چالش تمرین نویسندگی[18]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ایراندخت
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
داشتم می افتادم که دنیا برای لحظه ای ایستاد. با ناباوری به بالا نگاه کردم ، به کسی که مرا در آغوش گرفت.مو های کوتاهش با وزش باد تکان میخوردند و چشم هایش…
آه از چشم هایش که مرا درون خود غرق کرد.چشم هایش مثل اقیانوسی خروشان ، سرد و در عین حال گرم بود.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: آوین
دنیا برای لحظه‌ای ایستاد، وقتی آن‌ همه لاله‌ی خونین را در آپارتمان شماره ۳۴ دیدم، دست‌هایم می‌لرزید و نفس‌هایم لحظه به لحظه سنگین‌تر می‌شد. یکی فریاد می‌زد: ماشین، ماشین بیاورید. اما ماشینی نیامد و زنی جیغ کشان بر سر مرد خود گریست.
 
دنیا برای لحظه‌ای ایستاد؛ آن‌قدر کامل و بی‌نقص که توانستم ریزترین اجزای وجودم را که همیشه زیر آوار روزمرگی گم می‌شدند، حس کنم. در آن سکوت مطلق، آرزوهای فراموش‌شده‌ام چون پرندگانی در قفس، بال بال زدند و من، من بیدار شدم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: آوین
دنیا لحظه‌ای ایستاد، وقتی دیدم دو دیده‌اش خشکیده‌اند.
 
دنیا برای لحظه‌ای ایستاد و همان لحظه، برای پیاده شدنم از مَرکَبش کافی بود؛ خودم را به نیمکت چوبی کنار جاده‌ رساندم و رفتن دنیا را نگاه کردم. صداها و تصاویر را با خودش بُرد؛ همه چیز را با خودش برد، جز من، نیمکت و جاده‌ای که یک سمت دیگرش مه‌آلود بود.
 
دنیا برای لحظه ای ایستاد! جمله ای زیباست. اما در واقع هیچ کداممان جریان زندگی را حس نکردیم.
دنیا نمی ایستد؛ شاید فقط چونکه ما نمیخواهیم آن لحظه تمام بشود، دنیا از تکاپویش می افتد تا متفاوت باشد.
 
دنیا برای لحظه‌ای ایستاد، زمانی که فهمیدم همچنان فرد قبلی در زندگی‌ات را بیشتر از من دوست داشتی و من تازه داشتم از بقیه متمایزت می‌کردم... :)
 
دنیا برای لحظه ای ایستاد.
آن زمانی را می گویم که برای اولین بار تورا دیدم .نه از آن دیدن هایی که با دوچشم و ثانیه ای غرق نگاه بودن اتفاق می افتد،من با تمام قلبم تورا دیدم و دوباره دنیا ایستاد ! لحظه ای که مات نبودنت شدم. دنیا کلا ایستاده است ، شاید این « لحظه ای » قسمتم از دیدار بود !
باز می پرسمت از مساله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست
 
عقب
بالا پایین