چالش تمرین نویسندگی[12]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ایراندخت
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
حالا که فکر می‌کنم، هیچ‌کس جز تو، نمی‌توانست آن‌طور که من می‌خواستم، مرا "من" نگه دارد؛ و حالا، بخشی از "من" گم شده است.
 
اشک هایم می‌ریزد و می‌ریزد ولی اینبار دستی نیست که تصور کنم دارد اشک هایم را پاک می‌کند و در ذهنم بگوید گریه نکن عزیزکم
 
وقتی خوابش را می‌دیدم، چشمانم مثل چنگک ماشین‌های شهربازی می‌شدند.
بالا که می‌آمدند، عروسک موردعلاقه‌ام میان‌شان نبود.
 
باورش سخت نیست؛ می‌دانستم که این ذره‌ذره جان دادن‌هایم غیرعادیست. قبل‌ترها حس کرده بودم که چیزی از من را گذر عُمر به یغما می‌برد که حتی زمان هم علاجش نخواهد بود.
 
گاو عزیزم را فروختم.
حالا یک بوته کوچک لوبیا دارم.
 
کم‌کم خاطراتش هم رنگ باختند، شاید آثار پریدگی بوی تنش بود، یا بازگشتی که فرا نرسید.
 
غرق در فکرشم چون اخر دگر او را نمیبینم پس بزار تصورش کنم بارها و بارها چهره خندانش را درکنارم تجسم کنم
 
عقب
بالا پایین