به چشمهای مرد که همچون تکههای آتشِ خشم در تاریکی شب میدرخشید، خیره شدم. در دل، هزار پرسش گره خورده بود؛ آیا قدمی که برمیداشتم راه رهایی بود یا آغاز سقوطی عمیق؟ نجات مردم در برابر ظلم، یا وانهادن همهچیز به پای آرامشی پوشالی؟ باید میان دو تیغ انتخاب میکردم؛ نجاتِ دیگران با بهای درد خودم، یا آرامشِ ظاهری همراه با زخمِ همیشگیِ وجدان.
سؤالم، همچون سنگی در گلو گیر کرده بود. نمیدانستم از کجا آغاز کنم. مزهی تلخ اضطراب روی زبانم نشسته بود. نفسهایم کوتاه و دودل، و آن چشمهای خشمگین همچون دو دیوار محکومکننده، راه را بر من تنگ میکردند. بین پرسیدن یا سکوت، ماندن یا رفتن گیر افتاده بودم، اما از بازگشت دیگر خبری نبود. راه، پشت سرم بسته شده بود. نگاهم لرزید و به چهرهی درماندهی مرضیه خانم افتاد. لبهایم آرام لرزیدند:
«اومدم… اومدم که بدونم چرا سکوت کردید؟ چ… چرا؟»
صدای مرد، چون پتکی سرد، میان حرفم فرود آمد:
«بذار من بهت بگم، دخترجون.»
به چهرهاش خیره شدم. نور زرد و نحیف چراغ، صورتش را نیمه میبلعید. سایهها روی گونههایش میلغزیدند و خشم در چشمهایش موج میزد. انتظار، مثل خاری در سینهام میخورد.
«ما نیازی به کمک تو نداریم، غریبه.»
غریبه، واژه مثل سنگی سرد بر شانههایم افتاد. شاید حق داشتند. من در این خانه، در این ده، در این تاریخ گمشده، تنها یک نام ناآشنا بودم. اما آیا نمیدید که جانم را به خطر انداخته بودم؟
«حرف شما درسته، من غریبهام؛ اما میخوام ظلم و ستم رو از بین ببرم.»
مرد، ناگهان از جا پرید. مشتِ چپش گره شد، رگهای گردنش برجسته، و گامهایش پر از خشمی مهارنشدنی. حرکاتش بوی خطر میداد. چشم در چشمش دوختم.
«تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی دخترجون! خان بهترین آدم تو این دهه.»
به سمت در قدم برداشت. قدمهایش، سنگین و بیرحم، صدای تندی بر چوبهای کهنه انداخت. بیآنکه نگاهی به من بیندازد، دوباره غرید:
«برگرد. نمیخوام دیگه اینجا ببینمت. اگه ببینم کاری کردی، خودم حلش میکنم.»
هوای خانه انگار سردتر شد. آیا واقعاً راضی بودند؟ از خانِ ظالم؟ یا زیر فشار ترس، زبانشان بریده بود؟ شاید حقیقت پشت پردهای سنگینتر از ترس پنهان بود.
مرضیه خانم به آرامی نزدیک آمد، کنارم نشست. انگشتانش، لرزان و سرد، روی دستم نشستند.
«کژال… تو… تو خیلی چیزا رو نمیدونی.»
و راست میگفت؛ من هیچچیز نمیدانستم. نه از مادرم، نه از خودم، نه از گذشتهای که مثل مه، همهجا را پوشانده بود. رازها، چون سنگهای سنگین، بر شانههایم تلنبار میشدند.
بین گفتن و سکوت مردد بود. نفس عمیقی کشید. صدایش لرزید، گویی واژهها از گلویش عبور نمیکردند. هوای خانه سنگین شده بود. بوی نفت که پیشتر در هوا بود، جای خود را به بوی نم و رطوبت داده بود؛ رطوبتی که از لابهلای ترک دیوار میخزید و تا مغز استخوانم نفوذ میکرد. لرزهای بیاختیار بر تنم نشست.
لبهایم را آرام تر کردم:
«خب، بگید. میخوام بدونم. من باید بدونم. دلیل سکوت شما رو دلیل اینکه چرا سکوت کردید؟»