خب فضا سازی رو باید کم کنی و ارجاعش بدی به شخصیتپردازیخب ببین خیلی طولانی میشه
وایسا بفرستم برات ببین
خب فضا سازی رو باید کم کنی و ارجاعش بدی به شخصیتپردازیخب ببین خیلی طولانی میشه
وایسا بفرستم برات ببین
همش ۴۰ باشه یهو بیاد ۶۰ بشه بد نمیشه؟بعدم حداکثر تا ۶۰ خط مجازه
نچهمش ۴۰ باشه یهو بیاد ۶۰ بشه بد نمیشه؟
هوا، چون پتویی زمخت و سرد، تنم را در آغوش کشیده بود. سکوتِ سنگینِ روستا، چون خفگی، نفسهایم را در سینه حبس میکرد. قدمهایم سست و بیرمق، گویی بر لبهیِ پرتگاهی گام برمیداشتم؛ هر لحظه وسوسهیِ بازگشت، چون سمی آهسته در رگهایم میدوید، اما نیرویی ناشناخته، چون زنجیری نامرئی، مرا به پیش میراند. نگاهها، تهی از امید، شکسته، و غرق در سکوتی بودند که هیچ از معنایش نمیفهمیدم. چرا مرضیه خانم، با آن لبهایِ بستهاش، حتی کلمهای نگفت؟ چرا فاطمه خانم، با آن سکوتِ پرمعنایش، لب فرو بست؟ چرا اینهمه تغییر ناگهانی؟
در نیمهراه، ایستادم. باید دلیلِ این سکوتِ ناگهانی را میدانستم؛ این تغییرِ چهرهیِ مردمی را که گویی از هر کدامشان، انتظاری دیگر داشتم. چرخی زدم و مسیرِ خانهیِ دلربا را در پیش گرفتم. قلبم، چون پرندهای وحشتزده، در سینهام بال میزد. نمیدانستم این راه، درست است یا اشتباهی دیگر که به پایِ ناآگاهیام نوشته خواهد شد. نمیدانستم با پیر چه خواهد گفت، یا اصلاً چیزی خواهد گفت یا نه.
خانهیِ کوچکِ دلربا، در دلِ تاریکیِ شب، چون شمعی لرزان، نورِ اندکی میپراکند. واردِ حیاط شدم. پلهها را یکی پس از دیگری، با قدمهایی لرزان، بالا رفتم. هر پله، گویی مرا به سویِ حقیقتی ناخوشایندتر سوق میداد. انگشتانم، از سرما و ترس، میلرزیدند. با تردید، به در کوبیدم.
در، نیمهباز شد. دلربا مقابلم ایستاد. چشمانش، چون کاسهیِ آبی پر از بغض، سرشار از حرفهایی بود که نمیدانستم قرار است گفته شوند یا در همانجا، در عمقِ نگاهش، بلعیده شوند.
«سلام.»
دلربا نگاهش را دزدید و کنار رفت. واردِ خانه شدم. نگاهم به دو مرد کنار هم سوق خورد. مردی جوان که به پشتی تکیه داده بود، و مردی مسن با ریشهای سفید که تسبیح در دست، ذکر میگفت؛ گویا این تنها چیزی بود که او را آرام میکرد. بوی نفت و چوبِ سوخته در هوا پیچیده بود.
«سلام.»
پاسخِ سلامشان کوتاهتر و بیجانتر از قبل بود. در نزدیکترین تشکچهی رنگرفته نشستم. به فاطمه خانم نگاه کردم، با لبخندی بیجان به من نگاه میکرد. دلربا به ستونِ چوبی تکیه داده بود و ناامیدی در آن رخنه کرده بود. لبهایم را تر کردم:
«اومدم، اومدم دلیلِ سکوتِ امروزتون رو بدونم، که چرا… چرا یهو سکوت کردید؟»
مرد جوان که گویا چشمانم اشتباه دیده بود و جوان نبود، در جای خود تکانی خورد:
«ما نیازی به کمک تو نداریم دخترجان، خان بهترین آدمِ تو این دهه.»

نه از هوش مصنوعی کمک نگرفتم برای کلمات ادبی یک کلمه مثلا مترادف ادبیش رو از گوگل درمیارم و جا میدم و گاهی هم از دوستم دبیر ادبیات کمک میگیرمو اینکه عسلم سعی کن اصلاااا به هیچ عنوان از هوش مصنوعی استفاده نکنی، هوش مصنوعی یه جاهایی خوبه ولی سطح شخصیت پردازی رو خیلی خیلی میاره پایین و روی استعارههای عجیب بیشتر تمرکز میکنه.
اینو پیشنهاد دادم بهت که یه وقت نری دست به دامان هوش مصنوعی بشی چون جای اینکه کمکت کنه، بدتر شخصیتت رو مصنوعی میکنه![]()