلند برای توضیح و بسط معنا.
اعرابگذاری و علائم نگارشی نیز بهخوبی رعایت شدهاند و به خوانایی متن کمک کردهاند.
شاید تنها نقطه ضعف این دلنوشته، تکرار نسبی مضامین باشد. منتقد برای کمک بیشتر مثالهایی از این تکرارها میزند:
موضوع
«قلب گم شده یا نبود قلب»:
«قلبها را دیگر نمیشود پیدا کرد. نه در سینهی آدمها، نه پشت نقابهایشان و نه حتی، در عمق چشمهایی که وانمود میکنند هنوز زندهاند.»
«قلبها را در جایی دفن کردهاند. میان دروغهایی که سالها، روی هم تلنبار شدند»
«تندیسهایی که قلبشان از سنگ و لبخندشان از گچ است.»
«ما زانو زدهایم در معبدِ سکوت؛ جایی که صدای خرد شدن آخرین ذرّهی ایمانمان را، تنها خدا میشنود»
هر چهار جمله در بخشهای مختلف آمدهاند، اما همگی دارند یک مفهوم را میگویند: قلب، احساس واقعی، ایمان گم شده یا نابود شده. خواننده بعد از دو بار خواندن این مضمون، در سومی و چهارمی احساس میکند چیز جدیدی نمیشنود.
موضوع
«از دست رفتن انسانیت» تقریباً در تمام پارتها وجود دارد:
«ما در سوگ انسانیتی راه میرویم»
«انسانیت افسانهای بود که سالهاست، در گور سکوت دفنش کردهاند»
«انسانیت قصیدهای بود که نیمهکاره رها شد»
«ما دیگر نمیگوییم «انسانم آرزوست»»
«انسانیت را، خود انسان با دستهای خودش خاک کرده است»
این همه تکرار یک مفهوم است. با این که هر جمله بهتنهایی زیبا و تاثیرگذار است، اما وقتی همه کنار هم میآیند، از قدرت یکدیگر میکاهند و کمی احساس طولانی و تکراری بودن میدهند. نویسنده میتوانست با جلوگیری از تکرار مستقیم مفهوم، آن را به صورت غیرمستقیم و با تصویرسازیها و مفهومهای زیرشاخهای جدید بیان کند.
منتقد پیشنهاد میکند که نویسنده برخی پارتهای مشابه را ادغام یا حذف کند. وقتی هر مضمون فقط یک یا دو بار بیان شود، قدرت تاثیرگذاری آن چند برابر میشود و دلنوشته را به مرتبه بینقصی و عالی بودن میرساند.
آرایههای ادبی و واژگان:
نویسنده در سرتاسر دلنوشته، مهارت و دانش ادبی بالایی نشان داده. استعارات، تشبیهها و تضادهای فراوان و اصیل در متن دیده میشوند.
استعارههای قوی:
«روشناییِ دروغ»
تضاد زیبایی که نشان میدهد چگونه روشنایی ظاهری حقیقت را پنهان میکند. معمولاً روشنایی نماد حقیقت است، اما اینجا روشنایی خودش دروغ است. این استعاره بسیار خلاقانه و دور از کلیشه است.
«قلبها را در جایی دفن کردهاند میان دروغهایی که سالها، روی هم تلنبار شدند»
تصویر دفن قلب در میان دروغها استعارهای زیبا از از دست رفتن احساسات واقعی است. واژه «تلنبار» نیز به خوبی نشان میدهد که دروغها لایه به لایه روی هم انباشته شدهاند.
«گور کَنان آرام و بیادعای قلب و حقیقت»
تصویری محزون که انسان را به حفار قبر خودش تبدیل میکند.
«آبهای تنهایی، هر روز ساحل امیدش را بیشتر میبلعند»
این تصویر بسیار قوی است. تنهایی مثل آب طغیانکرده که دارد بالا میآید و زمین (امید) را میبلعد. تصویری پویا و ترسناک که حس پیشروندهی تنهایی را نشان میدهد.
تشبیههای تاثیرگذار:
«جهان چهرهی واقعیاش را مثل زخمی تازه، بیپرده جلویمان میگذارد» تشبیه حقیقت جهان به زخم تازه، تصویری بسیار دردناک و واقعی است.
«آینه دیگر قاضی نیست… فقط یک تماشاگر بیطرف است»
آینه که باید حقیقت را نشان دهد و قضاوت کند، دیگر این کار را نمیکند. فقط تماشا میکند. بیتفاوت شده. این تصویر خیلی قوی است چون نشان میدهد حتی ابزارهای سنجش حقیقت هم دیگر کارایی ندارند.
«تندیسهایی که قلبشان از سنگ و لبخندشان از گچ است»
انسانهای سنگی و مصنوعی. تندیس اساساً بیجان است، اما اینجا نویسنده حتی مواد سازندهاش را هم مشخص میکند: سنگ (سخت، سرد، بیحس) و گچ (شکننده، مصنوعی، موقت).
تضادهای برجسته:
«روشناییِ دروغ» در برابر
«حقیقتِ تاریکیِ شب»
«گریهها را پشت خندههای مصنوعی جا ساز میکردند»
همه این آرایهها اصیل، خلاقانه و دور از کلیشه هستند و نشان میدهند نویسنده توانایی بالایی در خلق تصاویر ادبی دارد.
تراکم استفاده از آرایهها در مرز قرار دارد اما در سطح قابل قبولی است و خستگی ذهنی زیاد از حد، به جز در مخاطب عام ایجاد نمیکند. با این وجود، دلنوشته از عدم وجود تعادل پراکندگی آرایه در پارتهای خود رنج میبرد. بعضی از پارتها تصویرسازیهای قوی دارند و از آرایه ها غنی شدهاند اما در مقابل، بعضی پارتها سادهتر و خالی از آرایه هستند و صرفاً دربردارندهی مفاهیمی انتزاعی هستند. بهتر است نویسنده تلاشی در جهت برقراری تعادل میان پارتهای دلنوشته انجام دهد.
واژگان این اثر متنوع و غنی هستند. نویسنده از فارسی ادبی، واژگان فلسفی و کلاسیک استفاده کرده: دیباچه، سوگنامه، گور کَنان، معبدِ سکوت، دهلیزهای خاموش، قصیده، پژواک. تمام واژگان برای هر نوع مخاطب و در هر سطحی در دسترس و قابل فهم هستند. این نکتهی مهمی برای دلنوشتهای اجتماعی است که قصد دارد عام و اجتماع را مخاطب قرار دهد.
دلنوشته از نظر نگارشی و املایی در سطح عالی قرار دارد و فاقد ایراد میباشد.
بخش موردعلاقهی منتقد در این دلنوشته، بی شک این بخش است:
«و شاید حقیقت همین باشد؛
اینکه ما نه در جستوجوی انسانیت،
بلکه در سوگِ نبودنش به دنیا آمدهایم.
اینکه دستهایمان را بههم میرسانیم
نه برای مهر،
بلکه برای آنکه در سقوط کمتر تنها بمانیم و کسی دیگر را از پرتگاه پایین بیاندازیم.»
تولد ما جشن نیست؛ عزاست. انسانیت چیزی نیست که قرار باشد پیدا شود، بلکه چیزیست که از پیش گم شده.
دستهای ما که همیشه نشانهی پیوند و همدلیاند، اینبار کارکردی دیگر دارند. نزدیکی ما از عشق نمیآید، بلکه از ترس منشا میگیرد. ترس تنها افتادن، ترس تنها رنج کشیدن.
سقوط، سرنوشت مشترک ماست. نه صعودی در کار است و نه نجاتی قطعی. تنها دلخوشی این است که دردمان تقسیم شود حتی اگر این تقسیم عادلانه یا انسانی نباشد.
انسان برای سبکتر شدن، دیگری را قربانی میکند. نه از روی شرارت محض، بلکه از سر استیصال.
سخن پایانی منتقد:
نقره عزیز، تو در «سوگنامهی سقوط انسانیت» توانستهای صدایی رسا و محزون برای درد جمعی ما بسازی. قلم توانای تو نه فقط برای من و تو، بلکه برای یک ملت و دنیا سوگواری میکند. از تو برای نگاشتن چنین دلنوشتهی زیبایی متشکرم. معتقدم که با انجام اصلاحات میتوانی ماندگاری و جذابیت آن را افزایش بدهی و نگاههای بیشتری را خیرهی آن بسازی. برایت آرزوی موفقیتهای روزافزون دارم و منتظر خواندن دلنوشتههای بعدی تو هستم.
